خوشا به حالت ای روستایی…
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب وهوایی
در تعطیلات نوروز سفری پنج روزه به چند روستا در استان خراسان جنوبی داشتم. تجربهها و دستاوردهای جالبی داشت.
وقتی در چنین محیطهایی قرار میگیریم از خیلی جهات حسرت میخوریم که چرا ما اینقدر ساده و راحت، خودمون رو از لذتهایی عمیق محروم کردیم. اما بعد از چند روز که سختیها و شاید به تعبیری کمبودهای چنین زندگیای برامون مکشوفتر میشه، احتمالاً دیگه زیاد نظر اول رو نخواهیم داشت.تناقض واقعاً پیچیدهایه. اینکه بخواهیم بین این رفاه و اون آرامش، یکیشو انتخاب کنیم.
حتی قبل این سفر، یک سوالی زیاد ذهنم رو مشغول کرده بود: اینکه چرا همیشه سطح رفاه و آسایش و آرامش ما (چه مادی، چه معنوی)، پایین تر از سطح مشغلهها و دوندگیها و آرزوهای ما هست؟
و حالا با کسب تجربه پنج روز زندگی کاملاً روستایی، بیش از پیش به دنبال جواب این سوال هستم.