قضیه اصلی
| داغ: |
امروز نوشته ای می خواندم از وبلاگ دوستم علیرضا بازارگان. بد ندیدم خوانندگان ماندگارترین را هم در آن شریک کنم. متن زیر بخشهایی از این نوشته است.
“ایجا عاشقی چیز عجیبی نیست. با پسری ۲۰ ساله آشنا شدم که روی دستش خالکوبی کرده بود «داغ A». پرسیدم: “این خالکوبی رو کجا کردی؟” جواب داد: “خودم کردم.” پرسیدم: “دائم می مونه؟” گفت: “ها.” برام سوال پیش اومد که چه طور این کار رو انجام داده. گفت: “اول با ماژیک نوشتم. بعد ذغال رو داغ کردم. بعد پوستم رو خیس کردم. بعد یک سوزن درون ذغال فرو کردم. بعد با سوزن ذغال رنگ ماژیک رو به دستم فرو کردم.” از نگاهم فهمیدن حتی شنیدنش دردآوره. به قول یکی دیگشون که به دست هاش اشاره می کرد: “نگران نباش. این ها آرماتوره حاجی!” خلاصه؛ پرسیدم: «داغ A» یعنی چی؟ گفت: “داغ آ. یعنی، داغ آمنه.” ادامه داد: “آمنه یک دختر هست که عاشقش هستم. از ۱۵ سالگی.” سوال کردم: “خوب حالا کجاس؟” گفت: “رفت. شوهر کرد.” گفتم: “ای بابا! پس حالا چی کار می کنی؟” دست دیگرش رو آورد جلو و بازوش رو نشون داد. روش خالکوبی کرده بود «قسمت نبود»! گفتم: “ای بابا! حالا اگر یه موقع با یک زن دیگه ازدواج کردی این خالکوبی ها رو چه کار می کنی؟” گفت: “اون هم راه حل داره حاجی. یک چاقو رو داغ می کنی و” بعد اشاره کرد به کندن پوست خودش. “درست می شه.” دو سه جوون دیگه که حرف هامون رو گوش می کردن تایید کردن. انگار کار عجیبی نیست.
دلیل ساده ای برای وفور عاشقی در این مناطق به ذهنم می رسه. شاید خام باشه ولی فعلا منطقی به نظر می رسه. شاید یکی از دلایلش این باشه که در شهری مثل تهران، اگر یک گزینه ی ازدواج به ثمر نرسید، احتمالا کس دیگه ای پیدا می شه. اگر یک گزینه شرایطش خوب بود، به احتمال زیاد در شهر چندین و چند گزینه دیگه هستن مثل اون. شاید حتی بهتر. به همین دلیل عاشق شدن به این شکل و به این شدت (البته قبل از ازدواج) غیر معقول به نظر می رسه. برای یک شهرنشین، چه کسی ارزشش رو داره تا براش پوست خودش رو بکنه؟ ولی در روستا این طور نیست. اگر یکی به نظرت خوب باشه، همونه. احتمال کس دیگه ای نیست. انتخاب دیگه ای نیست. علاوه بر این، عاشق شدن یکی از تنها تفریحات جوون های منطقه است. اگر عاشق نشن، چی کار کنن؟ خوشمزه ترین و در دسترس ترین تفریح اینه که به یکی دل ببندن. “
قصدم تایید یا رد این نوشته نیست. فقط برایم نگاه جالبی بود.
راستش همه ما آدمها (با تقریب مهندسی) سقفی داریم که آرزوهایمان را از آن آویزان می کنیم. این سقف بلند یا کوتاه برای همه ما وجود دارد. برای همه ما (با همان تقریب) این سقف معجونی است از ورودیهایی که از واقعیتهای اطرفمان به دست می آوریم بعلاوه قدرت تخیلمان که این ورودیها را در آن می پرورانیم.
وقتی کسی در روستایی کوچک زندگی کرده باشد سقف آرزوهایش بر مبنای واقعیتهای اطرافش احتمالا کوچکتر از سقف آرزوهای یک شهرنشین است. حالا فرض کنید این روستایی مدتی را در شهری بزرگ زندگی کرده، سقف آرزوهایش فرق کرده و بعدا به همان روستا بازگشته است. قطعا نوع نگاهش و آرزوها و رویاهایی که می تواند داشته باشد دیگر همان آرزوها و رویاهای پیشین نخواهد بود و چه بسا ممکن است آرزوهای قبلی را حقیر ببیند و حتی اگر امکان فراهم شدن آنها وجود داشته باشد میلی برای رسیدن به آنها نداشته باشد. حتی ممکن است بعضی از این آرزوها که زمانی بیش از تمام زندگی اش برایش ارزش داشت برایش خنده دار به نظر برسد. نوع نگاه این شخص را تصور کنید به سایر افرادی که در همان روستا زندگی می کنند و کم و بیش همان سقف آرزوها را دارند. وقتی این روستایی از فرنگ برگشته ما می خواهد میان مردمانی زندگی کند که تا به حال پایشان را از ده بیرون نگذاشته اند. تصور کنید این روستایی زاده ما را وقتی که خواهد برای دوستانش که برای رسیدن به آن آرزوها دارند خودشان را هلاک می کنند توضیح بدهد که قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
راستش رسیدن به این نقطه که سقف آرزوهایت آنقدر بزرگ شده باشد که مستغنی از آرزوهای قبلی ات شده باشی به این سادگی ها هم میسر نباشد. شاید لازم باشد تمام عمرت را طی کنی که آن دم آخر بفهمی قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
رشته کلام از دستم در رفت. دو راه دارم یا مثل کوه نوشته های قبلی آرشیو کنم تا وقتش یا همینطور ولنگ وار انتشارش دهم. اگر دارید این نوشته را می خوانید احتمالا راه دوم را انتخاب کرده ام.
پی نوشت دو: خیلی منطقی به این نوشته نگاه نکنید. گفتم که ولنگ وار است. ولی شاید از میان همین ولنگ واری چیزهایی هم یافت شود.
پی نوشت دو: قضیه را روستایی و شهری نکنید لطفا. من خودم از همه روستایی زاده تر هستم. هیچ قصد و غرض و مرضی هم برای کوچک شمردن روستایی ها ندارم. خلاصه قضیه این نیست.
پی نوشت یک: این عکس رو دوست دارم. خیلی دنبال ربطش با این نوشته نباشید اگر چه بی ربط هم نیست. فقط گذاشتمش که جایی گذاشته باشمش.
پی نوشت: شاید بعدها این نوشته را ویرایشش کردم.


(+4 rating, 8 votes)

































