آبان
۰۳

دوستی

وحید زین الدینی
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

- دانسته-

بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .


فریدون مشیری

از دیار آشتی





مهر
۱۳

هفته های بی گناه

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...

۱-

سلام ای دوست جون کودکی هام

سلام ای بهترین دوست جونام

خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”

تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست

اگر از من بپرسی دوست جونم

فقط گویم کمی جای تو خالیست

فقط گویم کمی اندازه کوه

میان ما و تو قدری جداییست

حسن میرزا، بابای مشتی فیروز

همون فراش باشی، خیاط دیروز

می گفت گفتن که این روزا میایی

می گفت دیده که از دورا میایی

نمی دونم که زنده است یا که رفته

نمی دونم بهت حرفام و گفته؟

نمی گم بیشتر از این لازمم نیست

هزاران نامه داری اینکه کم نیست

فقط خواستم بگم مثل قدیمام

کجایی دوست جون بچگیهام؟

__________________

۲

دلیل تازه ای نداشت

من بودم و یک دشت سکوت

دست هایم پر بود از هیچ

که با هزار مکافات خریده بودم

نه آنطور که همیشه بود و می دانستی

اما، اینبار هم

دلیل تازه ای نداشت

فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد

چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم

گاهی خسته ام می کند

کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد

“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد

بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست

این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد

دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.

او هم از دیشب غمگین است

و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد

بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!

و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من

دیدی، دلیل تازه ای نداشت

فقط، من بودم و یک دشت سکوت

_________

۳

بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت

خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است

شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت

و ماه تنها در آب  می رقصید

شب پره ای جشن گرفته بود

حق داشت، انگار فقط او زنده بود

آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد

سرد از سکوت و گرم از نگاه بود

__________________

۵

سرانجام  را منتظرم

در آن لحظه که منحصر است

سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد

تا فریاد زند تا فردا

تا نجوا کند تا همیشه

که از یادم نرود

تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!

_________

۶

آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی

و می خواند رازِ صدف ها را

ستاره ها را با دستانش می روبد

تا کسی نشمارد سنگریزه ها را

و سکوت کاش تا ابد زنده بماند

_________

۷

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است

بدون هیچ همراهی

سخن از ترس یا شب نیست

سخن از شک و تردید است

که می داند پس از باران تنهایی

کدامین شبنم از آوارگی جاریست





مرداد
۲۷

من اسیر اتاق هایی بی پنجره ام* …

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

لحظه‌های من، لحظه‌های ناب

لحظه‌های پر سوال بی‌جواب

لحظه‌های بی‌امید پر شتاب

می‌شود دوباره  طی به یک نگاه

می‌شود خراج آرزوی دور دور

 

دست‌های من

بوی نان نمی‌دهد دگر

باغ‌های دور

بوی سیب سرخ آسمان نمی‌دهد دگر

دست‌های آسمانیِ زمین چرا به باغ آرزویِ من نظر نمی‌کند دگر؟!

 

 

راه‌های دور

چشم‌های کور

تا ابد مرا به سوی چشمه هم نمی‌برد

 

می‌رود ولی دلم به سوی رود، تا که با صدای پر گلایه‌اش

گوید این به ماهی غریب، بی تفاوت از چرای عقل:

” می‌روم ولی کسی ز آسمان مرا نخوانده است

تا کجا بگویم این که در دلم نفس نمانده است؟   

 

خانه‌ام به پاکیِ  صدای آب، می‌زند مرا صدا

بال کوچک من از توان تهی است

ذهن هم تهی است

کاسهء حروف من برای گفتن زبانِ حالِ چشم‌های پر فروغ او تهی است

خانه

دل

جهانِ بی کران

دلم

لبم

زبان

برای گفتنش تهی است

 

 

من اسیر بودنم میان این همه نبودِ پر دلیل

من اسیر خاک و باد و آب و آتش و دو چیز بی نشان

من اسیر این اتاقِ تنگ و تار بی صفای پنجره

من اسیر این هزار توی پر خم و تهی و زرق و برق خود گرفته بر مقابل نگاه دلفریب مردمی نشسته در کنار جوی لحظه های رفتنیِ باغ‌های سیب سرخ آسمانیم و  بال بی توان من برای رفتن و زبان من برای گفتن زبانِ حال چشم‌های پر فروغ او تهی و خانه‌ام تهی و دل تهی و لب تهی و  وای از این اسیریِ نبودنی ترین و بودنی ترین تهی.

 

 

  

 

 

پ.ن.

* خوب قرار بود آقای صداقت در وزن این عنوان شعر بگن نه من. پس کمی عوضش کردم.

۱- نوشته اولیه  در خاطرم نیست اما نیمه آخری نوشته همین امروز است.

 




مرداد
۰۴

از پای منشین، حتی اگر…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده

9226473-lg

یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم
دستی که گشاده است
می‌برد
می‌آورد
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم، خودم، هدفم، و به تو
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی می‌کند

چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری
.
.
.
عکس: چیپ فیلیپس که یک عکاس جوان و حرفه ای آمریکایی است.
شعر: مارگوت بیگل، شاعر ناشناخته آلمانی





تیر
۱۰

این سکوتت نفسم می گیرد (۲)

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...

بیست و سه

 

خانه ام در پس آن کوه بلند

در کنار برکه

گم شده است انگاری

                        یا که من گم شده ام

می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام

می روم تا که ببینم که چرا آمده ام

دست در چادر شب، خیره بر راه دراز

می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه

 

در میان راهم

آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید

کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود

و در آن گوشه رود سوسماری دیدم که به من می خندید

 

دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح

پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید

نگران قفس پر شده از هیچ نبود

او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست

شبِ دل مهتابیست

و چرا باد صبا دستهایش خالیست

او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست

گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست

گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست

 

بالِ من نیست! کجاست؟!

یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه

خیس و سنگین شده بود

و کسی گفت به من، بالهایت افتاد

و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست

 

می دوم از پی آن مرد غریب

تا بپرسم چه کنم

ولی اما او نیست

 

به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است

ماه بر آب زلالش پیداست

و اگر سنگ غمی اندازند

ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی

 

از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند

هان جوابی بده من، تو که این می دانی

                                         این سکوتت نفسم می گیرد

 

 

 

باد دستانِ مرا می گردد

تا نشانی ز تو یابد در من

کاش او می دانست

سال ها فاصله بین دو شب است

 

 

—————————————————-

مهدی، فروردین هشتاد و هشت

اضافه، حذف، ویرایشِ اردیبهشت





خرداد
۳۱

آرزویی دارم…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

sunsetestakhr

آرزویی دارم…
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم
و پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
آرزویی دارم…

شعر از Margot Bickel
عنوان از Martin Luther King





خرداد
۱۹

هزار جهد بکردم که…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (No Ratings Yet)
Loading ... Loading ...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
.
به‌هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
.
حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
.
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
.
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای درآیم به در برند به دوشم
.
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
.
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
.
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم





خرداد
۰۶

زبان حال کبوتر …

علیرضا محبی
منفیمثبت (10 rating, 10 votes)
Loading ... Loading ...

زبان حال کبوتر بقیع با کبوتر حرم امام رضا (ع)

 

 آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا                          تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا

  من کبوتر بقیع ام با تو خیلی فرق دارم                      سرم و بجای گنبد روی خاکها می ذارم

photo-0015

 

                      خونه قشنگ تو کجا و این خونه کجا                         گنبد طلا کجا قبرهای ویرونه کجا

                      اونجا هرکی می پره طائر افلاکی می شه                 اینجا هرکی می پره بال و پرش خاکی می شه

 

photo-0014

 

اونجا خادما با زائر آقا مهربونن                             اینجا زائرا رو از کنار قبرها می رونن

 

11

 تو که هر شب می سوزه چلچراغا دور و برت                       به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت (منظور حضرت فاطمه زهرا (س) )

کی میگه که تو غریبی غریب عاشق نداره                        روز و شب این همه عاشق رو خاکت سر می ذاره

غریب اونه تو بقیع شمع و چراغی نداره                          نه ضریح و نه حرم حتی رواقی نداره

 

8

شاعر: ؟؟





اردیبهشت
۰۸

ما آن شقایق ایم که با داغ زاده ایم

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (13 rating, 13 votes)
Loading ... Loading ...

dsc07860
.
دلم مثل دلت خونه ، شقایق
چشام دریای بارونه ، شقایق
مث مردن می مونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من ، یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق ای شقایق ، گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمی شه
عزای عشق غصه ش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق ،‌ گل همیشه عاشق
دویدیم ،‌ دویدیم و دویدیم
به شب های پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون ، نه توی قصه ها بود
حالا از تو قفط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی
شقایق ای شقایق ، گل همیشه عاشق
شقایق وای شقایق ،‌ گل همیشه عاشق

شاعر: اردلان سرافراز
خواننده: برادر اقبالی
.
تقدیم به وحید که احتمالا مثل همه دوستداران برادر اقبالی این ترانه سرود ملی شون محسوب می شود.
.
.
این هم چند عکس دیگر از شقایق که در میان گلها بسیار دوست دارمش.
مکان: آستانه اشرفیه، نوروز ۸۸
بدنه: سونی آلفا ۱۰۰، لنز: مینولتا ۷۰-۲۱۰ f/4
.
.
dsc07869
.
.
.
dsc07852





فروردین
۱۶

این سکوتت نفسم می گیرد

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (11 rating, 11 votes)
Loading ... Loading ...

تکه‌ای از یک چهل تکه

یک

من به دنبال هوا می گردم

 در پی شرشر آب

در سکوت هوس انگیز بهار

                                              صبح هنگام طلوع

 

نه به دنبال شناسایی راز گل سرخ

نه در افسون گل سرخ شناور بودن

من به دنبال هوا می گردم

تا رهانم نفسی را که در این سینه من حبس شده

 

می‌روم از پیِ آواز پرستوی خیال

در پی یک زنبور

در خلاف جهت خرمگسی در پرواز

                                                    بی توجه به هوس‌های شیوع

کوله بارم پر سوغات از این هیچستان

و چه سنگین هیچیست! سخت چسبیده به من

هر دو از هم متنفر، با هم

من به دریا نزدیک

                        غرق در بود و نبود کلمات

        -        قافیه، وزن، ردیف-

                         و در اندیشه بیداری صبح

                                                                  خواب را می خوانم

کاغذ شعر من اینجا سینی است

کلماتی که در آن ریخته ام

همه از آن من است

صلواتی است کمی بردارید

نذر من شعر من است

عاری از قافیه‌ای تا نشود بندِ کلام

تهی از خاطرهءپیچشِ پژواکِ ردیف

پرِ خالی شدن از وزنه قانونیِ شعر

شعر من آزاد است

می‌تواند که اگر خواست بگوید و کسی نیست که کوتاه کند جمله طولانیِ پر وزن لبش را

یا که کوتاه

تا نگوید همه اسرار دلش را

شعر من موج سپیدیست و بی وزن ترین موج زمین است

هم‌صدا با نفس چلچله دشت سکوت

همنوا با دل بی‌روح ضمیرم شده‌ام

به چه کس باید گفت راز آن سرو بلند

که در آن بیشه عشق، می کند دل را رنگ

و در آن پهنه سبز، می‌زند چنگ به چنگ

 

از که باید پرسید، رازِ رقصیدن ماه

راز افتادن سنگ

هان جوابی بده من

                                                                                 این سکوتت نفسم می گیرد

.

 

 

 

 

با کمی اضافه و خیلی حذف، از دوستتان مهدیِ پر حرف

آبانِ هشت و چهار، و قسمتی آذر و دی و الی …