آبان
۳۰

برای تمام چرک نویسهایم.

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (No Ratings Yet)
Loading ... Loading ...
داغ:

وقتی می بینی شعرات تو خیلی از وبلاگ ها نوشته می شه بدون اینکه منظوری که تو از شعر داشتی درست بیان بشه، نمی دونی باید چیکار کنی؟

 

نمی دونی دوباره باید بنویسی یا نه. بگی که منظور شاعر این نبوده یا نه. بگی که به تموم کلماتی که تو شعر هست قسم که منظور شاعر یه عشق زمینی نیست. بگی که اینا کار یه عاشق شکست خورده نیست. بگی ربطی به عکس هایی که کنارش می گذارن نداره. بگی که …

مثال:

یا

وقتی یه جای شعرت رو به نام مهدی اخوان ثالث بگذارن دیگه نمی دونی باید کلا خوشحال بشی یا ناراحت؟!

اون وقته که دلت می گیره. اون وقته که نمی دونی چگونه سر کنی؟ اون وقته که داغ می شی، گیج می شی، سرخوش می شی  و مسرور.

اون وقت می شه که نمی دونی کلا دیگه شعری، متنی چیزی بنویسی یا نه. اون وقت دیگه حتی حس خوندن و نوشتن خاطرات گذشته رو هم کم کم از دست می دی. اون وقت حتی پائیز با اون همه حال و هوای شاعریش هم میاد و میره. اون وقت چرک نویس هایی که ماه ها تو جیبت می موندن تا نوشته هاش کامل بشه، عمرشون کوتاه تر از حوصلت می شه.  خدایا این آخریه چی بود؟ دوباره چتر می زند/ تمام حس و حالِ من/ برای بردنِ دلم/ به دره ی خیالِ تو …

عذاب وجدان دارم. تقریبا نسبت به تمام چرک نویسهای یک سالِ اخیرم.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اردیبهشت
۲۷

اتفاقی که گذشت. آرزویی که گذشت. زمانی که گذشت.

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+6 rating, 6 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند تا جای تو را که جای کسی را پر کرده ای،  پر کند، می شود دلیلی خوب تا وقتی در ایستگاه مترو چند لحظه منتظر مانده باشی، کاغذی برداری تا چیزی بنویسی که نوشته باشی.

از این تقریبا دو سال خاطرات زیادی دارم. چه اون دوره که برای انجام تست بارگذاری تو طبقات ۴ – و ۲ – گذشت و چه زمان اجرای بتن خودتراکم ستون های کامپوزیت و چه بعد از اون. یادش به خیر اجرای scc . یکی از پرزحمت ترین، سخت ترین، و در عین حال جالبترین و  دلچسب ترین کارام بود. از بحث های طولانی و بعضا خنده داری که با اپراتور بچینگ داشتیم تا رد  یا اصلاح کردن بتن های مشکل دار و بحث های جدی و  بعضا تنش آفرینی که با نماینده پیمانکار داشتیم.

و کارگرها. این مجموعه جالب.

و کارگران. این قشر خاص. مردانی که گلیمشان را به مختصات بازوانشان پهن می کنند و زبانشان را به رنگ دل. مردانی که ساده حرف می زنند، ساده باور می کنند، ساده فریب می خورند، ساده فریب می دهند، ساده دروغ می گویند و ساده زرنگی می کنند و تویی را که از پیچش این روزگار پر پیچ، پر از هیچ شده ای و پیچیده، به فکر وا می دارند. کارگران. این قشر خاص.

شاید روزگاری، کاغذ که کنارم باشد و زمان که یاری، بنویسم. تا نه اینکه نوشته باشم، که یادم باشد که روزی فهمیدم زندگی ساده تر از آن است که باور دارم.

——————————————————————————

وقتی از قیل و قال دانشگاه فارغ شدم، به خود گفتم زمان آن رسیده تا نیمی از آرزوهای گذشته را به یادآری و زمان را خرج ایمان و آرمان و انسان و آسمان و اینان و آنان کنی. و من اینک نشسته بر یک صندلی چوبی که همچون من تعلقی بر این برهوت ندارد و همچون من به آخر نرسیده، و باز همچون من نه از میل خویش و نه از اختیار و نه از اندیشه و هدف و غایت خویش که از ستاره روز تولد، بخت همزاد، اقبال یا تقدیرخویش  است که رانده شده زیر خاک تا بروید و برآید و سرآید و بدین شکل درآید، به سخره می نگرم آرزوهای بر باد رفته را.

دیشب میان کتاب هایی که زمانی وقت و فهم خواندنشان را با هم نداشتم و می خواندم نوشته ای دیدم.

۷۹٫

۱۰ سال پیش. آرزوهایم که با میخ خودکار بر کاغذ دیوار کوبیده بودم. کمرنگ شده بود. کوبیده بودم که ۲ سال بعد اولین رمان، ۷ سال بعد اولین مجموعه شعر و ۹ سال بعد اولین رمان پیچیده پلیسی که صدایش تا خانه همزادم که درست در پشت کره زمین و در زیر خانه ماست برسد.

روبرویش خالی بود. پر کردم.

به شباهت ها فکر کردم و به تفاوت رسیدم.

———————————————————

زمان می گذرد و من به دنبال راه فرارم. از خود تا خدا چقدر فاصله است؟ آن الف که واو شده و بین خدا و دیگری قرار گرفته و پیچیده شده چقدر زمان می برد تا برخیزد از میان. به اینجا که می رسم ذهنم پر می شود از اعداد. آن بازی قدیمی. ابجد، هوز، حطی … . پر می شود از شعر. پر می شود از صدای آن یار قدیمی که راز را  رمزآلود با صدایی آرام و دلنشین، همچون لالایی همیشگیه کودکی هایم برایم نجوا می کرد. پر می شود از همه چیزِ هیچگونه این همستان پر همه هیچ.

( این مطلب برای حدودا ۱۰ ماه پیش است و قرار بود زودتر از این ها پست شود. زمانی که از پروژه امید دل کندم و به آزمایشگاه نقل مکان کردم.)

———————————————

ذهنم به صدای تیک تاک نبضم حساس شده و شمردن را فراموش می کند تا نداند چقدر گذشته از زمانی که دیگر برای خویش و راه خویش و حتی آرزوی بی ریای خویش نمی تپد و نمی سوزاند.

 

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




دی
۲۴

طلوع خورشید

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

تا باشه به شادی
این چند وقت درسته که زمستون شده و هوا سرد اما اوضاع بهاریه و همینطور گوله گوله خبرهای خوب می رسه. یکیش رو که الان می خوام در موردش صحبت کنم رو احتمالا همتون می دونید و صرفا جهت اطلاع خواجه شیراز و ثبت در تاریخ و تبریکات دنیای مجازی می نویسم. دومیش هم با اینکه احتمال قریب به یقین است اما برای اینکه بعدا خدای نکرده به اتهام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی کاسه کوزمان را جمع نکنند و همین یک قلم مال دنیایی که داریم را از جنابمان دریغ نکنند می گذارم وقتی به حد تواتر رسید می نویسم.

بی مقدمه اینکه آقا احسان تولد دختر گلتون مبارک باشه، قدمش خیر باشه، برکت و شادی بیاره تو خونتون و عصای دست پیری پدر و مادرش بشه. فرزند صالحی باشه که حقیقتا گلی از گلهای بهشته. باقیات صالحات باشه براتون و مصداق دعای این آیه شریفه باشه که
هنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِن لَّدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاء

ما که هر چی صبر کردیم عکسی نفرستادی برامون که هیچ، خودتم با صد تا پیغوم پسغوم و من بمیرم تو بمیری (زبونم لال) راضی نشدی ما صداتو بشنویم. حداقل خودت یک عکسی از میترا کوچولو برامون تو ماندگارترین بذار. رونما هم رو چشمون.
راستی بابا شدن چه مزه ایه

پی نوشت: عنوان از متن زیر برآمده است.
مِهر، میترا یا میثره از ایزدان باستانی هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است، که معنی عهد و پیمان و محبت و خورشید نیز می‌دهد. نماد او خورشید می‌باشد. در فرهنگهای فارسی مهر را فرشته‌ای دانسته‌اند که موکل است بر مهر و محبت و تدبیر امور مالی و مصالحی که در ماه مهر (ماه هفتم از سال شمسی) و روز مهر (روز شانزدهم هر ماه) بدو متعلق است و حساب و شمار خلق از ثواب و عقاب به دست اوست.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




آذر
۰۳

نمی بینی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+2 rating, 2 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

یادم می آید سالها پیش دوستی داشتم که می خواست برای زندگی به همراه خانواده از ایران مهاجرت کند.
نمی دانی چه احساسی دارد وقتی بدانی دیگر کسی را که دوستش داری نمی بینی.

 

حالا سالها گذشته است
و دیگر آسمان آبی نیست
نمی بینی…

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




آبان
۱۷

بچگیامون

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+2 rating, 2 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

خاطرات کودکی خیلی می تونه جذاب باشه. خاطرات دوران مدرسه ( مخصوصا از نوع ابتداییش).

نمی دونم چند تا از این خاطرات و اتفاقات برای شما هم افتاده اما اون دوران تا اونجایی که به ذهن من میاد همه تقریبا مثل هم بودن و کلا تنوع اینطور حوادث کمتر بود.
اصلا اون دوران همه چی کم بود. واسه دیدن هاج زنبور عسل چقدر باید صبر می کردیم تا این آدمکه بیاد با اون دستاش که پشتش بود و راه می رفت و آهنگ می زد ” وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…” تا کارتون شروع بشه و .. آخرشم نفهمیدیم هاج به مادرش رسید؟ نرسید؟ پرین هم یادم نمیاد آخرش چی شد. مثل چوبین. کلا مادر، دست نیافتنی بود تو این کارتون ها. پینوکیو هم که رسما از این موهبت محروم بود.

یه مشکلی که واسه من هیچ وقت حل نشد این پاک کن دو رنگه ها بودن. یه طرفشون آبی بود و یک طرفشون قرمز. یه مکعب متوازی الاضلاع که دور تا دورشم یه خط سفید بود. مشکل از اونجایی شروع می شد که تازه تازه معلم اجازه داده بود که با خودکار بنویسم. ( نمی دونم کلاس دوم بود یا سوم، مدرسه شما رو نمی دونم اما مدرسه ما معلم تشخیص می داد که کی اجازه داره با خودکار بنویسه). این قسمت آبی رنگ پاک کن مثلا مخصوص خودکار بود. اما مگه هر چیزی که برای یه هدفی ساخته می شه لزوما باید اون کار رو هم انجام بده؟! همیشه یا کاغذ سیاه می شد یا پاره. این شده بود استرس.

یه بار یادمه زنگ دیکته معلم که از رو کتاب شروع کرد به گفتن من حفظ شده بودم ( از بس مشق نوشته بودیم.) جلو جلو نوشتم. یهو به خودم اومدم دیدم خانم معلم متن رو عوض کرده و داره می گه. موندم کی پاک کنم، کی بنویسم! شدم گوله آتیش. ببین چقدر تابلو که معلممون همون موقع فهمیده بود و اومده بود بالا سرم می گفت عیب نداره، تا تو باشی جلو جلو ننویسی.

چقدر مشق می گفتن بعضی از این معلما! ۵بار از روی حسنک کجایی، دیکته … . حسنک کجایی رو شروع می کردیم مگه تموم می شد. ۵شنبه ها هم که دوباره کلی مشق و دیکته و … . فقط عشقش این بود که اگه دیکته ۲۰ بشی لازم نبود مشق بنویسی. عجب حالی می داد اون روزی که تو ۲۰ شدی و خانم معلم داره مشق فردا رو می گه.

سر این مشق نوشتن ها و دیدن دفترها چه خالی بندی های با مزه ای شنیده می شد. ” خانم اجازه! ما نوشته بودیم!” ” به خدا نوشته بودیم! ” ” دفترمون مونده بود تو کمد کلیدشم دسته مامنمون بود ” “خانم اجازه! آبجی کوچیکم پاره کرد ” …

یه سری اعجاز و فنون مخصوص هم مد شده بود. مثلا اگه پوست نارنگی رو با یه ظرافت خیلی خاصی و فاصله کمی از مداد تراش بچرخونی و همزمان فشار بدی دور مدادتراش تار عنکبوت درست می شه.

این گیره ها که به پائین دفتر می زدیم که ورق تا نخوره( این دفتر ۴۰ برگ قدیمیا بود پشتشم نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است. با مربع های ریز هم یه آدم رو کشیده بود که داشت رو تخته می نوشت).

شیطنت های چهارم پنجم هم عالمی داشت. پوست پرتقال رو با لوله خودکار بیک سوراخ می کردیم و شلیکش می کردیم. البته لوله این خودکار بیک ها کاربرد دیگه ای هم داشت. با آب و مایع ظرفشویی کف درست می کردیم بعد یه سرِ لوله خودکار رو می گذاشتیم تو لیوان آب و کف بعد می اوردیم بیرون و از اون سرش فوت می کردیم بیرون و حباب درست می کردیم. انیمیشن رو هم نهادینه کرده بودیم. کنار دفتر یا کتاب از این آدمک کوچولو ها می کشیدیم و اسلاید به اسلاید پیش می رفتیم بعد کتاب رو تند ورق می زدیم و می شد انیمیشن. اغلب هم یه آدم رو می کشیدیم که داره یه توپ رو می زنده تو گل. حاصل ساعتها زحمت می شد چند ثانیه لذت. یادمه کارتون من کمی طولانی بود و اول که توپ رو شوت می زد یه بار می خورد به تیر و برمی گشت بعد هد می زد و می رفت تو گل.

الان که دارم می نویسم چقدر خاطره و حرف داره یادم میاد.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




آبان
۱۲

ضرب المثل هلندی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

یک ضرب المثل هلندی هست که می گوید
Een ezel stoot sich geen twee malen aan een’ steen
یعنی الاغ دو بار پایش به یک سنگ نمی خورد.

حالا این دراز گوش چهار پا با همه …یتش می داند که وقتی چیزی را امتحان کرد دوباره آزمودنش چیزی جز …یت نیست. حالا این چه ربطی دارد به ماندگارترین، کمی صبر کنید می فهمید.

 

 

این رستوران دانشگاهی که الان در آن هستیم یک منویی دارد که نه فقط هر روز، بلکه هر لحظه عوض می شود. یعنی چیزی حدود صد نوع غذای مختلف دارد که بسته به ساعت روز و ایام هفته به صورت چرخشی تغییر می کند به طوریکه در هر زمان می توان از حدود سی تا چهل گزینه مختلف برای صبحانه، نهار و عصرانه چیزی را انتخاب کرد. بنابراین دستگاه معادلات آندردیترمایند بوده و چون تعداد معادلات بیش از مجهولات است می توان اثبات کرد که پاسخهای مختلفی برای دستگاه معادلات وجود دارد. نکته کنکوری مساله این جاست که علی رغم اینکه اینجا یک جزیره است و کلی صنعت ماهیگری دارند تقریبا تمام غذاهای رستوران با گوشت و مرغ تهیه می شود و به ندرت ماهی و غذای دریایی پیدا می شود. و شما بهتر از من می دانید که در بلاد کفر این غذاها حلال نیستند. بنابراین از این لیست وسیع صد گزینه ای چیزی کمتر از تعداد انگشتان یک دست باقی می ماند.
دفعه اولی که رفتم برای نهار چیزی بگیرم گفتم این غذاهای چینی را یک امتحانی بکنم بد نیست. چشمتان روز بد نبیند. بگذریم از شرح ما وقع. خلاصه گذشت. فقط شکلک چینی این غذا رو یادداشت کردم که اگر روزی روزگاری گذارمان به یک رستوران چینی افتاد قبل از سفارش چک کنم که از این شکلکها در منوی غذا موجود نباشد.
دفعه بعد گفتم از این غذاهای بشری که انسانها در همه جای دنیا می خورند انتخاب کنم. چیزی مثل ساندویچ، اسپاگتی، فیله کبابی و … ولی دیدم با اعمال دو شرط حلال بودن و قابل خوردن بودن دستگاه معادلات دارای پاسخ یکتا بوده و آن پاسخ چیزی نیست جز ساندویچ تن ماهی که دقیقا همانطور که از نامش بر می آید ساندویچ تن ماهی است یعنی بدون هیچ مخلفات اضافه ای. یعنی تن ماهی رو جلوی چشمانم باز می کنند و یک قاشق تن ماهی می گذارد وسط یک نان تست کوچک و بعد از وسط نصفش می کند همین.
هر دفعه که برای سفارش غذا می رفتم مثل اولیور تویست که به ملاقه نوانخانه آقای بامبل نگاه می کرد به این گزینه ها نگاه می کردم تا شاید فرجی شده باشد و پاسخ دیگری برای این معادله خلق شده باشد اما دریغ. تا اینکه امروز دوباره دل را به دریا زدم و با حذف شرط قابل خوردن بودن و اعمال شرط قابل قبول بودن غذای چینی از میان همان گزینه های محدود پاسخ دیگری برای معادله انتخاب کردم. محاسبات اولیه نشان می داد که گزینه ای هست به نام اسپاگتی با سس لوبیای فرانسوی و کلی ذوق کردم ولی وقتی سفارش دادم این خانم هایی که سفارش می گیرند چون دیگر من را می شناسند بدون این که من چیزی بگویم خودشان گفتند در سس این غذا گوشت هست و نمی تونی بخوری. گفتم پس خودت بیا بگو کدامشان گوشت و مرغ ندارد. حالا این مکالمات به همین سادگی که من می گویم هم نیستها. بیشترین کلمه ای که این دوستان متوجه می شوند نو چیکن پلیز و نو بیف پلیز است. من هم تقریبا هیچ چیز از حرفهایشان متوجه نمی شوم. یعنی اصلا نمی فهم چینی حرف می زنند یا انگلیسی. خلاصه گفتم یکی اش را خودت انتخاب کن ولی جان مادرت از این سوپ آبکی ها نباشه.

خلاصه، در انتها من ماندم با دو کاسه سبزی پخته، یک کفگیر برنج و یک سوپ. سبزی اش چیزی شبیه کاهو بود که مطمئنم فقط یک قل در آب جوش خرده بود و فکر کنم حتی نمک هم نداشت. سوپش هم آب جوشی بود که کمی ذرت پخته در آن شناور بود و تخم مرغی در آن هم زده بودند و حاضرم به تمام مقدسات قسم بخورم که این تخم مرغ را خام در آب جوش هم زده بودند. دقایقی بعد من در پیشخوان رستوران مشغول گفتن تونا فیش ساندویچ پلیز بودم.

 

 

 

این جاست که می گویند این چهار پای درازگوش پایش دوبار به یک سنگ نمی خورد اما دریغ از این انسان دو پا.

پی نوشت یک: متاسفانه یا خوشبختانه دوربینی دم دست نداشتم تا شما را در لذت این غذا شریک کنم.
پی نوشت دو: متاسفانه یا خوشبختانه در سایر موارد دوربینی دم دست داشتم و به زودی شما را در لذت این غذاها شریک خواهم کرد.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مهر
۳۰

شرب مدام

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+2 rating, 2 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

دیدن بعضی وقتها دارین از یه چیزی لذت می برین ولی می دونین داره تموم می شه.
و می دونید که هیچکاری نمی تونید بکنید که جلوی تموم شدنش رو بگیرید.
چیکار می کنید این وقت ها

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مهر
۱۶

سلام از جزیره ای دورافتاده

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

یکی از نکاتی که از ابتدای راه اندازی ماندگارترین مجازی به آن فکر می کردم ایجاد ارتباط بین دوستان مشترکی است که مرزهای جغرافیایی میانشان فاصله انداخته است. به نظرم نوشتن در این دفتر این امکان را می داد که فاصله میان مرزهای جغرافیایی و یا حتی مهمتر از آن دیگر مرزها کاهش پیدا کند. با این حال اگر چه محتمل بود اما به خیالم هم نمی رسید که روزی خودم از جزیره ای دورافتاده بخواهم از این ابزار برای کاهش فاصله ها استفاده کنم. به هر حال، من هم اکنون جداافتاده ای از سرزمین مادری ام هستم. ورود خودم رو به گروه جدا افتاده ها تبریک می گویم و سعی می کنم از این به بعد بیش از گذشته از این دفتر استفاده کنم.
فعلا این عکس را داشته باشید. این تصویر چشم اندازی است که از پنچره اتاقم دیده می شود.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




شهریور
۳۰

آرزوها

راحیل خوش نظر
منفیمثبت (+3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

این کلبه را چنین آباد منگر
ما بودیم و آرزوی داشتن کلبه ای
پاهایمان اما توان برخاستن نداشت
ناگاه عابری آمد
دستمان را گرفت و ساختن آموختمان
ما ساختیم، او سوخت، اما برنیفروخت
وقتی آرزویمان را تجسم یافته در برابر دیدگان خود نظاره کردیم
به حرمت شوق مقدس او به راه افتادیم تا از هر ویرانه کلبه ای بسازیم

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




شهریور
۲۸

تشکر و قدردانی

راحیل خوش نظر
منفیمثبت (+4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

خداوند مهربان را شاکرم که مرا نیرو بخشید تا نگارش پایان نامه پیش رو را به اتمام برسانم. اکنون که قریب به چهار سال از پژوهش هایم در زمینه تکنولوژی بتن خودتراکم در دانشگاه تهران می گذرد، بر خود لازم می دانم کمال تقدیر و تشکر خود را نثار کسانی کنم که در این مسیر پر فراز و نشیب لحظه ای از راهنمایی، پشتیبانی و تشویق من دریغ نکردند. از استاد بردبارم، آقای دکتر محمد شکرچی زاده، که تمام روزهایی که تحت نظارت ایشان مشغول به کار بودم سرشار از آموختن توامان علم و اخلاق بود، نهایت تشکر را دارم. در پرتو روحیه پر از امید ایشان بود که تمام دلسردی ها رنگ می باخت و در سایه وجود خستگی ناپذیرشان، پرسش های گاه و بی گاهم پاسخ می یافت. از آقای دکتر نیکلاس علی لیبر، استاد بزرگوارم، که قدم به قدم در تمامی مراحل این پژوهش مرا همراهی کردند و الگویی بی نظیر از یک پژوهشگر و یک استاد فداکار در ذهن من حک نمودند، کمال قدردانی را دارم. آموختن نحوه انجام یک کار تحقیقاتی مؤثر در کنار لذت بردن از کار گروهی بدون شناخت این دو عزیز امکان پذیر نبود و بی شک این آموخته ها در زندگی نیز بسیار به کارم خواهد آمد.
از خانواده عزیزم که از کودکی، شور دانستن و لذت کشف و جستجو را در من بیدار کردند، استقامت در تلاش را به من آموختند و در تمام این سال ها با فراهم کردن آرامش فکری و آسایش روحی، بسیاری دشواری ها را بر من آسان نمودند، با تمام وجود قدردانم.
از استادان ارجمند آقای دکتر نائینی برای یاری های بی دریغشان در زمینه ساخت دستگاه، خانم دکتر زهرایی، به خاطر راهنمایی های مؤثرشان در زمینه مطالعات آماری، آقای پروفسور خیاط، برای نظرات مفید علمی که ارائه فرمودند و خانم دکتر حکیم الهی که در بخش شیمی این پژوهش کمک مؤثری نمودند بسیار سپاسگزارم.
از مدیران محترم انستیتو مصالح ساختمانی دانشگاه تهران که در این مدت نهایت همکاری را مبذول داشتند، آقایان مهندس نعمتی، افتخار، فرنام، میردامادی و ماهوتیان صمیمانه تشکر می نمایم. همچنین، از آقایان مهندس مهدی پور، سناجیان، صادقی، دهنادی، آقای نوری و خانم ها مهندس ورامینیان، عباسپور و خانم ها مطلوبی و آزاد (کارشناسان شیمی) بابت همکاری و پی گیری مستمر در ساخت دستگاه ها و کالیبراسیون آن ها کمال تشکر را دارم. از آقایان مهندس زین الدین و میردامادی نیز بابت در اختیار قرار دادن مراجع علمی سپاسگزاری می نمایم.
از اعضای سابق و فعلی تیم بتن خودتراکم انستیتو مصالح ساختمانی دانشگاه تهران که کمک شایانی در بخش انجام برنامه آزمایشگاهی و تفسیر نتایج نمودند، خانم ها دهقان، ثابت، جوهری مقدم، جاویدمهر، جلیلی، محمدنژاد، باقری، کمالی نژاد، و آقایان پورضرابی، اعتمادرضایی، زارع، ریاحی، افضلیان، راشت نیا، بابانژاد، باقرزاده و موسوی بسیار سپاسگزارم و برای همگی آرزوی موفقیت روزافزون می کنم.
در ادامه از تکنسین های محترم آزمایشگاه مصالح ساختمانی دانشگاه تهران، آقایان گلزاری، ریحانی، روحانی و میرصدیق، و همکاران گرامی در انستیتیو مصالح ساختمانی، خانم قلی نژاد و آقای علی زاده تشکر می کنم. همچنین از حمایت مالی شرکت ب.آ.اس.اف ایرانیان برای انجام این پروژه بسیار سپاسگزارم.
در پایان لازم می دانم از دوستانی که در تدوین این پایان نامه همکاری نمودند، خانم ها مهندس رحمانی، منصوری، خوش نظر و رحیمی، برای همکاری در نگارش پایان نامه، خانم مهندس عباسی و خانم شرافت، برای راهنمایی در بخش مطالعات آماری، و خانم ها مهندس خانی و راشدمحصل، برای نظرات سودمند در نگارش مقالات انگلیسی، که هیچ گاه لطف خود را از اینجانب دریغ نکردند قدردانی کنم. بی شک بدون تلاش این عزیزان انجام این پروژه تحقیقاتی ممکن نبود.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz