هفته های بی گناه
۱-
سلام ای دوست جون کودکی هام
سلام ای بهترین دوست جونام
خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”
تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست
اگر از من بپرسی دوست جونم
فقط گویم کمی جای تو خالیست
فقط گویم کمی اندازه کوه
میان ما و تو قدری جداییست
حسن میرزا، بابای مشتی فیروز
همون فراش باشی، خیاط دیروز
می گفت گفتن که این روزا میایی
می گفت دیده که از دورا میایی
نمی دونم که زنده است یا که رفته
نمی دونم بهت حرفام و گفته؟
…
نمی گم بیشتر از این لازمم نیست
هزاران نامه داری اینکه کم نیست
فقط خواستم بگم مثل قدیمام
کجایی دوست جون بچگیهام؟
…
__________________
۲
دلیل تازه ای نداشت
من بودم و یک دشت سکوت
دست هایم پر بود از هیچ
که با هزار مکافات خریده بودم
نه آنطور که همیشه بود و می دانستی
اما، اینبار هم
دلیل تازه ای نداشت
فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد
چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم
گاهی خسته ام می کند
کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد
“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد
بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست
این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد
دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.
او هم از دیشب غمگین است
و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد
بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!
و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من
دیدی، دلیل تازه ای نداشت
فقط، من بودم و یک دشت سکوت
…
_________
۳
بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت
خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است
شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت
و ماه تنها در آب می رقصید
شب پره ای جشن گرفته بود
حق داشت، انگار فقط او زنده بود
آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد
سرد از سکوت و گرم از نگاه بود
…
__________________
۵
سرانجام را منتظرم
در آن لحظه که منحصر است
سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد
تا فریاد زند تا فردا
تا نجوا کند تا همیشه
که از یادم نرود
تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!
_________
۶
آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی
و می خواند رازِ صدف ها را
ستاره ها را با دستانش می روبد
تا کسی نشمارد سنگریزه ها را
و سکوت کاش تا ابد زنده بماند
_________
۷
کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است
بدون هیچ همراهی
سخن از ترس یا شب نیست
سخن از شک و تردید است
که می داند پس از باران تنهایی
کدامین شبنم از آوارگی جاریست

(4 rating, 4 votes)


