<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ماندگارترین</title>
	<atom:link href="http://www.libre.ir/blog/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.libre.ir/blog</link>
	<description>دفترچه خاطرات ماندگارترین دوستان</description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Dec 2011 06:21:24 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>اللهم عجل لویک الفرج</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/10/09/2037/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/10/09/2037/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 05:17:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>میثم مینائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=2037</guid>
		<description><![CDATA[&#160; اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا و غیبه امامنا و شده الزمان علینا و وقوع الفتن بنا و تظاهر الاعداء علینا و کثره عدونا و قله عددنا اللهم فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله و نصر منک تعزه و امام عدل تظهره اله الحق آمین خدایا ما به پیشگاهت شکایت می کنیم از نبودن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/12/allhm_ajl_lolik_alfrj1.jpg"><img class="size-full wp-image-2042 aligncenter" title="allhm_ajl_lolik_alfrj" src="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/12/allhm_ajl_lolik_alfrj1.jpg" alt="" width="390" height="288" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #c0c0c0;">اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا و غیبه امامنا و شده الزمان علینا و وقوع الفتن بنا و تظاهر الاعداء علینا و کثره عدونا و قله عددنا اللهم فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله و نصر منک تعزه و امام عدل تظهره اله الحق آمین</span></p>
<p><span style="color: #ffff99;">خدایا ما به پیشگاهت شکایت می کنیم از نبودن پیامبرمان و غیبت اماممان، و سختی زمانه بر ما، و هجوم فتنه ها بر ما و همدستی دشمنان علیه ما، و زیادی دشمنان مان و اندک بودن تعدادمان، خدایا بگشا این (گروه گرفتاری) را از ما به فتحی از خودت که در آن تعجیل فرمائی، و نصرتی از جانبت که آن را قوی و ارجمند داری، و امام عدلی که او را آشکار سازی، ای معبود حق، آمین</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/10/09/2037/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای تمام چرک نویسهایم.</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/08/30/2027/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/08/30/2027/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Nov 2011 13:00:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید مهدی موسوی</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>
		<category><![CDATA[عشق مجازی]]></category>
		<category><![CDATA[وجدان]]></category>
		<category><![CDATA[پائیز]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=2027</guid>
		<description><![CDATA[وقتی می بینی شعرات تو خیلی از وبلاگ ها نوشته می شه بدون اینکه منظوری که تو از شعر داشتی درست بیان بشه، نمی دونی باید چیکار کنی؟ &#160; نمی دونی دوباره باید بنویسی یا نه. بگی که منظور شاعر این نبوده یا نه. بگی که به تموم کلماتی که تو شعر هست قسم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی می بینی شعرات تو خیلی از وبلاگ ها نوشته می شه بدون اینکه منظوری که تو از شعر داشتی درست بیان بشه، نمی دونی باید چیکار کنی؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="RTL">نمی دونی دوباره باید بنویسی یا نه. بگی که منظور شاعر این نبوده یا نه. بگی که به تموم کلماتی که تو شعر هست قسم که منظور شاعر یه عشق زمینی نیست. بگی که اینا کار یه عاشق شکست خورده نیست. بگی ربطی به عکس هایی که کنارش می گذارن نداره. بگی که &#8230;</p>
<p dir="RTL">مثال:</p>
<p dir="RTL"><a href="http://www.google.com/#sclient=psy-ab&amp;hl=en&amp;source=hp&amp;q=%D8%A7%DB%8C%D9%86+%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%AA+%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%85+%D9%85%DB%8C+%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF&amp;pbx=1&amp;oq=%D8%A7%DB%8C%D9%86+%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%AA+%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%85+%D9%85%DB%8C+%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF&amp;aq=f&amp;aqi=&amp;aql=&amp;gs_sm=e&amp;gs_upl=13360l29332l0l30406l35l22l8l1l1l2l637l9223l3-13.6.3l30l0&amp;bav=on.2,or.r_gc.r_pw.,cf.osb&amp;fp=2dacc574e33ab59d&amp;biw=1024&amp;bih=605">&#8230;</a> یا <a href="http://www.google.com/#q=%D9%85%D9%86+%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1+%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%85&amp;hl=en&amp;prmd=imvns&amp;ei=u9bJTqWiDuTR4QSwxPk4&amp;start=0&amp;sa=N&amp;bav=on.2,or.r_gc.r_pw.,cf.osb&amp;fp=2dacc574e33ab59d&amp;biw=1024&amp;bih=605">&#8230;</a></p>
<p dir="RTL">وقتی یه جای شعرت رو به نام مهدی اخوان ثالث <a href="http://www.iranvij.ir/forum/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D9%8A/96718-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB.html">بگذارن </a>دیگه نمی دونی باید کلا خوشحال بشی یا ناراحت؟!</p>
<p dir="RTL">اون وقته که <a href="http://170-love.blogfa.com/post-222.aspx">دلت می گیره</a>. اون وقته که نمی دونی <a href="http://shahr-ashoob1984.mihanblog.com/post/3731">چگونه سر کنی؟</a> اون وقته که <a href="http://sneed.ir/view/post:1460183">داغ می شی، گیج می شی، سرخوش می شی  و مسرور</a>.</p>
<p dir="RTL">اون وقت می شه که نمی دونی کلا دیگه شعری، متنی چیزی بنویسی یا نه. اون وقت دیگه حتی حس خوندن و نوشتن خاطرات گذشته رو هم کم کم از دست می دی. اون وقت حتی پائیز با اون همه حال و هوای شاعریش هم میاد و میره. اون وقت چرک نویس هایی که ماه ها تو جیبت می موندن تا نوشته هاش کامل بشه، عمرشون کوتاه تر از حوصلت می شه.  خدایا این آخریه چی بود؟ دوباره چتر می زند/ تمام حس و حالِ من/ برای بردنِ دلم/ به دره ی خیالِ تو &#8230;</p>
<p dir="RTL">عذاب وجدان دارم. تقریبا نسبت به تمام چرک نویسهای یک سالِ اخیرم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/08/30/2027/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گود لاک لوک</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/08/03/2019/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/08/03/2019/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 16:08:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار و مناسبتها]]></category>
		<category><![CDATA[دفاع دکتری]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان قدیمی]]></category>
		<category><![CDATA[وحید زین الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=2019</guid>
		<description><![CDATA[&#160; این ماندگارترین شده چیزی شبیه کاغذ اخبار، البته کاغذ اخباری که بعد از سالها از یک گنجه قدیمی پیدا می شه. ولی خوب، بعضی خبرهای بیاتشون هم شیرینه و می چسبه. وحید زین الدین مدرک دکتری خودش رو از دانشگاه جان هاپکینز در رشته مهندسی عمران سازه دریافت کرد. البته همونطور که گفتم خبر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/10/Vahid-ZM3.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2020" title="Vahid ZM3" src="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/10/Vahid-ZM3.jpg" alt="" width="518" height="334" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>این ماندگارترین شده چیزی شبیه کاغذ اخبار، البته کاغذ اخباری که بعد از سالها از یک گنجه قدیمی پیدا می شه. ولی خوب، بعضی خبرهای بیاتشون هم شیرینه و می چسبه.</p>
<p>وحید زین الدین مدرک دکتری خودش رو از دانشگاه جان هاپکینز در رشته مهندسی عمران سازه دریافت کرد. البته همونطور که گفتم خبر مربوط به چند ماه پیش است ولی خوب مهم خود خبره</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>وحید رو از همون سالهای اولی که اومد فنی می شناختم. شب قبل از پروازش هم یادمه فوتبال داشتم بعد از بازی رفتم پیشش. چند ساعت بعدش رفت اون ینگه دنیا. وحید از اون بچه هایی هست که بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه دوستش دارم. یعنی بعضی ها هستند که کلا اینجوری اند و آدم بدون اینکه بتونه دلیل خاصی ذکر بکنه دوستشون داره. البته منظورم این نیست که آدم خوبی نیست برعکس. از همون اولی که دیدمش بدون اینکه شناخت زیادی ازش داشته باشم به دلم می نشست تا همین الان. حتی الان هم که خیلی با هم در ارتباط نیستیم و فقط گاهی که می آد ایران می بینمش یا گاهی با ایمیل و فیس بوک در تماس هستیم و کلا خیلی در ارتباط نیستیم اما دوستش دارم.</p>
<p>خلاصه وحید جان اگر چه بعید می دونم الان ها سری به ماندگارترین بزنی اما از همینجا برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم هر روزت بهتر از دیروز باشه.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پی نوشت: عنوان رو خودش می دونه یعنی چی و البته بقیه دوستانی که ماندگارترین کاغذی رو می خوندند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/08/03/2019/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماه خدا</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/05/09/2008/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/05/09/2008/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 10:11:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرزو امدادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار و مناسبتها]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=2008</guid>
		<description><![CDATA[گاهی اوقات آخر ماه رمضان که میشه، شب عید فطر، یه sms هایی می اد که دل آدم رو می سوزونه.
تازه یادمون می افته که چی رو از دست دادیم.
کم کم غروب ماه خدا دیده می شود...
به خاطر همین گفتم قبل از شروع ماه مبارک ، خطبه شعبانیه پیامبر عزیز رو اینجا بگذارم.

ماه رمضان پیشاپیش بر شما مبارک، عباداتتان قبول و التماس دعا...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اوقات آخر ماه رمضان که میشه، شب عید فطر، یه sms هایی می اد که دل آدم رو می سوزونه.<br />
تازه یادمون می افته که چی رو از دست دادیم.<br />
کم کم غروب ماه خدا دیده می شود&#8230;<br />
به خاطر همین گفتم قبل از شروع ماه مبارک ، خطبه شعبانیه پیامبر عزیز رو اینجا بگذارم.</p>
<p>ماه رمضان پیشاپیش بر شما مبارک، عباداتتان قبول و التماس دعا</p>
<p>حضرت امام رضاع علیه السلام از پدر گرامی خود و او از پدران بزرگوارش، و آنان هم از امیرالمؤمنان امام علی علیه السلام نقل کرده اند که آن حضرت چنین فرمود: یکی از روزهای آخر ماه شعبان و در آستانه ی رمضان پیامبر خدا، خطاب به ما، خطبه ی مهمی خواند که مضمونش چنین است:<br />
۱- ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.<br />
۲- ماهی است که از همه ماه¬ها ارزشمندتر و با فضیلت تر است.<br />
۳- روزهایش ارزشمندترین روزهاست.<br />
۴- و شبهایش با فضیلت ترین شب هاست.<br />
۵- و ساعت هایش از همه ی ساعت ها ارزشمند تر و ارجمندتر است.<br />
۶- ماهی است که شما به میهمانی خدا دعوت شده اید.<br />
۷- و خدا شما را در این ماه گرامی داشته است.<br />
۸- نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است.<br />
۹- و خوابتان عبادت خداست.<br />
۱۰- و عمل شما مورد قبول درگاه خداست.<br />
۱۱- و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.<br />
۱۲- با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید.<br />
۱۳- و بخواهید که شما را در این ماه به گرفتن روزه توفیق دهد.<br />
۱۴- و نیز به تلاوت قرآن موفق سازد.<br />
۱۵- انسان شقی کسی است که در این ماه مورد بخشش و آمرزش خدا قرار نگیرد.<br />
۱۶- با گرسنگی و تشنگی این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بفتید.<br />
۱۷- و به فقرا و محرومان صدقه بدهید.<br />
۱۸- در ماه رمضان به بزرگانتان احترام کنید.<br />
۱۹- و به کودکان و افراد کوچک تر، از هیچ محبتی دریغ نورزید.<br />
۲۰- در این ماه بیشتر صله ی رحم نمایید.<br />
۲۱- زبان خود را از گفتار ناپسند و زشت نگهدارید.<br />
۲۲- و از آنچه خدا بر شما حلال نکرده است، چشمانتان را ببندید.<br />
۲۳- و آن چه را که شنیدنش بر شما حلال نیست، گوش ننمایید.<br />
۲۴- و به یتیمان مهر و محبت کنید تا بر یتیمان شما مهرورزند.<br />
۲۵- و از گناهانتان توبه کنید.<br />
۲۶- به هنگام نماز، دو دست خود را به دعا به پیشگاه خدا بلند کنید.<br />
۲۷- چه آن که آن لحظه ها بهترین لحظه هاست.<br />
۲۸- خداوند در آن لحظات با مهر و لطف بر بندگان می نگرد.<br />
۲۹- و اگر از او درخواست کنند، جواب می دهد.<br />
۳۰- و وقتی او را بخوانند، لبیک می گوید.<br />
۳۱- و دعای آنان را اجابت می کند.<br />
۳۲- ای مردم! جانتان در گروه اعمال شماست، با طلب مغفرت از خدا، آزادش کنید.<br />
۳۳- و شانه های شما از وزر و وبال گناه و زشتی های سنگینی می کند، با سجده های طولانی، آن وزر و وبال را سبک کنید.<br />
۳۴- بدانید که خداوند به عزت خود قسم یاد کرده است که نمازگزاران و سجده کننده گان را عذاب نکند.<br />
۳۵- ای مردم! هر کسی از شما روزه دار مؤمنی را افطار دهد، چنان است که گویا بنده ای را آزاد کرده، و خداوند از لغزش های گذشته اش می گذرد.<br />
۳۶- یکی عرض کرد! ای رسول خدا، همه ی ما قدرت افطاردادن و سیرکردن شکم افراد را نداریم.<br />
۳۷- پیامبر فرمود: با پاره¬ی خرما، و مقداری آب، آتش را از خود دور کنید.<br />
۳۸- ای مردم! اگر کسی در این ماه اخلاق خودش را نیکو و اصلاح کند، جواز عبور از پل صراط برای او خواهد بود.<br />
۳۹- و آن کسی که در این ماه بر زیردستان خود آسان گرفته و سخت گیری نکند، خداوند حساب را بر او آسان می گیرد.<br />
۴۰- و کسی که در این ماه مردم از شرش در امان باشند، خداوند در قیامت غضب خود را از او باز می دارد.<br />
۴۱- و کسی که یتیمی را نوازش نماید، در قیامت مورد نوازش خداوند خواهد بود.<br />
۴۲- و کسی که صله¬ی رحم کند، خداوند رحمتش را در قیامت بر او فرو¬می¬فرستد.<br />
۴۳- و کسی که قطع رحم کند، خداوند رحمتش را در قیامت از او دور دارد.<br />
۴۴- و کسی که یک نماز مستحبی به قصد اطاعت و بندگی به جا آورد، خداوند برآت آزادی از آتش جهنم را برای او صادر می کند.<br />
۴۵- و کسی که یک واجب را انجام دهد ثواب هفتاد واجب به او داده می شود.<br />
۴۶- و کسی که در این ماه بر من زیاد درود فرستد، خداوند کفه ی میزان عمل نیک او را در قیامت سنگین می کند.<br />
۴۷- و کسی که یک آیه در این ماه از قرآن تلاوت کند، پاداش یک ختم قرآن را خواهد داشت.<br />
۴۸- ای مردم، درهای بهشت در این ماه باز است، از خدا درخواست کنید که ان را بر روی شما نبندد.<br />
۴۹- و درهای جهم بر روی شما بسته است، از خداوند بخواهید که آن را بر روی شما نگشاید.<br />
۵۰- و شیطان در این ماه درغل و زنجیر است، از خداوند بخواهید که آن را بر شما مسلط نکند.<br />
۵۱- امیرالمؤمنین گفت: از جا برخاستم و عرض کردم: ای رسول خدا، کدام عمل در این ماه ارزشمند تر است؟<br />
فرمود: ای ابالحسن، ارجمندترین عمل در رمضان آن است که انسان از آن چه خدا حرام کرده است، دوری جوید.<br />
آن گاه گریه کرد. عرض کردم: چه چیزی باعث گریه ی شما شد؟<br />
فرمود: علی جان، گریه ی من برای این است که در این ماه در حالی که به نماز ایستاده ای فرق سرت به دست شقی ترین انسان شکافته می شود، و محاسن شریف تو خضاب می گردد.<br />
امیرالمؤمنین عرض کرد: ای رسول خدا، آیا دین من سالم است؟<br />
رسول خدا فرمود: آری، در سلامت کامل دینی قرار داری.<br />
۵۲- سپس فرمود: یا علی، قاتل تو، قاتل من است، و کسی که بر تو غضب کند بر من غضب کرده است.<br />
۵۳- و کسی که به تو دشنام دهد به من دشنام داده است، تو برای من به منزله ی جان من هستی، روح تو از روح من است و طینت تو از طینت من است.<br />
۵۴- خدای تبارک و تعالی، من و تو را آفرید و انتخاب کرد.<br />
۵۵- مرا برای نبوت و پیامبری، و تو را برای امامت امت اسلامی اختیار کرد، و هر کسی امامت تو را انکار کند، در حقیقت منکر نبوت من شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/05/09/2008/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به تماشا نمی شود</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/05/08/2005/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/05/08/2005/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Jul 2011 15:44:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=2005</guid>
		<description><![CDATA[بعضی چیزها را باید زحمتش را کشیده باشی تا قدرش را بدانی. اصلا نه بعضی چیزها که فکر کنم همه چیزها در این دنیا این طورند. یعنی به نظرم یکی از قوانین اصلی دنیا حتی اصلی تر از قوانین ترمودینامیک همین قانون است که تا زحمت چیزی را نکشی قدرش را نمی دانی. حالا این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی چیزها را باید زحمتش را کشیده باشی تا قدرش را بدانی. اصلا نه بعضی چیزها که فکر کنم همه چیزها در این دنیا این طورند. یعنی به نظرم یکی از قوانین اصلی دنیا حتی اصلی تر از قوانین ترمودینامیک همین قانون است که تا زحمت چیزی را نکشی قدرش را نمی دانی. حالا این زحمت کشیدن می خواهد بزرگ کردن بچه باشد، می خواهد دریافت مدرک تحصیلی باشد، می خواهد خلق یک اثر هنری باشد یا حتی لذت بردن از خوردن یک غذا، تا زحمتش را نکشیده باشی، تا انتظارش را نبرده باشی عمق لذتش را پیدا نمی کنی.</p>
<p>راستش دوست داشتن به حرف خیلی ساده است. حتی ممکن است تا ته قلبمان یعنی تا ته آنجایی از قلب که خودمان می بینیم هم فکر کنیم که چیزی را دوست داریم اما وقتی پایش می افتد معلوم می شود که این دوست داشتن تا کجای قلب فرو رفته است. تا وقتی پای امتحان پیش نیامده، تا وقتی که هزینه جدی نباید پرداخته شود همه به اصطلاح پایه اند اما آنجایی که باید هزینه داد، آنجایی که باید خرج کرد، آنجایی که باید پایش ایستاد معلوم می شود که دوستان واقعی چه کسانی هستند و دوستی تا حد عمیق است. اصلا گاهی همین هزینه دادن، گاهی همین زجر کشیدن، گاهی همین تنها ماندن خود لذت دوست داشتن است. کسی چه می داند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/05/08/2005/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اتفاقی که گذشت. آرزویی که گذشت. زمانی که گذشت.</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/02/27/1619/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/02/27/1619/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 May 2011 06:40:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید مهدی موسوی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آرزوها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[آروزه]]></category>
		<category><![CDATA[ابجد]]></category>
		<category><![CDATA[بعد از فارغ التحصیلی]]></category>
		<category><![CDATA[یار قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=1619</guid>
		<description><![CDATA[اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند تا جای تو را که جای کسی را پر کرده ای،  پر کند، می شود دلیلی خوب تا وقتی در ایستگاه مترو چند لحظه منتظر مانده باشی، کاغذی برداری تا چیزی بنویسی که نوشته باشی.</p>
<p>از این تقریبا دو سال خاطرات زیادی دارم. چه اون دوره که برای انجام تست بارگذاری تو طبقات ۴ &#8211; و ۲ &#8211; گذشت و چه زمان اجرای بتن خودتراکم ستون های کامپوزیت و چه بعد از اون. یادش به خیر اجرای scc . یکی از پرزحمت ترین، سخت ترین، و در عین حال جالبترین و  دلچسب ترین کارام بود. از بحث های طولانی و بعضا خنده داری که با اپراتور بچینگ داشتیم تا رد  یا اصلاح کردن بتن های مشکل دار و بحث های جدی و  بعضا تنش آفرینی که با نماینده پیمانکار داشتیم.</p>
<p>و کارگرها. این مجموعه جالب.</p>
<p>و کارگران. این قشر خاص. مردانی که گلیمشان را به مختصات بازوانشان پهن می کنند و زبانشان را به رنگ دل. مردانی که ساده حرف می زنند، ساده باور می کنند، ساده فریب می خورند، ساده فریب می دهند، ساده دروغ می گویند و ساده زرنگی می کنند و تویی را که از پیچش این روزگار پر پیچ، پر از هیچ شده ای و پیچیده، به فکر وا می دارند. کارگران. این قشر خاص.</p>
<p>شاید روزگاری، کاغذ که کنارم باشد و زمان که یاری، بنویسم. تا نه اینکه نوشته باشم، که یادم باشد که روزی فهمیدم زندگی ساده تر از آن است که باور دارم.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>وقتی از قیل و قال دانشگاه فارغ شدم، به خود گفتم زمان آن رسیده تا نیمی از آرزوهای گذشته را به یادآری و زمان را خرج ایمان و آرمان و انسان و آسمان و اینان و آنان کنی. و من اینک نشسته بر یک صندلی چوبی که همچون من تعلقی بر این برهوت ندارد و همچون من به آخر نرسیده، و باز همچون من نه از میل خویش و نه از اختیار و نه از اندیشه و هدف و غایت خویش که از ستاره روز تولد، بخت همزاد، اقبال یا تقدیرخویش  است که رانده شده زیر خاک تا بروید و برآید و سرآید و بدین شکل درآید، به سخره می نگرم آرزوهای بر باد رفته را.</p>
<p>دیشب میان کتاب هایی که زمانی وقت و فهم خواندنشان را با هم نداشتم و می خواندم نوشته ای دیدم.</p>
<p>۷۹٫</p>
<p>۱۰ سال پیش. آرزوهایم که با میخ خودکار بر کاغذ دیوار کوبیده بودم. کمرنگ شده بود. کوبیده بودم که ۲ سال بعد اولین رمان، ۷ سال بعد اولین مجموعه شعر و ۹ سال بعد اولین رمان پیچیده پلیسی که صدایش تا خانه همزادم که درست در پشت کره زمین و در زیر خانه ماست برسد.</p>
<p>روبرویش خالی بود. پر کردم.</p>
<p>به شباهت ها فکر کردم و به تفاوت رسیدم.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>زمان می گذرد و من به دنبال راه فرارم. از خود تا خدا چقدر فاصله است؟ آن الف که واو شده و بین خدا و دیگری قرار گرفته و پیچیده شده چقدر زمان می برد تا برخیزد از میان. به اینجا که می رسم ذهنم پر می شود از اعداد. آن بازی قدیمی. ابجد، هوز، حطی &#8230; . پر می شود از شعر. پر می شود از صدای آن یار قدیمی که راز را  رمزآلود با صدایی آرام و دلنشین، همچون لالایی همیشگیه کودکی هایم برایم نجوا می کرد. پر می شود از همه چیزِ هیچگونه این همستان پر همه هیچ.</p>
<p>( این مطلب برای حدودا ۱۰ ماه پیش است و قرار بود زودتر از این ها پست شود. زمانی که از پروژه امید دل کندم و به آزمایشگاه نقل مکان کردم.)</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>ذهنم به صدای تیک تاک نبضم حساس شده و شمردن را فراموش می کند تا نداند چقدر گذشته از زمانی که دیگر برای خویش و راه خویش و حتی آرزوی بی ریای خویش نمی تپد و نمی سوزاند.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/02/27/1619/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قضیه اصلی</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1390/01/21/1965/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1390/01/21/1965/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Apr 2011 17:53:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>
		<category><![CDATA[عكس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=1965</guid>
		<description><![CDATA[امروز نوشته ای می خواندم از وبلاگ دوستم علیرضا بازارگان. بد ندیدم خوانندگان ماندگارترین را هم در آن شریک کنم. متن زیر بخشهایی از این نوشته است. &#8220;ایجا عاشقی چیز عجیبی نیست. با پسری ۲۰ ساله آشنا شدم که روی دستش خالکوبی کرده بود «داغ A». پرسیدم: &#8220;این خالکوبی رو کجا کردی؟&#8221; جواب داد: &#8220;خودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/04/NEX3-8112-Edit2.jpg"><img src="http://www.libre.ir/blog/wp-content/2011/04/NEX3-8112-Edit2.jpg" alt="" title="SONY DSC" width="700" height="466" class="aligncenter size-full wp-image-1967" /></a></p>
<p>امروز نوشته ای می خواندم از <a href="http://301040.blogsky.com/1390/01/21/post-674/">وبلاگ دوستم علیرضا بازارگان</a>. بد ندیدم خوانندگان ماندگارترین را هم در آن شریک کنم. متن زیر بخشهایی از این نوشته است.</p>
<p><em>&#8220;ایجا عاشقی چیز عجیبی نیست. با پسری ۲۰ ساله آشنا شدم که روی دستش خالکوبی کرده بود «داغ A». پرسیدم: &#8220;این خالکوبی رو کجا کردی؟&#8221; جواب داد: &#8220;خودم کردم.&#8221; پرسیدم: &#8220;دائم می مونه؟&#8221; گفت: &#8220;ها.&#8221; برام سوال پیش اومد که چه طور این کار رو انجام داده. گفت: &#8220;اول با ماژیک نوشتم. بعد ذغال رو داغ کردم. بعد پوستم رو خیس کردم. بعد یک سوزن درون ذغال فرو کردم. بعد با سوزن ذغال رنگ ماژیک رو به دستم فرو کردم.&#8221; از نگاهم فهمیدن حتی شنیدنش دردآوره. به قول یکی دیگشون که به دست هاش اشاره می کرد: &#8220;نگران نباش. این ها آرماتوره حاجی!&#8221; خلاصه؛ پرسیدم: «داغ A» یعنی چی؟ گفت: &#8220;داغ آ. یعنی، داغ آمنه.&#8221; ادامه داد: &#8220;آمنه یک دختر هست که عاشقش هستم. از ۱۵ سالگی.&#8221; سوال کردم: &#8220;خوب حالا کجاس؟&#8221; گفت: &#8220;رفت. شوهر کرد.&#8221; گفتم: &#8220;ای بابا! پس حالا چی کار می کنی؟&#8221; دست دیگرش رو آورد جلو و بازوش رو نشون داد. روش خالکوبی کرده بود «قسمت نبود»! گفتم: &#8220;ای بابا! حالا اگر یه موقع با یک زن دیگه ازدواج کردی این خالکوبی ها رو چه کار می کنی؟&#8221; گفت: &#8220;اون هم راه حل داره حاجی. یک چاقو رو داغ می کنی و&#8221; بعد اشاره کرد به کندن پوست خودش. &#8220;درست می شه.&#8221; دو سه جوون دیگه که حرف هامون رو گوش می کردن تایید کردن. انگار کار عجیبی نیست.</em></p>
<p><em> </em></p>
<p><em>دلیل ساده ای برای وفور عاشقی در این مناطق به ذهنم می رسه. شاید خام باشه ولی فعلا منطقی به نظر می رسه. شاید یکی از دلایلش این باشه که در شهری مثل تهران، اگر یک گزینه ی ازدواج به ثمر نرسید، احتمالا کس دیگه ای پیدا می شه. اگر یک گزینه شرایطش خوب بود، به احتمال زیاد در شهر چندین و چند گزینه دیگه هستن مثل اون. شاید حتی بهتر. به همین دلیل عاشق شدن به این شکل و به این شدت (البته قبل از ازدواج) غیر معقول به نظر می رسه. برای یک شهرنشین، چه کسی ارزشش رو داره تا براش پوست خودش رو بکنه؟ ولی در روستا این طور نیست. اگر یکی به نظرت خوب باشه، همونه. احتمال کس دیگه ای نیست. انتخاب دیگه ای نیست. علاوه بر این، عاشق شدن یکی از تنها تفریحات جوون های منطقه است. اگر عاشق نشن، چی کار کنن؟ خوشمزه ترین و در دسترس ترین تفریح اینه که به یکی دل ببندن. &#8220;</em></p>
<p>قصدم تایید یا رد این نوشته نیست. فقط برایم نگاه جالبی بود.<br />
راستش همه ما آدمها (با تقریب مهندسی) سقفی داریم که آرزوهایمان را از آن آویزان می کنیم. این سقف بلند یا کوتاه برای همه ما وجود دارد. برای همه ما (با همان تقریب) این سقف معجونی است از ورودیهایی که از واقعیتهای اطرفمان به دست می آوریم بعلاوه قدرت تخیلمان که این ورودیها را در آن می پرورانیم.</p>
<p>وقتی کسی در روستایی کوچک زندگی کرده باشد سقف آرزوهایش بر مبنای واقعیتهای اطرافش احتمالا کوچکتر از سقف آرزوهای یک شهرنشین است. حالا فرض کنید این روستایی مدتی را در شهری بزرگ زندگی کرده، سقف آرزوهایش فرق کرده و بعدا به همان روستا بازگشته است. قطعا نوع نگاهش و آرزوها و رویاهایی که می تواند داشته باشد دیگر همان آرزوها و رویاهای پیشین نخواهد بود و چه بسا ممکن است آرزوهای قبلی را حقیر ببیند و حتی اگر امکان فراهم شدن آنها وجود داشته باشد میلی برای رسیدن به آنها نداشته باشد. حتی ممکن است بعضی از این آرزوها که زمانی بیش از تمام زندگی اش برایش ارزش داشت برایش خنده دار به نظر برسد. نوع نگاه این شخص را تصور کنید به سایر افرادی که در همان روستا زندگی می کنند و کم و بیش همان سقف آرزوها را دارند. وقتی این روستایی از فرنگ برگشته ما می خواهد میان مردمانی زندگی کند که تا به حال پایشان را از ده بیرون نگذاشته اند. تصور کنید این روستایی زاده ما را وقتی که خواهد برای دوستانش که برای رسیدن به آن آرزوها دارند خودشان را هلاک می کنند توضیح بدهد که قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.<br />
راستش رسیدن به این نقطه که سقف آرزوهایت آنقدر بزرگ شده باشد که مستغنی از  آرزوهای قبلی ات شده باشی به این سادگی ها هم میسر نباشد. شاید لازم باشد تمام عمرت را طی کنی که آن دم آخر بفهمی قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.</p>
<p>رشته کلام از دستم در رفت. دو راه دارم یا مثل کوه نوشته های قبلی آرشیو کنم تا وقتش یا همینطور ولنگ وار انتشارش دهم. اگر دارید این نوشته را می خوانید احتمالا راه دوم را انتخاب کرده ام.</p>
<p>پی نوشت دو: خیلی منطقی به این نوشته نگاه نکنید. گفتم که ولنگ وار است. ولی شاید از میان همین ولنگ واری چیزهایی هم یافت شود.</p>
<p>پی نوشت دو: قضیه را روستایی و شهری نکنید لطفا. من خودم از همه روستایی زاده تر هستم. هیچ قصد و غرض و مرضی هم برای کوچک شمردن روستایی ها ندارم. خلاصه قضیه این نیست.</p>
<p>پی نوشت یک: این عکس رو دوست دارم. خیلی دنبال ربطش با این نوشته نباشید اگر چه بی ربط هم نیست. فقط گذاشتمش که جایی گذاشته باشمش. </p>
<p>پی نوشت: شاید بعدها این نوشته را ویرایشش کردم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1390/01/21/1965/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقایع اتفاقیه</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1389/12/16/1940/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1389/12/16/1940/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 14:44:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار و مناسبتها]]></category>
		<category><![CDATA[انستیتو مصالح ساختمانی]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیل در خارج از کشور]]></category>
		<category><![CDATA[دفاع دکتری]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان قدیمی]]></category>
		<category><![CDATA[راحیل خوش نظر]]></category>
		<category><![CDATA[مریم بیطرف]]></category>
		<category><![CDATA[مسابقات بتن]]></category>
		<category><![CDATA[وحید زین الدین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=1940</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.libre.ir/blog/1389/10/24/1894/">پیشتر گفته بودم که</a>  خبرهای خوب در راه است.
و اگر یادتون باشه وعده داده بودم که خبرهای بعدی را به عرض خواهم رسوند.
و اگر چه بنده سابقه درخشانی در دادن این وعده های سرخرمن دارم ولی به هر حال 
الوعده وفا 

یکم - خانم بیطرف هم دکتر شدند. 
ایشون را تقریبا از همان اوایلی که وارد دانشکده فنی شدند یعنی سال 1378 به صورت دورادور می شناختم. پس از آن با مجموعه ای از دوستانشان تصمیم به شرکت در مسابقات بتن گرفتند و من و هادی جلیلی هم به عنوان دانشجویان سال بالایی کمکشان می کردیم. به این ترتیب هسته اولیه ای شکل گرفت که اگر چه به تبعیت از اسلافشان ناکامان بزرگ مسابقات بتن بودند اما این دوستیها کم و بیش ماند تا به این جا رسیده است. در بین این دوستان  ایشون تنها شاگرد اول مجموعه بودند و ضمن احترامی که به باقی دوستان از جمله خودم می گذارم و تاکید بر این نکته که این چیزی از ارزشهای بقیه و از جمله خودم کم نمی کنه اما به هر حال باید بپذیریم که از بین همه این دوستان، ایشون تنها کسی بودند که در طول دوره تحصیل بدون نوسان جزو شاگردان زرنگ دانشکده فنی محسوب می شدند. تا آن جایی که من می دانم ایشون سال 2006 وارد دانشکده مهندسی عمران دانشگاه Texas A&#038;M شدند و اخیرا با دفاع از رساله دکتراشون موفق به اخد مدرک دکتری تخصصی در رشته سازه شدند. متاسفانه از عنوان پایان نامه و حتی موضوعی که کار می کردند اطلاعی ندارم. قصد داشتم عکسی از جلسه دفاعشون هم بگذارم که خودشون ترجیح دادند خبر بدون عکس باشد. به این ترتیب ایشون سومین عضو ماندگارترین هستند که مدرک دکتری رو اخذ می کنند. نفر بعدی هم که الان پا به ماه است وحید زین الدین است که از او هم مثل بقیه بی خبریم.  هر چند امیدواریم وحید هم به زودی و به خوبی این کار رو به اتمام برسونه. به هر حال برای خانم بیطرف آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشند. 
یکی از مهمترین تصمیم هایی که شخصی در شرایط ایشون باید بگیرد تصمیم برای ماندن در کشوری است که چند سال اخیر را در آن زندگی کرده و ادامه دادن مسیری است که چند سالی است برای آن زحمت کشیده است. یا بازگشت به کشوری است که زندگی را از آن آغاز کرده. بدون اینکه توصیه ای داشته باشم فقط دعا می کنم انتخابشون هر چه هست مایه سعادتمندی و خوشبختی شان باشد.

دوم - خانم خوش نظر هم رفتند.
خانم خوش نظر برای تحصیل در مقطع دکتری به کانادا رفته اند. اسم دانشگاه را گفته اند ولی من فراموش کرده ام. فقط می دانم پیش دکتر بودئن رفته اند که شخصیت معروفی در زمینه بتن هستند و قبل از ایشان دکتر عالی زاده هم با ایشون کار می کردند. متاسفانه از مراسم خداحافظی ایشان در انستیتو هم عکسی برای من فرستاده نشده که بخواهم در این جا بگذارم. ایشون رو از زمانی که با من کلاس حل تمرین فولاد داشتند و به همراه دو نفر از دوستانشون تازه در انستیتو مشغول به کار شده بودند می شناسم. زمینه تحقیقاتی که در دوران حضور در انستیتو انتخاب کرده بودند بتن خودتراکم بود که بعدها در پایان نامه کارشناسی ارشدشان هم همان را ادامه دادند. بعدها به صورت محدود کار عددی هم انجام دادند اما زمینه اصلی کاریشان همان تکنولوژی بتن بود. به هر حال در بین همکاران و دانشجویانی که داشتم ایشون از لحاظ علمی اگر بهترین نبوده باشند قطعا جزو بهترین ها بوده اند. سخت کوشی و تحمل کردن مشکلات کار در کنار خلاقیت و هوش ایشون باعث موفقیتهای بزرگی در دوران تحصیلشون شد که نمونه هایش اولین دانشجویی که دوران لیسانس مقاله ISI نوشتند. انتخاب پایان نامه ایشان به عنوان پایان نامه برتر کارشناسی ارشد در روز ملی بتن و موارد دیگر بوده است. برای ایشون هم آرزوی موفقیت می کنیم و امیدوار هستیم در همه مراحل و شئون زندگی موفق و سعادتمند باشند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.libre.ir/blog/1389/10/24/1894/">پیشتر گفته بودم که</a>  خبرهای خوب در راه است.<br />
و اگر یادتون باشه وعده داده بودم که خبرهای بعدی را به عرض خواهم رسوند.<br />
و اگر چه بنده سابقه درخشانی در دادن این وعده های سرخرمن دارم ولی به هر حال<br />
الوعده وفا </p>
<p>یکم &#8211; خانم بیطرف هم دکتر شدند.<br />
ایشون را تقریبا از همان اوایلی که وارد دانشکده فنی شدند یعنی سال ۱۳۷۸ به صورت دورادور می شناختم. پس از آن با مجموعه ای از دوستانشان تصمیم به شرکت در مسابقات بتن گرفتند و من و هادی جلیلی هم به عنوان دانشجویان سال بالایی کمکشان می کردیم. به این ترتیب هسته اولیه ای شکل گرفت که اگر چه به تبعیت از اسلافشان ناکامان بزرگ مسابقات بتن بودند اما این دوستیها کم و بیش ماند تا به این جا رسیده است. در بین این دوستان  ایشون تنها شاگرد اول مجموعه بودند و ضمن احترامی که به باقی دوستان از جمله خودم می گذارم و تاکید بر این نکته که این چیزی از ارزشهای بقیه و از جمله خودم کم نمی کنه اما به هر حال باید بپذیریم که از بین همه این دوستان، ایشون تنها کسی بودند که در طول دوره تحصیل بدون نوسان جزو شاگردان زرنگ دانشکده فنی محسوب می شدند. تا آن جایی که من می دانم ایشون سال ۲۰۰۶ وارد دانشکده مهندسی عمران دانشگاه Texas A&#038;M شدند و اخیرا با دفاع از رساله دکتراشون موفق به اخد مدرک دکتری تخصصی در رشته سازه شدند. متاسفانه از عنوان پایان نامه و حتی موضوعی که کار می کردند اطلاعی ندارم. قصد داشتم عکسی از جلسه دفاعشون هم بگذارم که خودشون ترجیح دادند خبر بدون عکس باشد. به این ترتیب ایشون سومین عضو ماندگارترین هستند که مدرک دکتری رو اخذ می کنند. نفر بعدی هم که الان پا به ماه است وحید زین الدین است که از او هم مثل بقیه بی خبریم.  هر چند امیدواریم وحید هم به زودی و به خوبی این کار رو به اتمام برسونه. به هر حال برای خانم بیطرف آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشند.<br />
یکی از مهمترین تصمیم هایی که شخصی در شرایط ایشون باید بگیرد تصمیم برای ماندن در کشوری است که چند سال اخیر را در آن زندگی کرده و ادامه دادن مسیری است که چند سالی است برای آن زحمت کشیده است. یا بازگشت به کشوری است که زندگی را از آن آغاز کرده. بدون اینکه توصیه ای داشته باشم فقط دعا می کنم انتخابشون هر چه هست مایه سعادتمندی و خوشبختی شان باشد.</p>
<p>دوم &#8211; خانم خوش نظر هم رفتند.<br />
خانم خوش نظر برای تحصیل در مقطع دکتری به کانادا رفته اند. اسم دانشگاه را گفته اند ولی من فراموش کرده ام. فقط می دانم پیش دکتر بودئن رفته اند که شخصیت معروفی در زمینه بتن هستند و قبل از ایشان دکتر عالی زاده هم با ایشون کار می کردند. متاسفانه از مراسم خداحافظی ایشان در انستیتو هم عکسی برای من فرستاده نشده که بخواهم در این جا بگذارم. ایشون رو از زمانی که با من کلاس حل تمرین فولاد داشتند و به همراه دو نفر از دوستانشون تازه در انستیتو مشغول به کار شده بودند می شناسم. زمینه تحقیقاتی که در دوران حضور در انستیتو انتخاب کرده بودند بتن خودتراکم بود که بعدها در پایان نامه کارشناسی ارشدشان هم همان را ادامه دادند. بعدها به صورت محدود کار عددی هم انجام دادند اما زمینه اصلی کاریشان همان تکنولوژی بتن بود. به هر حال در بین همکاران و دانشجویانی که داشتم ایشون از لحاظ علمی اگر بهترین نبوده باشند قطعا جزو بهترین ها بوده اند. سخت کوشی و تحمل کردن مشکلات کار در کنار خلاقیت و هوش ایشون باعث موفقیتهای بزرگی در دوران تحصیلشون شد که نمونه هایش اولین دانشجویی که دوران لیسانس مقاله ISI نوشتند. انتخاب پایان نامه ایشان به عنوان پایان نامه برتر کارشناسی ارشد در روز ملی بتن و موارد دیگر بوده است. برای ایشون هم آرزوی موفقیت می کنیم و امیدوار هستیم در همه مراحل و شئون زندگی موفق و سعادتمند باشند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1389/12/16/1940/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باشد کز آن میانه یکی کارگر شود</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1389/12/08/1924/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1389/12/08/1924/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 08:09:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[تندروی]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار استاد دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[فائزه هاشمی رفسنجانی]]></category>
		<category><![CDATA[لباس شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=1924</guid>
		<description><![CDATA[امروز یکشنبه است و اینجا تعطیل. آمده بودم دفتر که دستی بکشم بر سر و گوش این کارهای باقیمانده تا مگر در این فرصت معدود
به این امور برسم و نیز قصد داشتم برای اولین بار  مطلبی بنویسم در ماندگارترین در مورد یکی از مناطق دیدنی هنگ کنگ که دیروز رفتیم که هم شما را در این لذت شریک کرده باشم و هم به یادگار بر این دفتر چیزی نوشته باشم. طبق معمول نیم ساعت اول آمدن را به چک میل و فیسبوک و گودر و اینترنت گردی اختصاص دادم. اول از همه فیسبوک رو که باز کردم دیدم چند نفر از دوستان تکه فیلم فحش دادن و درگیری تعدادی شبه حزب اللهی (<em>پی نوشت یک</em>) که این روزها با نام لباس شخصی شناخته می شوند با فائزه هاشمی رفسنجانی را شیر کرده اند. اصولا یکی از نقطه ضعفهای اساسی من این است که با دیدن صحنه های دعوا و درگیری مخصوصا وقتی یک طرف قضیه خانم است و کار به فحش ناموسی می رسد شدید عصبی می شوم گاهی در حدی که دست و پایم می لرزد و قلبم به تپش می افتد (<em>پی نوشت دو</em>). 

بعد رفتم سراغ گودر تا نگاهی به آخرین وبلاگهای آپدیت شده بیاندازم که این <a href="http://zahra-hb.com/1389/12/conversation-in-saadatabad/">نوشته وبلاگ زهرا اچ-بی</a> را دیدم.  یعنی نه اینکه چشم و گوش بسته باشیم و این چیزها را ندیده باشیم و ندانیم ولی ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یکشنبه است و اینجا تعطیل. آمده بودم دفتر که دستی بکشم بر سر و گوش این کارهای باقیمانده تا مگر در این فرصت معدود<br />
به این امور برسم و نیز قصد داشتم برای اولین بار  مطلبی بنویسم در ماندگارترین در مورد یکی از مناطق دیدنی هنگ کنگ که دیروز رفتیم که هم شما را در این لذت شریک کرده باشم و هم به یادگار بر این دفتر چیزی نوشته باشم. طبق معمول نیم ساعت اول آمدن را به چک میل و فیسبوک و گودر و اینترنت گردی اختصاص دادم. اول از همه فیسبوک رو که باز کردم دیدم چند نفر از دوستان تکه فیلم فحش دادن و درگیری تعدادی شبه حزب اللهی (<em>پی نوشت یک</em>) که این روزها با نام لباس شخصی شناخته می شوند با فائزه هاشمی رفسنجانی را شیر کرده اند. اصولا یکی از نقطه ضعفهای اساسی من این است که با دیدن صحنه های دعوا و درگیری مخصوصا وقتی یک طرف قضیه خانم است و کار به فحش ناموسی می رسد شدید عصبی می شوم گاهی در حدی که دست و پایم می لرزد و قلبم به تپش می افتد (<em>پی نوشت دو</em>). </p>
<p>بعد رفتم سراغ گودر تا نگاهی به آخرین وبلاگهای آپدیت شده بیاندازم که این <a href="http://zahra-hb.com/1389/12/conversation-in-saadatabad/">نوشته وبلاگ زهرا اچ-بی</a> را دیدم.  یعنی نه اینکه چشم و گوش بسته باشیم و این چیزها را ندیده باشیم و ندانیم ولی به هر حال یادآوریش و اینکه یک دختر جوان مثلا بیست ساله این طور باشد چیزی نیست که بتوان به راحتی و بدون تاثیر از کنارش گذشت. این شد شوک دوم.</p>
<p>بعد رفتم سراغ ایمیل ها . ما در یاهو یک گروه ایمیل اینترنتی داریم برای دانشجویان عمران ورودی سال ۷۶ دانشکده فنی که با این وسیله  از اوضاع و احوال بقیه دوستان که الان هر کدامشان یک گوشه دنیا هستند با خبر می شویم. یکی بچه دار شده. یکی دکترایش را دفاع کرده. دیگری تولدش است. خلاصه برای انبساط خاطر اول صبح بد نیست. این وسط  یکی دو نفر از دوستان و همکلاسی های سابق فعال اینترنتی(!) هم هستند که هر روز چیزهای مختلفی که برایشان جالب بوده را به این گروه می فرستند. از تکه فیلمهای خنده دار گرفته تا عکس کوه و جنگل و جک جانور و از این چیزها که احتمالا شما هم از این ایمیلها بسیار دیده اید. خلاصه امروز که رفتم سراغ ایمیل ها دیدم یکی از همین دوستان فعال اینترنتی(!) یک فایل صوتی ضمیمه کرده با عنوان مکالمه تلفنی ضبط شده، بهره کشی استاد از دانشجوی دختر برای نمره (<em>پی نوشت سه</em>). از این جا به بعدش با این شوک به قول عربها خلاص&#8230;</p>
<p>این ها را ننوشتم که روز شما رو چون خودم خراب کنم و نیز نخواستم که اشاعه منکر کنم و ترغیب کنم شما را برای جستجو کردن مطالب فوق. و نیز نخواستم با نوشتن این مطالب خودم را منزه بدانم از این خطایا و وعظی کنم در محراب و منبر ماندگارترین. فقط خواستم یادآوری کرده باشم برای خودم و شما که همین من عزیز شریف فرشته صورت گاهی چه ساده دیو می شود. راستش مدتهاست چیزی این جای گلویم گیر کرده چیزی درباره دست به دست شدن نفرت و تعفن که گاهی بی آنکه بدانیم و بخواهیم در تولید و تکثیر و انتقالش نقش بازی می کنیم. گاهی مثل این نوشته بخشهایی اش از دهانم بیرون می زند. شما به بزرگواری خودتان ببخشید.</p>
<p>و کلام آخر چه برای خودتان کردید و نکردید برای من دعا کنید که عاقبتم ختم به خیر شود. باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.</p>
<p><em>پی نوشت یک:</em> به هیچ عنوان این افراد را در طبقه بندی افراد حزب اللهی و پیرو ولایت قرار نمی دهم. عنوان پیرو ولایت را نمی توان با هیچ چسبی به کسی که خلاف نظر صریح رهبری حرکت می کند چسباند. حزب اللهی با آن تعبیر بلندش که جای خود دارد.</p>
<p>پی نوشت دو: علی رغم همه ارادت خویش نسبت به جناب آقای هاشمی و در کنار انتقاداتی که به ایشان دارم. نه تنها علاقه ای به فرزندان ایشان ندارم بلکه اعتراضهای جدی بر کارهای فرزندانشان مخصوصا فائزه و مهدی هاشمی را وارد می دانم. ولی با این همه به هیچ عنوان کارهایی که این روزها بعضی افراد تندرو انجام می دهند را قابل قبول نمی دانم. چه با عنوان دفاع از رهبری و ولایت باشد چه با عناوین دیگر و متاسفانه برای این افراد آینده بهتری نسبت به اکبر گنجی و نظایر آن که روزگاری منتقد تندروی هاشمی بودند متصور نیستم.</p>
<p>پی نوشت سه: در صحت فایل صوتی مذکور شک دارم. به عنوان یک استاد دانشگاه و بدون تعارف در تمام این هفت سال تدریسم در دانشگاه حتی یک مورد از همکاران مانند فایل صوتی مذکور را نه دیده ام و نه به گوشم خورده است. غیر از همان مورد معروف دانشگاه زنجان که احتمالا همه در موردش شنیده اند و من هم مانند بقیه. اگر چه دورادور و با چند واسطه نمونه های بسیار معدودی (در مقایسه با مجموع اساتید دانشگاه) شنیده ام که به واسطه پول به بعضی دانشجویان نمره می دهند. </p>
<p>پی نوشت آخر: بعد از نوشتن متن یک بار که مرور کردم می بینم همه این مشکلاتی که نوشتم از یک جنس است و ذهن خواننده ممکن است برداشت دیگری کند در حالیکه منظور من از این نوشته همان چرخه نفرتی است که کم و بیش در جامعه ما جریان دارد و گاهی متاسفانه من و شما به عنوان بدنه همین جامعه در این نقش منفی بازی می کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1389/12/08/1924/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>می دونی دلم چی می خواد</title>
		<link>http://www.libre.ir/blog/1389/12/05/1918/</link>
		<comments>http://www.libre.ir/blog/1389/12/05/1918/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 02:40:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیکلاس علی لیبر</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.libre.ir/blog/?p=1918</guid>
		<description><![CDATA[می دونی دلم چی می خواد
یک نماز جماعت تو مسجد دانشگاه تهران
وسطش یک صفحه قران عثمان طه
بعدش بریم چلوکبابی صفا بالای میدون انقلاب یک پرس کوبیده سه سیخه بزنیم به بدن
یا اون فلافل کثیفه هست بالای سی دی فروشی ها با ترشی اضافه
آخرش هم با احسان سلونه سلونه برگردیم انستیتو
وسطشم هی از زندگی و سیاست غر بزنیم

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می دونی دلم چی می خواد<br />
یک نماز جماعت تو مسجد دانشگاه تهران<br />
وسطش یک صفحه قران عثمان طه<br />
بعدش بریم چلوکبابی صفا بالای میدون انقلاب یک پرس کوبیده سه سیخه بزنیم به بدن<br />
یا اون فلافل کثیفه هست بالای سی دی فروشی ها با ترشی اضافه<br />
آخرش هم با احسان سلونه سلونه برگردیم انستیتو<br />
وسطشم هی از زندگی و سیاست غر بزنیم</p>
<p>پی نوشت:  دل شما چی می خواد ایز ولکامد از ول</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.libre.ir/blog/1389/12/05/1918/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

