مرداد
۰۶

کجایند مردان بی ادعا

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (10 rating, 12 votes)
Loading ... Loading ...

برای همسر حمید
وقتی که با چشمی اشک و دیگری خون، غم‌نامه جانسوز همسری از تبار یاران شهید را می‌خوانم دلم سخت طوفانی است و چشمانم بارانی. شب‌های پادگان الله‌اکبر، شب‌های دو‌کوهه، غروب‌های گلف و زمین داغ و آسمان پر از فتنه و ذهن پر از تلواسه‌های دائم ماندن و یا رفتن یاران.

چه کسی پناه آن جان پناهان بود. آن غزل‌واره‌های ناب مردانگی و بی‌نیازی که بودن را عزت بخشیدند و خوشنام و گمنام رفتند تا میراث‌خواران منفعت‌طلب و ناآگاه و زشت‌گو بر شما بتازند و فکر کنند که لب ریخته‌هاشان نصاب بهشت است و جهنم.

تبار شما را می‌شناسم از مهدی و حمید باکری و همت و خرازی و صیاد شیرازی تا بروجردی و کاظمی و باقری و متوسلیان و داوود کریمی و تا … و کیست که به این مدعیان بگوید کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟! و بی‌اختیار یادم افتاد که در قحط سال هیزم، انقلابیون که پایشان کنار شومینه هنگام صرف قهوه عصرانه سوخت در پایان قائله مستنطق ما شدند که هنگام انقلاب کجا بودند؟ و این حکایت روایت تاب‌سوز همه دوران‌ها بوده است و انگار بنا است بماند.

با بغض می‌پرسم حال شما در شب عملیات کدام بود. عشق آمیخته با ترس و یا بیم ممزوج با کمال‌طلبی و استعلاجویی و چه کسی می‌داند حال شما همسران شهدا کدام بود؟ شما یاران شهدا که داغ شقایق دیده‌اید.

کدام حالت وصف شما بود ای زینبیان زمانه در هنگامه عملیات والفجر، محرم، مسلم تا مرصاد و کدام خواهد بود تا چه می‌دانم در چه روزی و عملیاتی دیگر.

اینک چه شده که درد و داغ شما را و ناله‌تان را به آسمان برده‌اند و چنان به خشم‌تان آورده‌اند که به درد می‌نویسید «من همسر شهید باکری هستم.»

مگر آفتاب، مگر آب، مگر آبرو باید از خود بگوید.

آن‌گونه که همت را و حمید و متوسلیان را می‌شناسم اینان را یادم نمی‌آید. کجای جنگ و چه وقت جنگ بوده‌اند. این صداهای مبهم چیست که تا این هنگام عمر به گوشم نرسیده‌اند، من که در غروب فاو می‌خواندم: عصر عاشورا زینب کبری می‌دهد ما را درس جانبازی.

شهادت می‌دهم به یا زهراهای مطهر و عطر معطر جنگ که اگر شما نبودید یاران ما که جهان تنگشان بود چنین شیراوژن به جبهه خصم نمی‌شتافتند و این‌که می‌گویند اگر یاران رفتند زندگی را زمین بگذارید چه حرفی است اینان مگر جوکیان هندند که می‌گویند اگر مرد از دار دنیا رفت زن هم باید بمیرد و …

بدا به حال ما که ماندیم و دیدیم روزگار پوستین وارونه پوشیدن احکام و مسلمات دین از سوی جماعتی طلبکار و مدعی تا از راه رسیده که بر همسران یاران ما بی‌محابا می‌تازند.

باشید سرافراز به نام، بمانید در مسیر تابناک اسلام ناب محمدی (ص) راه منیر یارانمان را همچنان سربلند، شجاع و فاطمی ادامه دهید که می‌دهید. به همین سادگی.

سید عزت‌الله ضرغامی

همسر شهید همت تعریف می کرد که اوایل حاجی می گفت دلم نمی خواهد شهید شوم. می خواهم بمانم و شدیدترین سختی ها را در راه اسلام تحمل کنم. اما مدتی که گذشت نظرش برگشت. می گفت خدایا مرا زودتر ببر.
خوش به حالش که رفت.
بد به حالم که مانده ام.

خدایا عاقبتمان را ختم به خیر کن حتی اگر لایقش نباشیم.





خرداد
۳۱

آرزویی دارم…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

sunsetestakhr

آرزویی دارم…
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم
و پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
آرزویی دارم…

شعر از Margot Bickel
عنوان از Martin Luther King





خرداد
۲۸

تحلیل نتایج انتخابات ریاست جمهوری ۸۸

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (-3 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...

تقریبا یک هفته از زمان انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ می گذرد.
در این مطلب قصد داریم نتایج انتخابات و حواشی آن را بررسی کنیم.
لطفا با در نظر گرفتن اصول بدیهی اخلاق و همچنین شرایط ویژه ایی که در آن به سر می بریم و لازمه آن رعایت بیشتر حال طرف مقابلمان است نظرات خود را بیان نمایید.
امیدوارم پس از مدتی که هیجانهای موضوع فروکش کرد بتوانیم با سربلندی مباحث خود را مرور کنیم.

پی نوشت: بر خلاف رویه معمول قصد دارم در این بحث شرکت کنم.





خرداد
۱۰

به نظر شما کدام شخص برای ریاست جمهوری ایران مناسب تر است؟

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (28 rating, 32 votes)
Loading ... Loading ...

1a 2r 3k 4m

یکی از مهمترین اتفاقاتی که در پیش رو داریم انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران است که نتیجه آن قطعا بر آینده و حال ما و همچنین سرنوشت کشور ما تاثیر گذار خواهد بود.
خواستیم به عنوان جامعه ای کوچک که طرفداران دیدگاه های مختلف در آن حضور دارند پیش از انجام انتخابات بیست و دوم خرداد ماه، انتخاباتی نمادین در این مجموعه داشته باشیم. رای گیری به صورت مخفی انجام می شود و هیچ کدام از مدیران امکان مشاهده رای اشخاص را ندارند. در صورت لزوم بحث و نظرات در دیدگاه های همین پست انجام می شود.
لطفا با حفظ احترام به نظرات دیگران دیدگاه خود در این مورد را بیان نمایید.





اردیبهشت
۱۳

اشتباه

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...

به ساعتش نگاه کرد، یک تکه نخ روی دستش بود، دستی زد تا بیوفته. به روبرو خیره شد، ساختمان های قدیمی که بدون هیچ نظم خاصی کنار هم بودن و به خاطرِ آلودگی هوا کثیف و سیاه شده بودن. هرچند به خاطر همین درختها کمی از دایره دیدش رو از دست داده بود،  اما اگه این درختها نبودن این خیابون چقدر مسخره به نظر می رسید.

راستی ساعت چند بود؟ توی ذهنش چیزی که چند لحظه پیش دیده بود رو تصور کرد،۴۵ ۱۹: . اون عقربه ای ها بیشتر به دلش می چسبید.

به پائین  نگاه کرد، چهارراه با اون ترافیک همیشگیش. حالا نوبت بالا و پائینی ها بود که ثانیه ها رو بشمرند. چپ و راستی ها هم انگار خیلی اوضاعشون فرق نمی کرد. از شلوغیه زیاد تقریبا همه ایستاده بودند. این پسرک گل فروش خسته نمی شد؟! با اون گلهای با مزش. امروز گل مریم آورده، گل مورد علاقش بود.  پیش خودش فکر کرد کاش می تونست بره پائین و یه دسته گل بگیره بذاره توی گلدون روی میز.

امروز چهارشنبست، معمولا پسرش میومد. می تونست روز خوبی باشه.

نگاهش رو کمی چرخوند، کمی اون ورتر چند عابر منتظر بودن چراغ سبز بشه تا بتونند از خیابون رد بشن. یه مرد جا افتاده، تقریباچهل، چهل وپنج ساله. تو این سرمای زمستون، به خاطر نپوشیدن کاپشن کمی تو چشم می زد. چقدر خشک و سرد به نظر می رسید. با اون کیفی که تو دستش بود و اون نگاه کمی رو به بالا و جلو، احتمالا قدری مغرور بود. اون یکی انگار دانشجو بود. انگار داشت چیزی گوش می داد. بازم خوبه این یکی همراه آهنگی که می شد حدس زد چیه، سرش رو  تکون نمی‌داد. واقعا این جوون‌ها از موسیقی چی می فهمن! ویوالدی، چایکوفسکی، وردی… از این‌ها بگذریم این‌ها بنان و خرّم رو هم درک نکردن چه می‌فهمن سمفونی ششم بتهون ، اون اعجاز یک موسیقیدان کر شده چی هست! کلا چه می دونن قداست موسیقی چیه که بخوای بگی جولانگاهِ هوس قرار گرفته نشه. کوچه بازاریترین دوران تاریخِ موسیقی.

پسره حتما خیلی فضوله، تقریبا همه جا و همه طرف رو نگاه کرد. کمی به اون بقل دستیش هم نگاه کرد، به یه حالت خاصی راستای نگاهش رو دنبال کرد -  کمی بالا و رو به جلو – بعد لابد واسه اینکه بگه چیزی ندیده دوباره زیر چشمی یه نگاهی به مرد انداخت. کوله کمی سنگین به نظر می رسید، چرا رو یه دوش میندازن؟ اصلا به فکر سلامتی شون نیستن. دنیای مسخره و دل خوش کنی های مسخره تر، دلشون خوشه که دانشجو شدن. یه مدرک الکی می گیرن و فکر می کنن کار واستاده تا اونا برسن. بازم اگه دوران قدیم بود یه چیزی، الان دیگه ماشالله همه دکتر مهندس شدن.  یعنی الان داره به چی فکر می کنه؟ خامی، بی دقتی و حواس پرتی، چیزی  که می شه به خیلی ها شون نسبت داد.

چراغ عابر سبز شد، زود راه افتادم. نگاهم به پیرمرد افتاد. واسه یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم. اون بالا، تنها توی یه بالکنِ خونه قدیمی. یه پیر مردِ خوش لباس، با پیراهن سفید یقه آهار دار، شلوار قهوه ایِ سوخته برّاق و اتو شده، یه عینک با شیشه های کمی تیره و بزرگ، سبیل باریک و خوش فرم و صورت کاملا تراشیده، لاغر اندام و کمی کشیده، با موهای سفیدِ کوتاه روی یه صندلیه فلزیِ آبیِ بزرگ و راحت نشسته بود و دستِ چپش رو به حالت خاصی به عصای چوبی سیاهِ تراش خورده ای تکیه داده بود و شبیه به این بود که گونه سمت راستش رو تازه از روی دست راستش که هنوز با آرنج به دسته صندلی تکیه داده بود، بلند کرده و تیغه باریک خورشید روی بالکن  جلوه غریبی بهش می‌داد. بازی من شروع شد. حس کردم می تونه بازنشسته ارتش باشه، شایدم یه معلم ریاضی بازنشسته، چیزی که واضح بود اینکه امکان نداشت مثلا بدونه بتهون وقتی کنسرت ششم خودش رو می ساخت کاملا کر بوده یا هفتم. همزمان به این فکر کردم که انگار چراغ عابر واستاده بود تا    ” پرواز زنبور عسل کورساکوف  ” شروع بشه و بعد سبز بشه، صدا رو کمی زیاد کردم و کوله پشتی رو رو هر دوتا دوش انداختم و رفتم. پیش خودم گفتم: این پیر مردم عالمی داره ها! تو این شلوغ پلوغی واسه خودش نشسته صفا می کنه.

 

 

 

 

 

 

 

————————————–

چند وقت پیش وقتی از یکی از چهار راه های سر راهم رد می شدم، با پیر مردی  چشم تو چشم شدم. خیلی دوست داشتم بدانم کیست و در آن لحظه به چه چیز فکر می کند. فرض کردم که شاید… و بعد فرض کردم که نه! شاید… و این سلسله فرضیات ادامه دارد.

 

یک سوال برای افراد با حوصله و البته وقت دار ( صفت جدید! وقت دار!!!) :

در این نوشته  حدسیات اشتباه واضح و غیر واضح زیاد است. چند اشتباه در آن می بینید؟ { این را هم بگم یک اشتباه خاص در آن است که یابنده آن از جوایز نقدی و غیر نقدی بهره خواهد برد }





فروردین
۳۰

لیلی دیلمی ۲

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

چشمانی پر امید …

مکان: نوار مرزی مصر و غزه.زنی فلسطینی در اعتراض به محاصره غزه
.
.
.
.
.
.
.
بدون عنوان

چشمها را باید شست . جور دیگر باید دید….
.
.
.
.
.
.
.
شعبده بازان لبخند …

سر دوازده ساله ای که برای تامین زندگی خود و خانواده اش مینواخت سرود زنده بودن را برای مردمانی که خوش بودند از زنده بودنشان/ علی زاکریچ اهل کوزوو و مهاجر جنگی
.
.
.
.
.
.
.
نگاهی با هزاران داستان

رواندا جایی از دنیا که همه فراموشش کرده اند بعضی اوقات فکر میکنم که حتی خدا هم …. و چشمان کودکانی که با نگاهشان هزاران داستان دارند.
.
.
.
.
.
.
.
رنگ زندگی

فریاد خاموش،آرزوهای کودکانه، غم ویا شادی؛خاک بی وطن،هراس از نبودن، جنگ برای زنده بودن،جنگ!! نه … تلاش برای بودن برای ماندن . براستی آرزوی تو چیست؟ کودک فلسطینی/نوارمرزی غزه و مصر
.
.
.
.
.
.
.
و پایانی دیگر…

و این هم پایانی دیگر پایان اعتراضی دیگر و باز هم خزانی دیگر… دیروز در مرکز شهر هامبورگ تظاهراتی اعتراضی بر پا بود بر علیه بازگشایی فروشگاهی که متعلق است به عده ای از نئو نازیست ها بالاخره مثل همیشه باز هم پلیس وارد ماجرا شد و باز هم مانند همیشه …. با این تفاوت که این بار چماق قانون !! نیز بر سر عکاس فرود امد و …..
.
.
.
.
.
.
.
لحظه ای برای یک لبخند..

معترضان به نشست هشت کشور صنعتی جهان در رستوک آلمان.لحظاتی قبل از درگیری …
.
.
.
.
.
.
.
رنگ زندگی

از مجموعه خیابان خواب های شهر ما
.
.
.
.
.
.
.
طعم شیرین زندگی

میتوان اینگونه بود بدون دست و پا اما پر از احساس احساس به زندگی احساس به دوست داشتن بله میتوان دوست داشت…. و اما در مورد عکس/ سرباز امریکایی در اسایشگاه معلولان جنگی به همرا نامزدش مجروحیت: قطع دست و پا بر اثرانفجار بمب های کنار جاده ای
.
.
.
.
.
.
.
فرزندان صلح!…..

عکسی از مجموعه فرزندان صلح دختر۵ساله عراقی(کرد) در تظاهرات ضد جنگ. سرود صلح/سرود آزادی/سرود امنیت فردا متعلق به شماست فردایی آباد و آزاد/ فردای صلح/ و تو …. پیروزی اذان توست…….دنیای زیبای صلح اذان توست





فروردین
۳۰

لیلی دیلمی ۱

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

اگر یادتان باشد چندی قبل از عکسهای لیلی دیلمی گفتم و از هنرش در به تصویر کشیدن آنچه شاید ما هرروز می بینیم و دریغ از قطره ای…
اگر چه شناختی حضوری از ایشان ندارم و نیز سبک عکاسی که به آن علاقه دارم نزدیک به سبک عکاسی اجتماعی هم نیست اما انصافا از کارهای زیبای لیلی دیلمی و بیش از آن نگاه زیبایش به انسانها نمی توان گذشت.
ترجیح می دهم به جای صحبت گوشه ای از عکسهای زیبایش را تماشا کنیم.
.
.
.
پیامی برای غنچه گلی زیبا

width="740"

پیامی برای غنچه گلی زیبا

لاوین نام این غنچه گل زیباست . دختر بچه ای که تنها یک چیز میخواهد. صلح و آرامش همانند دیگر کودکان این دنیا
.
.
.
.
.
.
.
هزار حرف ناگفته!!!!

توضیح عکس: در حال رفتن به سر کار بودم که صدای سازی زیبا من را به سمت خودش کشاند ملودی زیبا و دلنشین که هزاران حرف ناگفته را مسرایید از نوازنده نامش و ملیت را جویا شدم و در جواب تازه فهمیدم که او چه مینوازد. فاطما علیف اهل بوسنی دخترکی که از کودکی جنگ را تجربه نموده و اینک د رآلمان بسر میبرد اما هنوز برای او وطن بهترین جای دنیاست
.
.
.
.
.
.
.
راز یک نگاه ……..

وضیح عکس: دخترکی گریزان از جنگ که نگاهش من را تا ساعتها میخکوب نمود و مکان:اردوگاه آوارگان جنگی نوار مرزی عراق و اردن
.
.
.
.
.
.
.
میخواهم زنده بمانم…

.
.
.
.
.
.
.
نگاهی دیگر…

تظاهرات اعتراضی به سیستم امنیتی و اطلاعاتی آلمان /مکان: هامبورگ/ نوجوانی الترناتیو در حال رویارویی با پلیس جهت جلوگیری از بازداشت دوستش (مقاومت و ایثار)
.
.
.
.
.
.
.
اعتراض و سرکوب

تظاهرات بر علیه نژاد پستی(Nazismus) و فاشیسم در هامبورگ در اکتبر ۲۰۰۶ بر روی پلاکارد نوشته شده: فاشیست یک ایده نیست بلکه یک جنایت میباشد
.
.
.
.
.
.
.
برای جلوگیری از سنگین شدن صفحات و کند شدن بالا آمدن آنها بخش دوم را در مجموعه دیگری می فرستم.





اسفند
۲۸

رویکرد حکیمانه مدیریت

علیرضا محبی
منفیمثبت (3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...

 

(( مسابقه ))

روزی  یک تیم قایقرانی در ایران بود. تیم ایران و ژاپن برای برگزاری مسابقات سالیانه به توافق رسیدند. هر تیم شامل هشت نفر بود. هر دو تیم برای رسیدن به بهترین نتیجه بشدت تلاش کرده بودند. در روز مسابقه، هر دو تیم در شرایط مساوی مسابقه را شروع کردند و… تیم ژاپن با اختلاف یک مایل برنده شد.

حال و هوای تیم ایران خیلی سرد و بهت زده بود. مدیریت ارشد تصمیم گرفت برنده مسابقات سال آینده باشد. به همین دلیل یک تیم تحلیل گر برای بررسی اوضاع و ارایه راهکار و راه حل مناسب به خدمت گرفت.

بعد از تحلیل های مختلف تیم تحلیل گر کشف کرد که ژاپنی ها هفت پاروزن و یک کاپتان داشته اند. درحالیکه تیم ایران یک پاروزن و هفت کاپتان داشته است.

با رسیدن به این نتیجه حیاتی مدیریت رویکرد حکیمانه دیگری را پیش گرفت: آنها تیم مشاوری را برای ساختاردهی مجدد تیم ایران به خدمت گرفتند. بعد از چند ماه تیم مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران دارای کاپتان های زیاد و پاروزن های کم بوده است! بر اساس این تحلیل یک راه حل نیز ارایه شد. ”ساختار تیم ایران باید تغییر کند“

درنتیجه باید چهار کاپتان توی تیم داشته باشیم که توسط دو مدیر هدایت شوند. ضمنا به یک مدیر ارشد و یک پاروزن هم نیاز است.همچنین پیشنهاد شد که محیط کار پاروزن تیم تغییر کرده و به یک محیط رقابتی تبدیل شود.

سال بعد ژاپنی ها با اختلاف دو مایل برنده شدند!

تیم ایرانی بلافاصله پاروزن تیم را بدلیل عدم کفایت و عملکرد نامناسب از کار برکنار کرد. اما به مدیریت به خاطر انگیزه های زیادی که در فاز آماده سازی در تیم ایجاد کرده بود پاداش و امتیازات لازم پرداخت شد.

شرکت مشاور یک تحلیل دیگر ارایه کرد که نشان می داد:

استراتژی اتخاذ شده مناسب بوده

انگیزه لازم داده شده

اما ابزار مورد استفاده باید بهبود یابد.

 در حال حاضر تیم ایران در حال طراحی یک قایق جدید است.

 





اسفند
۲۲

دوره زمونه بدجوری چرخیده

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (2 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...

پیش نوشت:  سه نقطه یعنی یک یا چند کلمه حذف شده و سه نقطه زیر هم یعنی یک یا چند بیت. این روش ابداعی مسعوده برای در حفظ

ماندن اصل شعر. مثل این demo بازی ها که نصفست. – واسه اینکه آهنگ شعر معلوم باشه، تعداد بخش کلمات حذف شده رو نوشتم-

————————————————————————————————————

زندگی انگار شده مثل بازی

یه کمی دیر بجنبی هی می بازی

 

دیشب که از کارخونه بر می گشتم

به کار آشپزخونه بر می گشتم ۰

 

 دیدم که انگار یه صدایی می آد

یه کسی انگار کمک از من می خواد

  

سرم رو سر دادم به این ور اون ور

دیدم یه بچه رو زمینه ، دورتر

 

 دفتر انشا یا حساب جلوشه

بامیه و فال و کتاب جلوشه

 

bache3

 

جلوی من یه دختر فشن بود

یه کمی …-۴بخش-  …  از خشن بود

  

فال و گرفت به دختر و نگاش کرد

فکر می کنم یه چیزیم صداش کرد

  

دختره هم زیر زیرکی نیگا کرد

نگاه خشک و خالی و کمی سرد

.

.

.

خلاصه رفت و من رسیدم بهش

خیره شدم کمی بهش، چش تو چش

  

فال و … -۶بخش- …    رو برداشت

برای هر کس یه وسیله ای داشت

 

 یهویی انگار که گوشیم ویبره شد

دستم به جیبم شد و اون خیره شد

 

 

 بچه ه زل زد به مسیر دستام

تیر کشید از شقیقه تا کف پام

.

.

.

خلاصه این دوئل کمی طول کشید

صحنه وسترنیکی شد پدید

  

خوب دیگه کار منم از کار گذشت

رد شده آب، چه یک لیوان چه یک تشت

  

رفتم نشستم کنارش بی صدا

شعار اول: فضولی با نیگا

 

 دفتره مثل دفتر حساب بود

یه رونوشت ساده از کتاب بود

  

مداد سیاه و قرمزم تو دستاش

شبیه بچگیه منه خطاش

  

بهش میگم “چند سالته تو بچه؟”

بچه ه با بی ادبی : ” به تو چه؟”

.

.

.

دوره زمونه بدجوری چرخیده

به حق این همه چیز ندیده

 

 حدس می زنم ۹ سالشه یا ۱۰ سال

البته از چهره، نه از قیل و قال

 

 -۳بخش-  رو که هیچ چی دوست نداشتم

واسه فالم حرمت بیش می ذاشتم

  

خوب پول مفتکی بدم که خوب نیست

احتمالا بدش بیاد، چاره چیست؟

  

گفتم بهش ” می بینم که حسابی

مشغول خوندن و حساب کتابی

  

بگو ببینم اگه از ۱۰ تا سیب

دو تاشو بردارم بذارم تو جیب

  

چند تا می مونه؟ اگه گفتی بهم؟

اگه بگی، جایزه داری، اهم۱″

  

با خنده گفت ” ۸ تا دیگه بی سواد

بینم؟ محلتونه امین آباد؟

  

اِخ کن بیاد جایزه رو شفتالو

سوم ابتدائیم، نه هالو”

  

ساقه طلایی شانسی تو کیفم بود

همراه چایی خوردنش کیفم۲ بود

  

دادم بهش، گفتم ” درست حرف بزن

هر وقت …-۶بخش-   …    کف بزن

  

بچه مگه کوچیک بزرگ حالیت نیست؟!

معنی الفاظ رکیکه ات چیست؟”

  

بیسکوئیت و گرفت گذاشت کنارش

خیره شد اون بهم، گفت این که: ” خواهش

 

فقط همینه عیبمون کلانتر؟

بی ادبم؟! بی کلاسم؟! چه بهتر”

  

دیدم که انگار خوبی هم حد داره

پاشیم بریم سادگی ضرر داره

 

 آخ چقدر خسته شدیم از این راه

بذار سوارِ تاکسی شیم تا اونجا

 تاکسی

آقا دو ایستگاه می ری تو بالاتر؟

“آره داداش بشین بریم برادر “

  

“فردا می خواد بارون بیاد آی ملت

فلان کسک فلان جا کرده بدعت

  

فلانی هم افتتاح فلان جا

گفته تورم نداریم به خدا

  

فلانی و بهمانی و رفیقاش

بالا کشیدن … …   …  …”

  

همینطوری پشت سرش میباره

اخبار چقدر حرفای تازه داره!

  

راننده هم به هر چیزی می خنده

 یه شیشکی به هر خبر می بنده

.

.

.

آقا همینجا هر جا راحت باشی

پیاده می شیم حاجی سرکار باشی

  

چقدر باید تقدیم کنم عزیزم؟

- یه صرفه می کنم، انگار مریضم!-

    

دست می کنم تو جیب راست به سختی

این جیب، اون جیب، کیفه کجاست؟ بدبختی!

  

هزار بار این جیب اون جیب شد دست ما

راننده هم شاکی شد از دست ما

 

 یه بوق زد و راش و کشید و رفتش

ما موندیم و جیب خالی و دردش

  

مترو که من کارت و زدم رفتم تو

کیف و گذاشتم تو جیبو دستم تو

  

یه بار فقط دماغم و خاروندم

نکنه اونجا غافل از اون موندم؟!

  

بذار ببینم توپخونه شلوغ بود

اونجا که یارو خورد بهم، دروغ بود؟!

  

یا شایدم اونجا که کیک خریدم

افتاده رو زمین و من ندیدم

  

بدش که اون بچه ه با فالش بود

همون … ۸بخش … … …  بود

  

باقی قصه رو که خوب شنیدید

بگید کجا جا مونده؟، if you می دونید

  

دوره زمونه بدجوری چرخیده

به حق این همه چیز ندیده

  

زندگی انگار شده مثل بازی

قالتاق نباشی کلشو می بازیjib

 

 

—————————————————

۰- به متاهلین بر نخورَد اما یک واقعیت است. مردها برای کار آفریده شده اند. حالا کارخانه تمام شد کارِ خانه که هست.

۱- صِدام رو صاف کردم، وقتی حس می کنم عقل کلّم از این کار ها می کنم.

۲- ” keyfam ” یعنی خوشم میاد. قافیه است و هزار ماجرا





بهمن
۲۳

فقط نگاه می کنم (۲)

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (1 rating, 1 votes)
Loading ... Loading ...

نمی دونم می تونم این عکس رو اینجا بگذارم و خاطر نازنین شما را مکدر کنم یا نه.
به خاطر این اگر دل نازک هستید و کم طاقت ادامه مطلب را نبینید.

pulitzer-1994

این عکس برنده جایزه پولیتزر سال ۱۹۹۴ شده که یکی از معتبرترین جوایز عکاسی است. عکاس این عکس کوین کارتر (Kevin Carter) است که آنرا در سودان در چندکیلومتری اردوگاه غذای سازمان ملل گرفته است. گویا کودک به سمت اردوگاه می رفته که در میان راه…نقش آن لاشخور هم که معلوم است.
انتشار این عکس سر و صدای زیادی در دنیا به پا کرد و توجه بسیاری از مردم را به بلایی که بر سر کودکان آمده است جلب نمود. کسی از سرنوشت کودک خبری در دست ندارد حتی عکاس که بعد از گرفتن عکس منطقه را ترک کرد.

.

.

.

.

.

سه ماه بعد عکاس این عکس خودکشی کرد.