اتفاقی که گذشت. آرزویی که گذشت. زمانی که گذشت.
| داغ: |
اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند تا جای تو را که جای کسی را پر کرده ای، پر کند، می شود دلیلی خوب تا وقتی در ایستگاه مترو چند لحظه منتظر مانده باشی، کاغذی برداری تا چیزی بنویسی که نوشته باشی.
از این تقریبا دو سال خاطرات زیادی دارم. چه اون دوره که برای انجام تست بارگذاری تو طبقات ۴ – و ۲ – گذشت و چه زمان اجرای بتن خودتراکم ستون های کامپوزیت و چه بعد از اون. یادش به خیر اجرای scc . یکی از پرزحمت ترین، سخت ترین، و در عین حال جالبترین و دلچسب ترین کارام بود. از بحث های طولانی و بعضا خنده داری که با اپراتور بچینگ داشتیم تا رد یا اصلاح کردن بتن های مشکل دار و بحث های جدی و بعضا تنش آفرینی که با نماینده پیمانکار داشتیم.
و کارگرها. این مجموعه جالب.
و کارگران. این قشر خاص. مردانی که گلیمشان را به مختصات بازوانشان پهن می کنند و زبانشان را به رنگ دل. مردانی که ساده حرف می زنند، ساده باور می کنند، ساده فریب می خورند، ساده فریب می دهند، ساده دروغ می گویند و ساده زرنگی می کنند و تویی را که از پیچش این روزگار پر پیچ، پر از هیچ شده ای و پیچیده، به فکر وا می دارند. کارگران. این قشر خاص.
شاید روزگاری، کاغذ که کنارم باشد و زمان که یاری، بنویسم. تا نه اینکه نوشته باشم، که یادم باشد که روزی فهمیدم زندگی ساده تر از آن است که باور دارم.
——————————————————————————
وقتی از قیل و قال دانشگاه فارغ شدم، به خود گفتم زمان آن رسیده تا نیمی از آرزوهای گذشته را به یادآری و زمان را خرج ایمان و آرمان و انسان و آسمان و اینان و آنان کنی. و من اینک نشسته بر یک صندلی چوبی که همچون من تعلقی بر این برهوت ندارد و همچون من به آخر نرسیده، و باز همچون من نه از میل خویش و نه از اختیار و نه از اندیشه و هدف و غایت خویش که از ستاره روز تولد، بخت همزاد، اقبال یا تقدیرخویش است که رانده شده زیر خاک تا بروید و برآید و سرآید و بدین شکل درآید، به سخره می نگرم آرزوهای بر باد رفته را.
دیشب میان کتاب هایی که زمانی وقت و فهم خواندنشان را با هم نداشتم و می خواندم نوشته ای دیدم.
۷۹٫
۱۰ سال پیش. آرزوهایم که با میخ خودکار بر کاغذ دیوار کوبیده بودم. کمرنگ شده بود. کوبیده بودم که ۲ سال بعد اولین رمان، ۷ سال بعد اولین مجموعه شعر و ۹ سال بعد اولین رمان پیچیده پلیسی که صدایش تا خانه همزادم که درست در پشت کره زمین و در زیر خانه ماست برسد.
روبرویش خالی بود. پر کردم.
به شباهت ها فکر کردم و به تفاوت رسیدم.
———————————————————
زمان می گذرد و من به دنبال راه فرارم. از خود تا خدا چقدر فاصله است؟ آن الف که واو شده و بین خدا و دیگری قرار گرفته و پیچیده شده چقدر زمان می برد تا برخیزد از میان. به اینجا که می رسم ذهنم پر می شود از اعداد. آن بازی قدیمی. ابجد، هوز، حطی … . پر می شود از شعر. پر می شود از صدای آن یار قدیمی که راز را رمزآلود با صدایی آرام و دلنشین، همچون لالایی همیشگیه کودکی هایم برایم نجوا می کرد. پر می شود از همه چیزِ هیچگونه این همستان پر همه هیچ.
( این مطلب برای حدودا ۱۰ ماه پیش است و قرار بود زودتر از این ها پست شود. زمانی که از پروژه امید دل کندم و به آزمایشگاه نقل مکان کردم.)
———————————————
ذهنم به صدای تیک تاک نبضم حساس شده و شمردن را فراموش می کند تا نداند چقدر گذشته از زمانی که دیگر برای خویش و راه خویش و حتی آرزوی بی ریای خویش نمی تپد و نمی سوزاند.


(+6 rating, 6 votes)











