اردیبهشت
۲۷

اتفاقی که گذشت. آرزویی که گذشت. زمانی که گذشت.

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+6 rating, 6 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند تا جای تو را که جای کسی را پر کرده ای،  پر کند، می شود دلیلی خوب تا وقتی در ایستگاه مترو چند لحظه منتظر مانده باشی، کاغذی برداری تا چیزی بنویسی که نوشته باشی.

از این تقریبا دو سال خاطرات زیادی دارم. چه اون دوره که برای انجام تست بارگذاری تو طبقات ۴ – و ۲ – گذشت و چه زمان اجرای بتن خودتراکم ستون های کامپوزیت و چه بعد از اون. یادش به خیر اجرای scc . یکی از پرزحمت ترین، سخت ترین، و در عین حال جالبترین و  دلچسب ترین کارام بود. از بحث های طولانی و بعضا خنده داری که با اپراتور بچینگ داشتیم تا رد  یا اصلاح کردن بتن های مشکل دار و بحث های جدی و  بعضا تنش آفرینی که با نماینده پیمانکار داشتیم.

و کارگرها. این مجموعه جالب.

و کارگران. این قشر خاص. مردانی که گلیمشان را به مختصات بازوانشان پهن می کنند و زبانشان را به رنگ دل. مردانی که ساده حرف می زنند، ساده باور می کنند، ساده فریب می خورند، ساده فریب می دهند، ساده دروغ می گویند و ساده زرنگی می کنند و تویی را که از پیچش این روزگار پر پیچ، پر از هیچ شده ای و پیچیده، به فکر وا می دارند. کارگران. این قشر خاص.

شاید روزگاری، کاغذ که کنارم باشد و زمان که یاری، بنویسم. تا نه اینکه نوشته باشم، که یادم باشد که روزی فهمیدم زندگی ساده تر از آن است که باور دارم.

——————————————————————————

وقتی از قیل و قال دانشگاه فارغ شدم، به خود گفتم زمان آن رسیده تا نیمی از آرزوهای گذشته را به یادآری و زمان را خرج ایمان و آرمان و انسان و آسمان و اینان و آنان کنی. و من اینک نشسته بر یک صندلی چوبی که همچون من تعلقی بر این برهوت ندارد و همچون من به آخر نرسیده، و باز همچون من نه از میل خویش و نه از اختیار و نه از اندیشه و هدف و غایت خویش که از ستاره روز تولد، بخت همزاد، اقبال یا تقدیرخویش  است که رانده شده زیر خاک تا بروید و برآید و سرآید و بدین شکل درآید، به سخره می نگرم آرزوهای بر باد رفته را.

دیشب میان کتاب هایی که زمانی وقت و فهم خواندنشان را با هم نداشتم و می خواندم نوشته ای دیدم.

۷۹٫

۱۰ سال پیش. آرزوهایم که با میخ خودکار بر کاغذ دیوار کوبیده بودم. کمرنگ شده بود. کوبیده بودم که ۲ سال بعد اولین رمان، ۷ سال بعد اولین مجموعه شعر و ۹ سال بعد اولین رمان پیچیده پلیسی که صدایش تا خانه همزادم که درست در پشت کره زمین و در زیر خانه ماست برسد.

روبرویش خالی بود. پر کردم.

به شباهت ها فکر کردم و به تفاوت رسیدم.

———————————————————

زمان می گذرد و من به دنبال راه فرارم. از خود تا خدا چقدر فاصله است؟ آن الف که واو شده و بین خدا و دیگری قرار گرفته و پیچیده شده چقدر زمان می برد تا برخیزد از میان. به اینجا که می رسم ذهنم پر می شود از اعداد. آن بازی قدیمی. ابجد، هوز، حطی … . پر می شود از شعر. پر می شود از صدای آن یار قدیمی که راز را  رمزآلود با صدایی آرام و دلنشین، همچون لالایی همیشگیه کودکی هایم برایم نجوا می کرد. پر می شود از همه چیزِ هیچگونه این همستان پر همه هیچ.

( این مطلب برای حدودا ۱۰ ماه پیش است و قرار بود زودتر از این ها پست شود. زمانی که از پروژه امید دل کندم و به آزمایشگاه نقل مکان کردم.)

———————————————

ذهنم به صدای تیک تاک نبضم حساس شده و شمردن را فراموش می کند تا نداند چقدر گذشته از زمانی که دیگر برای خویش و راه خویش و حتی آرزوی بی ریای خویش نمی تپد و نمی سوزاند.

 

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




آبان
۱۸

سلام بر تو وقتی به دنیا آمدی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

بعضی چیزها معجزه جاری خداوند هست که چون هر روزه در جلوی چشمانمان قرار دارند برایمان عادی شده اند. از میان همه اینها تولد یک انسان هر چقدر هم که تکراری شده باشد اما نمی شه از اعجازش گذشت. اینکه چطور یک انسان در یک مدت کوتاه شکل می گیره و به دنیا می آد. از اون اولش که در حد سلول هست تا وقتی که چشماش رو باز می کنه و تبدیل می شه به یک انسان واقعی، انسانی که احساس داره، می فهمه و واکنش نشون می ده. انسانی که در عین اینکه شبیه پدر و مادرش هست کاملا خودشه. به قول کامپیوتری ها ستینگ خودش رو داره و تویی که باید لایف استایلت رو باهاش تنظیم کنی. از همون روز اول حضور خودش رو کاملا تحمیل می کنه و بهت می فهمونه فرق یک انسان جدید با اسباب بازی جدید، کامپیوتر جدید و خیلی چیزهای جدید دیگه چیه. گاهی موقعها به غلط کردن می اندازدت که ای خدا بچه می خواستیم چیکار و گاهی موقع ها هم دلت می خواد هر کاری داری رها کنی و فقط یک بار دیگه ببینیش. گاهی موقعها همه زحمتهاش رو تحمل می کنی که یک لبخند کوچولو بزنه و اون هم می گذارتت تو خماری.
خلاصه، اعجاز این که یه زندگی جدید خلق شده و یک انسان دیگه از عدم به وجود اومده رو هر چقدر هم که نابینا باشی نمی تونی نبینی…

حالا همه اینها رو گفتم که بگم این معجزه یکبار دیگه برای یکی از خودمون رخ داده و میثم هم به جرگه پدران پیوسته اند. تولد علی مینایی رو تبریک می گم و از ته ته ته دلم آرزو می کنم خوشبخت شه و مثل باباش و حتی بهتر از اون آدم خوبی باشه.

” السلام علیک یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیاً “

یادتون هست گفته بودم بعضی چیزها رو تا در موقعیتش نباشید نمی فهمید. البته این هم از اون موقعیتها است. امیدوارم بقیه دوستان ماندگارترینی هم دیر یا زود لذت مادر بودن و پدر بودن را بچشند و اونهایی هم که چشیده اند بیشتر بچشند. آمین
:wink:

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




تیر
۰۳

قول ها ، آرزوها و خیلی چیزای بربادرفته دیگه

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

اول می خوام کمی در مورد قول و قرار حرف بزنم و بعد هم یک هشدار

۱- کلا کم قول می دم. اما خیلی شده همین قول های کم رو فراموش کردم و شدم بدقول. حالا فرقی نمی کنه قول رو به کی داده باشی ( البته قطعا در جریان هستید که حتما فرق می کنه). مثلا دیروز به مادرم قول دادم یادم بمونه و  برگشتنی گوجه فرنگی بخرم، که خوب فراموش شد و کمی، نه ببخشید خیلی بد شد و مادرم استنتاج کرد که هنوز مرد نشدی. آخه زاویه انحراف چرخش نپتون اصولا چه ربطی به قضیه ماکسول داره؟ اگه یه قول سختی چیزی بود می زدم زیرش، یه چیزی. کسی نیست بگه آخه مادر من، حروم خوری اونم شلغم!

اما بعضی از قول ها دیگه من بمیرم و تو بمیری نداره. گفتی، باید پای لرزشم بشینی. قضیه سنجاب و قرقاولست. سال ۸۰ با بچه های دبیرستان رفته بودیم یه بستنی فروشی تو شاه عبدالعظیم به مناسبت اتمام دبیرستان و از اینجور صحبتها- البته بعضی ها هم نذر داشتن به مناسبت جون مادرت نیوفتیم و از این جور حرفها- تحت تاثیر فیلمی که همه می دونید، قرار گذاشتیم که ساعت ۸ عصر  تاریخ ۸/۸/۸۸ جمع شیم تو همین بستنی فروشی. یه سری پیش گویی های فیلسوفانه هم کردیم که فلانی کی می شه و چی می شه و …

جاتون خالی. اولا که از ۶-۴۵ نفر کلا ۲۲ نفر اومده بودن. دوم اینکه تقریبا اکثر پیش گویی ها غلط بود و سوم اینکه نمی دونید چهره ها چقدر عوض شده بود و چهارم اینکه بین خودمون باشه دوتا از دوستام رو کلا یادم رفته بود و پنجم اینکه اصلا مثل فیلم، فروشنده نمی دونست چی به چیه و ششم اینکه همه رقم شغل داشتیم و هفتم اینکه جای استاد تانژات و کینگ سامان و استاد چرا و سعید پیچ و سالی  و فوزوشی چند تا دیگه خیلی خالی بود. ( هشتم اینکه حالا شاید بعدا این خاطره رو با آب و تاب و روغن داغ پیاز داغ و غیره ذلک بیشتر بنویسم).

البته تحت تاثیر همین قرار هم سال های آخر کارشناسی یه قرار مشابه با چند تا از دوستام گذاشتم که فکر کنم یه ماه بهش مونده ( از این چیزا دارم که وقتی دل آشوب می گیره، می گن. چی بود خدایا! آهان. استرس. اگه کسی نیاد می زنگم و چشم و می بندم و … . ا! نه از اینا که جا خالی رو باهاش پر کردی نه. منظورم اینه که اگه نیان، واقعا که!!! اما اولا که میان. دوم اینکه اگه نیان حتما دلیل قانع کننده محضری دارن. سوم اینکه مسعود اگه نیاد می کشمش – چیه؟ می تونم. پیداشم می کنم. اصلا آمارشم دارم – چهارم اینکه حدسیاتمون از هم دیگه دقیق تر بوده، یا شایدم ما قابل پیش بینی تر شدیم، یا شایدم زمان کمتری گذشته، یا شایدم چیز خاصی پیش بینی نکردیم که، از واضحات بوده، یا شایدم شانسی بوده، یا شایدم یه جورایی با پیش بینی ها همزاد پنداری کردیم و خواستیم و شدیم، یا شایدم امکانات پیشرفت کرده و پیش گویی ها دقیق تر شده – پس طبق این شواید، شاید آرژانتین قهرمان جام بشه – حالا بگذریم از این مقوله. چندم بودیم؟آهان. پنجم اینکه یه سورپرایز باحال واسشون دارم. یکی که خیلی دوسش داریم و اون شب نبود تا اونم تو قرار باشه رو می خوام ببرم. ششم و هفتم و هشتم هم با خودتون. البته نهم هم می تونید اضافه کنید. ( وجدانا اگه لازمه ها! فقط ۱۰ تا نشه. حرفها دو رقمی که بشه نه تو می فهمی چی گفتی نه شنونده نه خواننده. آهنگساز و نمی دونم. بهرام که می گفت می فهمه).

 

حالا شما فرض کن یه قرار هایی هم با شریک زندگیت داشته باشی و فراموشت بشه! یا از همه وحشتناک تر یه روزهای مهمی رو یادت بره! یا خونخوارانه تر از همه اینکه اگه ازت بپرسه که امروز چه روزیه هم به ذهن کج و کولت فشار بیاری و چند میلی ثانیه مکث کنی و … وا ویلا. ( مخلص کلام اینکه بنویس آقا جون. نمی دونم، آلارم بذار. رو در و دیوار علامت بذار. هر روز از این ضربدر ها بزن پشت دستت و هی فکر کن که واسه چی زدی، واسه ذهنتم خوبه، واسه خودتم خوبه، واسه روحیتم خوبه، اصلا داداش من، واسه کلیه درد و سر درد و پا درد و کلی درد دیگه هم خوبه.)

 

۲- بعد می خواستم از یکی از آرزو هام حرف بزنم که تقریبا مطمئنم رسیدن بهش دیر شده. واسه همین طنز می گم که دلم هم نسوزه.

 

از امشب کارگردانم
نور ، صدا ؟ حرکت
 - ” بیا ای ساقی سیمین رخ رندان
   شبی با من نشین در کنج این زندان”
کات !!! آی احمق! این چه طرز لحن و گفتار است؟!
کجای متن این ها بود؟
کسی دیگر نمی داند که رندی چیست، ساقی کیست
شب و زندان و باقی چیست!
به جای این سخن های هچل هفتاد
بگو ” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”۲

آهای دستیار کارگردان کجایی؟
این چه وضع بک گراند عشق بازی هاست!
به رنگ آبیه روشن دگر باور ندارم هیچ
یه چیزی مایه های صورتی باشد
به آن خنیاگر پیرت بگو گر اندکی از آن موادش خرج این ساقی کند بد نیست
من از دیشب که تا صبح خواب می دیدم
تمام باورم گم شد،

از امشب کارگردانم
حواست بود بازیگر؟
Ok. ساقی بیا اینور
چرا اینقدر دوری ؟
ترش رویی ؟
تو فکر کن بچه پر رویی
بکن نازی ، رخی ، رویی
Ok. پس نور ؟ حرکت

” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”
کات عالی بود
فقط یک چیز باقی ماند
تو گفتی آخر قصه چه خواهد شد؟ نویسنده؟
( بله. گفتم که قبل از موعد وصلت
جوانک از تب سختیش می میرد)
ببین با مرگ همراهم
ولی قصه بدین گونست
جوانک در شبی مرطوب و بارانی
همان ساقیمان را با رقیب خویش می بیند
و در یک شام سردو سخت
رگ خود از جفای یار ….
و یا نه صبر کن ، اینگونه بهتر نیست؟
که او خیره به چشمان همان ساقی شود
و با یک تیر جان خویش برگیرد
آه ، این عالیست
همین عالیست، خوب کافیست
همه تعطیل
فردا یادتان باشد کمی آماده تر باشید

 ————————————-

ایده این شعر زمانی به ذهنم اومد که فیلم ” چارچنگولی” رو از سعید سهیلی دیدم. بحث شکست تجاری فیلم های قبلی و …

۲ سانسو*

بعدشم می خواستم در مورد خیلی چیزای دیگه حرف بزنم که دیدم تو داریم خوب چیزیه.

پ.ن. اگه غلط املایی یا دستور زبان یا هر چیزی شبیه یا متفاوت از این بود ببخشید. یه دفعه ای شد.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مهر
۱۳

هفته های بی گناه

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

۱-

سلام ای دوست جون کودکی هام

سلام ای بهترین دوست جونام

خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”

تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست

اگر از من بپرسی دوست جونم

فقط گویم کمی جای تو خالیست

فقط گویم کمی اندازه کوه

میان ما و تو قدری جداییست

حسن میرزا، بابای مشتی فیروز

همون فراش باشی، خیاط دیروز

می گفت گفتن که این روزا میایی

می گفت دیده که از دورا میایی

نمی دونم که زنده است یا که رفته

نمی دونم بهت حرفام و گفته؟

نمی گم بیشتر از این لازمم نیست

هزاران نامه داری اینکه کم نیست

فقط خواستم بگم مثل قدیمام

کجایی دوست جون بچگیهام؟

__________________

۲

دلیل تازه ای نداشت

من بودم و یک دشت سکوت

دست هایم پر بود از هیچ

که با هزار مکافات خریده بودم

نه آنطور که همیشه بود و می دانستی

اما، اینبار هم

دلیل تازه ای نداشت

فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد

چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم

گاهی خسته ام می کند

کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد

“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد

بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست

این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد

دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.

او هم از دیشب غمگین است

و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد

بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!

و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من

دیدی، دلیل تازه ای نداشت

فقط، من بودم و یک دشت سکوت

_________

۳

بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت

خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است

شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت

و ماه تنها در آب  می رقصید

شب پره ای جشن گرفته بود

حق داشت، انگار فقط او زنده بود

آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد

سرد از سکوت و گرم از نگاه بود

__________________

۵

سرانجام  را منتظرم

در آن لحظه که منحصر است

سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد

تا فریاد زند تا فردا

تا نجوا کند تا همیشه

که از یادم نرود

تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!

_________

۶

آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی

و می خواند رازِ صدف ها را

ستاره ها را با دستانش می روبد

تا کسی نشمارد سنگریزه ها را

و سکوت کاش تا ابد زنده بماند

_________

۷

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است

بدون هیچ همراهی

سخن از ترس یا شب نیست

سخن از شک و تردید است

که می داند پس از باران تنهایی

کدامین شبنم از آوارگی جاریست

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مرداد
۰۶

کجایند مردان بی ادعا

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+10 rating, 12 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

برای همسر حمید
وقتی که با چشمی اشک و دیگری خون، غم‌نامه جانسوز همسری از تبار یاران شهید را می‌خوانم دلم سخت طوفانی است و چشمانم بارانی. شب‌های پادگان الله‌اکبر، شب‌های دو‌کوهه، غروب‌های گلف و زمین داغ و آسمان پر از فتنه و ذهن پر از تلواسه‌های دائم ماندن و یا رفتن یاران.

چه کسی پناه آن جان پناهان بود. آن غزل‌واره‌های ناب مردانگی و بی‌نیازی که بودن را عزت بخشیدند و خوشنام و گمنام رفتند تا میراث‌خواران منفعت‌طلب و ناآگاه و زشت‌گو بر شما بتازند و فکر کنند که لب ریخته‌هاشان نصاب بهشت است و جهنم.

تبار شما را می‌شناسم از مهدی و حمید باکری و همت و خرازی و صیاد شیرازی تا بروجردی و کاظمی و باقری و متوسلیان و داوود کریمی و تا … و کیست که به این مدعیان بگوید کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟! و بی‌اختیار یادم افتاد که در قحط سال هیزم، انقلابیون که پایشان کنار شومینه هنگام صرف قهوه عصرانه سوخت در پایان قائله مستنطق ما شدند که هنگام انقلاب کجا بودند؟ و این حکایت روایت تاب‌سوز همه دوران‌ها بوده است و انگار بنا است بماند.

با بغض می‌پرسم حال شما در شب عملیات کدام بود. عشق آمیخته با ترس و یا بیم ممزوج با کمال‌طلبی و استعلاجویی و چه کسی می‌داند حال شما همسران شهدا کدام بود؟ شما یاران شهدا که داغ شقایق دیده‌اید.

کدام حالت وصف شما بود ای زینبیان زمانه در هنگامه عملیات والفجر، محرم، مسلم تا مرصاد و کدام خواهد بود تا چه می‌دانم در چه روزی و عملیاتی دیگر.

اینک چه شده که درد و داغ شما را و ناله‌تان را به آسمان برده‌اند و چنان به خشم‌تان آورده‌اند که به درد می‌نویسید «من همسر شهید باکری هستم.»

مگر آفتاب، مگر آب، مگر آبرو باید از خود بگوید.

آن‌گونه که همت را و حمید و متوسلیان را می‌شناسم اینان را یادم نمی‌آید. کجای جنگ و چه وقت جنگ بوده‌اند. این صداهای مبهم چیست که تا این هنگام عمر به گوشم نرسیده‌اند، من که در غروب فاو می‌خواندم: عصر عاشورا زینب کبری می‌دهد ما را درس جانبازی.

شهادت می‌دهم به یا زهراهای مطهر و عطر معطر جنگ که اگر شما نبودید یاران ما که جهان تنگشان بود چنین شیراوژن به جبهه خصم نمی‌شتافتند و این‌که می‌گویند اگر یاران رفتند زندگی را زمین بگذارید چه حرفی است اینان مگر جوکیان هندند که می‌گویند اگر مرد از دار دنیا رفت زن هم باید بمیرد و …

بدا به حال ما که ماندیم و دیدیم روزگار پوستین وارونه پوشیدن احکام و مسلمات دین از سوی جماعتی طلبکار و مدعی تا از راه رسیده که بر همسران یاران ما بی‌محابا می‌تازند.

باشید سرافراز به نام، بمانید در مسیر تابناک اسلام ناب محمدی (ص) راه منیر یارانمان را همچنان سربلند، شجاع و فاطمی ادامه دهید که می‌دهید. به همین سادگی.

سید عزت‌الله ضرغامی

همسر شهید همت تعریف می کرد که اوایل حاجی می گفت دلم نمی خواهد شهید شوم. می خواهم بمانم و شدیدترین سختی ها را در راه اسلام تحمل کنم. اما مدتی که گذشت نظرش برگشت. می گفت خدایا مرا زودتر ببر.
خوش به حالش که رفت.
بد به حالم که مانده ام.

خدایا عاقبتمان را ختم به خیر کن حتی اگر لایقش نباشیم.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مرداد
۰۴

از پای منشین، حتی اگر…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده

9226473-lg

یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم
دستی که گشاده است
می‌برد
می‌آورد
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم، خودم، هدفم، و به تو
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی می‌کند

چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری
.
.
.
عکس: چیپ فیلیپس که یک عکاس جوان و حرفه ای آمریکایی است.
شعر: مارگوت بیگل، شاعر ناشناخته آلمانی

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




تیر
۲۱

ساده باشیم، گاهی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

dsc09253-edit

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




خرداد
۳۱

آرزویی دارم…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

sunsetestakhr

آرزویی دارم…
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم
و پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
آرزویی دارم…

شعر از Margot Bickel
عنوان از Martin Luther King

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz