مهر
۱۳

هفته های بی گناه

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...

۱-

سلام ای دوست جون کودکی هام

سلام ای بهترین دوست جونام

خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”

تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست

اگر از من بپرسی دوست جونم

فقط گویم کمی جای تو خالیست

فقط گویم کمی اندازه کوه

میان ما و تو قدری جداییست

حسن میرزا، بابای مشتی فیروز

همون فراش باشی، خیاط دیروز

می گفت گفتن که این روزا میایی

می گفت دیده که از دورا میایی

نمی دونم که زنده است یا که رفته

نمی دونم بهت حرفام و گفته؟

نمی گم بیشتر از این لازمم نیست

هزاران نامه داری اینکه کم نیست

فقط خواستم بگم مثل قدیمام

کجایی دوست جون بچگیهام؟

__________________

۲

دلیل تازه ای نداشت

من بودم و یک دشت سکوت

دست هایم پر بود از هیچ

که با هزار مکافات خریده بودم

نه آنطور که همیشه بود و می دانستی

اما، اینبار هم

دلیل تازه ای نداشت

فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد

چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم

گاهی خسته ام می کند

کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد

“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد

بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست

این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد

دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.

او هم از دیشب غمگین است

و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد

بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!

و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من

دیدی، دلیل تازه ای نداشت

فقط، من بودم و یک دشت سکوت

_________

۳

بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت

خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است

شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت

و ماه تنها در آب  می رقصید

شب پره ای جشن گرفته بود

حق داشت، انگار فقط او زنده بود

آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد

سرد از سکوت و گرم از نگاه بود

__________________

۵

سرانجام  را منتظرم

در آن لحظه که منحصر است

سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد

تا فریاد زند تا فردا

تا نجوا کند تا همیشه

که از یادم نرود

تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!

_________

۶

آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی

و می خواند رازِ صدف ها را

ستاره ها را با دستانش می روبد

تا کسی نشمارد سنگریزه ها را

و سکوت کاش تا ابد زنده بماند

_________

۷

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است

بدون هیچ همراهی

سخن از ترس یا شب نیست

سخن از شک و تردید است

که می داند پس از باران تنهایی

کدامین شبنم از آوارگی جاریست





مرداد
۰۶

کجایند مردان بی ادعا

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (10 rating, 12 votes)
Loading ... Loading ...

برای همسر حمید
وقتی که با چشمی اشک و دیگری خون، غم‌نامه جانسوز همسری از تبار یاران شهید را می‌خوانم دلم سخت طوفانی است و چشمانم بارانی. شب‌های پادگان الله‌اکبر، شب‌های دو‌کوهه، غروب‌های گلف و زمین داغ و آسمان پر از فتنه و ذهن پر از تلواسه‌های دائم ماندن و یا رفتن یاران.

چه کسی پناه آن جان پناهان بود. آن غزل‌واره‌های ناب مردانگی و بی‌نیازی که بودن را عزت بخشیدند و خوشنام و گمنام رفتند تا میراث‌خواران منفعت‌طلب و ناآگاه و زشت‌گو بر شما بتازند و فکر کنند که لب ریخته‌هاشان نصاب بهشت است و جهنم.

تبار شما را می‌شناسم از مهدی و حمید باکری و همت و خرازی و صیاد شیرازی تا بروجردی و کاظمی و باقری و متوسلیان و داوود کریمی و تا … و کیست که به این مدعیان بگوید کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟! و بی‌اختیار یادم افتاد که در قحط سال هیزم، انقلابیون که پایشان کنار شومینه هنگام صرف قهوه عصرانه سوخت در پایان قائله مستنطق ما شدند که هنگام انقلاب کجا بودند؟ و این حکایت روایت تاب‌سوز همه دوران‌ها بوده است و انگار بنا است بماند.

با بغض می‌پرسم حال شما در شب عملیات کدام بود. عشق آمیخته با ترس و یا بیم ممزوج با کمال‌طلبی و استعلاجویی و چه کسی می‌داند حال شما همسران شهدا کدام بود؟ شما یاران شهدا که داغ شقایق دیده‌اید.

کدام حالت وصف شما بود ای زینبیان زمانه در هنگامه عملیات والفجر، محرم، مسلم تا مرصاد و کدام خواهد بود تا چه می‌دانم در چه روزی و عملیاتی دیگر.

اینک چه شده که درد و داغ شما را و ناله‌تان را به آسمان برده‌اند و چنان به خشم‌تان آورده‌اند که به درد می‌نویسید «من همسر شهید باکری هستم.»

مگر آفتاب، مگر آب، مگر آبرو باید از خود بگوید.

آن‌گونه که همت را و حمید و متوسلیان را می‌شناسم اینان را یادم نمی‌آید. کجای جنگ و چه وقت جنگ بوده‌اند. این صداهای مبهم چیست که تا این هنگام عمر به گوشم نرسیده‌اند، من که در غروب فاو می‌خواندم: عصر عاشورا زینب کبری می‌دهد ما را درس جانبازی.

شهادت می‌دهم به یا زهراهای مطهر و عطر معطر جنگ که اگر شما نبودید یاران ما که جهان تنگشان بود چنین شیراوژن به جبهه خصم نمی‌شتافتند و این‌که می‌گویند اگر یاران رفتند زندگی را زمین بگذارید چه حرفی است اینان مگر جوکیان هندند که می‌گویند اگر مرد از دار دنیا رفت زن هم باید بمیرد و …

بدا به حال ما که ماندیم و دیدیم روزگار پوستین وارونه پوشیدن احکام و مسلمات دین از سوی جماعتی طلبکار و مدعی تا از راه رسیده که بر همسران یاران ما بی‌محابا می‌تازند.

باشید سرافراز به نام، بمانید در مسیر تابناک اسلام ناب محمدی (ص) راه منیر یارانمان را همچنان سربلند، شجاع و فاطمی ادامه دهید که می‌دهید. به همین سادگی.

سید عزت‌الله ضرغامی

همسر شهید همت تعریف می کرد که اوایل حاجی می گفت دلم نمی خواهد شهید شوم. می خواهم بمانم و شدیدترین سختی ها را در راه اسلام تحمل کنم. اما مدتی که گذشت نظرش برگشت. می گفت خدایا مرا زودتر ببر.
خوش به حالش که رفت.
بد به حالم که مانده ام.

خدایا عاقبتمان را ختم به خیر کن حتی اگر لایقش نباشیم.





مرداد
۰۴

از پای منشین، حتی اگر…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده

9226473-lg

یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم
دستی که گشاده است
می‌برد
می‌آورد
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم، خودم، هدفم، و به تو
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی می‌کند

چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری
.
.
.
عکس: چیپ فیلیپس که یک عکاس جوان و حرفه ای آمریکایی است.
شعر: مارگوت بیگل، شاعر ناشناخته آلمانی





تیر
۲۱

ساده باشیم، گاهی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...

dsc09253-edit





خرداد
۳۱

آرزویی دارم…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (7 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...

sunsetestakhr

آرزویی دارم…
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم
و پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
آرزویی دارم…

شعر از Margot Bickel
عنوان از Martin Luther King