دی
۲۰

حرف های عادی

سید مهدی موسوی

۵۳% …

“خیلی جالبه. رو من که خیلی تاثیر داشت. می‌دونی، باید باور داشته باشی. یه وجد و شادی زیادی تو زندگیت میاره. حتما کامل گوش بده. …”

۶۷ %

پیش خودم گفتم یکی از اون هزارتا. اما گفتم گوش می‌دم، مرسی، ممنون.

منوی گوشی که ۱۰۰ درصد ارسال رو نشون داد گفت شرمنده من کمی عجله دارم باید برم. فعلا، خداحافظ. تمام تلاشم رو کردم که با جواب دادن خداحافظیش مفاهیمی مثل ” خوشحال شدم دوباره دیدمت، بابا خیلی حال کردیم، از این کارا بکن، از بچه‌ها کسی رو دیدی سلام برسون، ممنون از لطفت، ممنون به خاطر بلوتوث و … ” رو بگنجونم. اما خوب باید بگم که حتما گنجونده نشد. چون اون تلاشی نکرد که من از نگاهش بفهمم که از بسته تعارفی که تحویلش دادم خبر دار شده. به هر حال من تعارف نکردم، اتفاقا همش جدی بود. اما خوب کلا چه فرقی می‌کنه، اون که اصلا در جریان نبود. تازه اگه در جریانم بود بازم فرقی نمی‌کرد، چون باید اونم تند تند جواب هر تعارف رو می‌داد که یه وقت بی‌ادبی نشه و اصلا یادش نمی‌موند.

وقتی رفت من تازه یادم افتاد که کمی دیرم شده. البته کمی دیرم نشده بود. اون موقع که اتفاقی تو کتابخونه دیدمش، کمی دیر شده بود. همزمان که از کتابخانه خارج شدم زدم تا صحبت‌های … که انقدر ازش تعریف کرد رو بشنوم. “شاد باش، شاد زندگی کن. تو اگه بخوای می‌تونی. فقط تو باید …” حدسم درست بود. خاموش کردم و تندتر راه رفتم. به نظر من شاد زندگی کردن و چه می‌دونم موفق بودن، یاد گرفتنی نیست. این چیزا باید تو ذات آدم باشه. بینِ خودمون باشه بعضی از حرف‌ها هم شبیه اومانیست‌ها می‌مونه. ( گفتم بعضی)

باید می‌رفتم به محل کارم. یه کار خیلی کوچیکی داشتم. غروب بود که رسیدم. سریع کارم رو انجام دادم وسایلم رو جمع کردم. دوستم گفت غروب میای، غروب میری. اینم نشونه عیال‌واریه دیگه. “نشانه” چقدر این روزا به این کلمه فکر می‌کنم. سه نظریه مختلف وجود داره. نشانه‌شناس‌های زیادی هستن که عقیده به اصالت نشانه دارن. یعنی یک نشانه فقط می‌تونه به یک حقیقت اشاره داشته باشه. برخی هم اعتقاد دارن که نشانه می‌تونه به چند حقیقت اشاره داشته باشه. دسته سوم به لغزشی بودن نشانه اعتقاد دارن. هر دسته هم دلایل خاص خودشون رو دارن. من به دسته سومی‌ها رو بیشتر قبول دارم، البته جای اظهار نظر نیست. آخه یه زمان یه جامعه شناس کلی صحبت کرد و دلیل و منطق چید و آخرسر گفت نمی‌شه گفت دلیل اصلی اجتماعی بودن انسان چیست. بعد من چند وقت بعد تو تلویزیون شنیدم که یه فوتبالیست گفت ” فوتبال دلیل اجتماعی بودن انسان‌هاست” ( جمعه ساعت ۲۲:۴۰ شبکه سه ۱۸/۱۰/۸۸ ) همون موقع گفتم مهدی تو رو خدا قبل اظهار نظر بگو این کاره نیستی.

پی نوشت: ایجا چرا انقدر ساکته؟

گاهی گفتن حرفهای عادی هم بهتر از نگفتنشه. به هر حال از قدیم گفتن حرف، حرف میاره.





آبان
۰۳

دوستی

وحید زین الدینی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

- دانسته-

بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .


فریدون مشیری

از دیار آشتی





مهر
۲۰

در سایه پنهان می شوم، در گریه پیدا

نیکلاس علی لیبر

3web

در سایه پنهان می شوم
در گریه پیدا
.
هر چه هستم
از تو دورم…
دور…
دور…





مهر
۱۳

هفته های بی گناه

سید مهدی موسوی

۱-

سلام ای دوست جون کودکی هام

سلام ای بهترین دوست جونام

خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”

تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست

اگر از من بپرسی دوست جونم

فقط گویم کمی جای تو خالیست

فقط گویم کمی اندازه کوه

میان ما و تو قدری جداییست

حسن میرزا، بابای مشتی فیروز

همون فراش باشی، خیاط دیروز

می گفت گفتن که این روزا میایی

می گفت دیده که از دورا میایی

نمی دونم که زنده است یا که رفته

نمی دونم بهت حرفام و گفته؟

نمی گم بیشتر از این لازمم نیست

هزاران نامه داری اینکه کم نیست

فقط خواستم بگم مثل قدیمام

کجایی دوست جون بچگیهام؟

__________________

۲

دلیل تازه ای نداشت

من بودم و یک دشت سکوت

دست هایم پر بود از هیچ

که با هزار مکافات خریده بودم

نه آنطور که همیشه بود و می دانستی

اما، اینبار هم

دلیل تازه ای نداشت

فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد

چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم

گاهی خسته ام می کند

کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد

“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد

بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست

این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد

دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.

او هم از دیشب غمگین است

و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد

بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!

و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من

دیدی، دلیل تازه ای نداشت

فقط، من بودم و یک دشت سکوت

_________

۳

بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت

خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است

شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت

و ماه تنها در آب  می رقصید

شب پره ای جشن گرفته بود

حق داشت، انگار فقط او زنده بود

آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد

سرد از سکوت و گرم از نگاه بود

__________________

۵

سرانجام  را منتظرم

در آن لحظه که منحصر است

سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد

تا فریاد زند تا فردا

تا نجوا کند تا همیشه

که از یادم نرود

تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!

_________

۶

آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی

و می خواند رازِ صدف ها را

ستاره ها را با دستانش می روبد

تا کسی نشمارد سنگریزه ها را

و سکوت کاش تا ابد زنده بماند

_________

۷

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است

بدون هیچ همراهی

سخن از ترس یا شب نیست

سخن از شک و تردید است

که می داند پس از باران تنهایی

کدامین شبنم از آوارگی جاریست





شهریور
۲۲

گذر عمر

نیکلاس علی لیبر

waterfall
.
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس





شهریور
۱۲

گالری عکس غروب

نیکلاس علی لیبر

یکی از بهترین زمان ها برای عکاسی منظره، هنگام غروب و طلوع خورشید است. مدت زمان محدودی که خورشید در آستانه برآمدن یا فرورفتن قرار می گیرد طیفی زیبا از رنگها و موقعیتهایی بدیع را تولید می کند که بسیار مورد توجه عکاسان است. قبلا هم در پست “دره بنفش غروب” در این مورد مطالبی نوشته بودم.
شاید اغراق نباشد اگر این پدیده را معجزه رنگها نامید که از فرط تکرار روزی دوبار عادی شده است. عکاسی غروب و طلوع آفتاب در مکانهایی مانند کوهستان، دریا یا اطراف رودخانه ها آرزوی هر عکاسی طبیعتی است. احتمالا شما هم در مورد غروب لب اروند آبادانی ها، غروب کشتی یونانی در کیش و یا غروب در زاینده رود تجربیاتی داشته اید و یا چیزهایی شنیده اید. در بعضی موارد عکاسانی را دیده ام که برای ثبت یک غروب یا طلوع چند روز در شرایط بد آب و هوایی در طبیعت کمپ زده اند. خود من هم در میان آرشیو عکسهای، برخی از عکسهای غروب و طلوع را بیشتر می پسندم. شاید بد نباشد دفعه بعد دوربینی همراهتان ببرید و تجربه ای از ثبت این لحظات داشته باشید.
همه اینها را گفتم تا چند عکس از غروب آفتاب در همین تهران خودمان نشانتان بدهم که همه آنها از یک محل (پشت بام منزل در زمانهای متفاوت) گرفته شده است. اگر چه مطلوب تر آن است که این عکسها از موقعیتهایی بهتر مانند مواردی که در بالا ذکر کردم گرفته شود اما به قول جنوبی ها، کاچی به ز هیچی.
امیدوارم شما هم از دیدن این عکسها لذت ببرید.
راستی، تا به حال عکسهای دیگری از غروب نیز در ماندگارترین منتشر شده است. که تعدادی از آنها شامل موارد زیر است.
صبحگاهان – طلوع در کوهستان الوند
آرزویی دارم – غروب در دره عباس آباد همدان
دلیل وجود من – غروب در مسجدالنبی، مدینه منوره
بی پرنده ترین درخت،بی ترانه ترین آسمان – تک درختی در کردستان
دره بنفش غروب – غروب آفتاب در کنار دریاچه سد سفید رود
آشوب قیامت – نمایی از غروب در کوهستان الوند
چه زود…، غروب در کنار کشتی یونانی کیش
.
خوشحال می شوم نظر شما را درباره آنها و عکسهای زیر و اینکه کدام را بیشتر می پسندید بدانم. خودم یکی دو تا از این عکسها را بسیار دوست دارم.
.
.
.
dsc04117-edit-1
.
.
dsc09684-edit
.
.
dsc03886-edit
.
.
tehran-sunset
.
.
dsc04117-edit





شهریور
۱۰

فقط نگاه کن، ببین…

نیکلاس علی لیبر

dsc09543

سونی آلفا ۱۰۰
مینولتا ۲۸-۷۵ f2.8
ایزو ۱۰۰
S 1/125، F8
External Flash, wireless





مرداد
۲۹

به استقبال از ماه رمضان بشتابیم!

نیکلاس علی لیبر

قطعا همه در جریان هستید که ماه مبارک داره از راه می رسه و باید خودمان رو برای یک ماه روزه داری، تزکیه نفس و خودسازی آماده کنیم.
فعلا جهت آماده باش فیزیکی و بدنی این ها را داشته باشید تا بعد.
.
.
2-2
.
2-1
.
2-3
.
.
پی نوشت: دستپخت خودمان است.
ماشاالله از هر انگشت هنری می بارد.
د





مرداد
۲۷

من اسیر اتاق هایی بی پنجره ام* …

سید مهدی موسوی

لحظه‌های من، لحظه‌های ناب

لحظه‌های پر سوال بی‌جواب

لحظه‌های بی‌امید پر شتاب

می‌شود دوباره  طی به یک نگاه

می‌شود خراج آرزوی دور دور

 

دست‌های من

بوی نان نمی‌دهد دگر

باغ‌های دور

بوی سیب سرخ آسمان نمی‌دهد دگر

دست‌های آسمانیِ زمین چرا به باغ آرزویِ من نظر نمی‌کند دگر؟!

 

 

راه‌های دور

چشم‌های کور

تا ابد مرا به سوی چشمه هم نمی‌برد

 

می‌رود ولی دلم به سوی رود، تا که با صدای پر گلایه‌اش

گوید این به ماهی غریب، بی تفاوت از چرای عقل:

” می‌روم ولی کسی ز آسمان مرا نخوانده است

تا کجا بگویم این که در دلم نفس نمانده است؟   

 

خانه‌ام به پاکیِ  صدای آب، می‌زند مرا صدا

بال کوچک من از توان تهی است

ذهن هم تهی است

کاسهء حروف من برای گفتن زبانِ حالِ چشم‌های پر فروغ او تهی است

خانه

دل

جهانِ بی کران

دلم

لبم

زبان

برای گفتنش تهی است

 

 

من اسیر بودنم میان این همه نبودِ پر دلیل

من اسیر خاک و باد و آب و آتش و دو چیز بی نشان

من اسیر این اتاقِ تنگ و تار بی صفای پنجره

من اسیر این هزار توی پر خم و تهی و زرق و برق خود گرفته بر مقابل نگاه دلفریب مردمی نشسته در کنار جوی لحظه های رفتنیِ باغ‌های سیب سرخ آسمانیم و  بال بی توان من برای رفتن و زبان من برای گفتن زبانِ حال چشم‌های پر فروغ او تهی و خانه‌ام تهی و دل تهی و لب تهی و  وای از این اسیریِ نبودنی ترین و بودنی ترین تهی.

 

 

  

 

 

پ.ن.

* خوب قرار بود آقای صداقت در وزن این عنوان شعر بگن نه من. پس کمی عوضش کردم.

۱- نوشته اولیه  در خاطرم نیست اما نیمه آخری نوشته همین امروز است.

 




مرداد
۲۵

مهلا طلا

نیکلاس علی لیبر

mahla-tala
.
مگر این عکس احساسات هادی را تحریک کند.
.
.
تمام زیبایی بچه ها به همین سادگی شان است. این که خودشانند. بدون توجه به اطراف. کاش می شد سادگی را حس کنم.