بهمن
۱۶

درخواست تنفس (۲)

احمد صداقت

با توجه به درجه حرارت بالای این بحث آخری فکر می کنم دیگه باید زنگ استراحت را زد. من برای شروع چند تک بیت از شعرای سنتی نقل می کنم:


۱)طالب آملی:


مُردم ز رَشک، چند ببینم که جام می                    لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند



۲) صائب تبریزی:

از پشیمانی سخن در عهد پیری می زنم                              لب به دندان می گزم حالا که دندانم نماند

همچنین:

در کارخانه ای که ندانند قدر کار                         از کار هر که دست کشد کاردان تر است


۳) این شعر از مولانا را هم بسیار دوست دارم و آرزو دارم روزی بالاخره در من تاثیر بگذارد:


این جهان همچون درخت است ای کرام

ما بر او چون میوه های نیم خام


سخت گیرد خام ها مر شاخ را

زان که در خامی نشاید کاخ را


سخت گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون آشامی است


۴) این هم اولین بیت سروده شده به زبان فارسی که شاعرش محمد ابن وصیف و مخاطبش یعقوب لیث است:


ای امیری که امیران جهان از خاص و عام

جملگی چاکر و مولاه و سگ بند و غلام


منتظر یادداشت های مفرح ذات شما هستم.





بهمن
۰۴

زخم هایی برای نسل ها

احمد صداقت

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.

صادق هدایت


امروز با همسر محترم درباره زندگی مان صحبت می کردیم. اینکه تا به حال بیشتر آن شبیه مسافران آواره بوده است و به همین دلیل خانواده دو نفری  ما و همه وسایلی که مال خودمان است در یک تاکسی معمولی جا می شود. به این فکر می کردیم که تازه به پایان راه هم نرسیده ایم و هنوز معلوم نیست کجایی خواهیم بود، احتمال دارد سال آینده در استرالیا باشیم و احتمال دارد پنج سال بعد در آمریکا باشیم شاید هم همینجا بمانیم و شاید هم…

به او گفتم که در تاریخ، هر نسلِ آواره ای تقاص گناهان نسل قبل از خود را می دهد و این آوارگی آنگونه که تاریخ نشان می دهد شاید نسل ها ادامه داشته باشد. تقاص گناهان کسانی  را می دهند که از سر شکم سیری به همه چیز پشت پا زدند، جهانی را به خاک و خون کشیدند، از دیوار سفارت بالا رفتند و یکدیگر را به جرم اختلاف اندیشه دریدند و به پیمان شکنی و زیرپا گذاشتن همه عهدها و دست زدن به همه خیانت ها و بازی کردن با آبروی یک ملت ونسل های پیاپی آن افتخار کردند، آنها که همراهانشان را کشتند و یا به کشتن دادند، آنها که هنوز از کرده هایشان عذرخواهی نکرده اند و آنهایی که همچنان با عربده هایشان، نسل هایی بی گناه را در جهان به بدنامی و خفت کشیده اند.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.  ما در نقطه صفر متولد نشده ایم، ما در واقع در نقطه منفی متولد شده ایم. جایی نزدیک صفر مطلق. برای آنکه از مختصاتمان آگاه شویم، لازم نیست گیت های امنیتی متعدد و بازجویی ها و انگشت نگاری های خفت بار فرودگاههای آمریکا را دیده باشیم (جایی که تا سی سال پیش برای ایرانی ها مثل وطن دوم بود) ، لازم نیست در فرودگاه  دوبی مورد تفتیش بدنی در وضعیت “برهنگی کامل” قرار گرفته باشیم ( کشوری! که تا سی سال پیش برای  ایرانی ها، اساسا محسوس نبود)، لازم نیست حتما در صف درخواست ویزای فرانسه تمام روز تحقیر شده باشیم و آخرش هم با وجود هزار جور سند و مدرک رد شده باشیم (کشوری که تا سی سال پیش ایرانی ها “بدون ویزا” به آنجا می رفتند)  لازم نیست…. کافی است سر را از زیر برف بیرون بیاوریم. این اطلاعیه را بخوانید تا ببینید کار ایرانی ها به کجا رسیده است که برای آنکه به نقطه صفر برسند حاضرند یوغ تبعیت از چه کشور هایی را بپذیرند و چه بهایی بپردازند:

تابعیت دوم و گذرنامه سریع

سفر بدون ویزا به بیش از ۵۲ کشور

سفر بدون ویزا به انگلستان، سوئیس، هنگ کنگ…

همانگونه که در مجله اکونومیست لندن درج شده است، گرفتن تابعیت سریع و گذرنامه از دو کشور دامینیکا و سینت کیتس امری کاملا قانونی و مشروع است به شرطی که توسط سازمانهائی مشروع انجام شود.

بدنبال دیدار دکتر بدیع بدیع الزمانی با نخست وزیر و مشاورحقوقی نخست وزیر کشور دامینیکا

درروز ۲۹ جولای ۲۰۰۸ قراردادی به امضاء رسید که بر اساس آن به ایرانیان و دیگرشهروندان خاورمیانه و آسیای میانه تابعیت دوم وگذرنامه اهداء خواهد شد. این کار که بسیارسریع و فقط درعرض چند ماه انجام خواهد گردید، برپایه اهداء کمک مالی ازسوی درخواست کنندگان به اقتصاد کشور دامینیکا خواهد بود. دکتر بدیع الزمانی طی بیاناتی اظهار داشت: بسیار خوشوقتم که پس از کوششها وگفتگوهای بسیار، سرانجام توانستیم این برنامه نوین را به ثمر برسانیم.

ازبزرگترین امتیازات بدست آوردن تابعیت دوم اینستکه بازرگانان و دیگر هم میهنان ما میتوانند با گذرنامه دوم خود آزادانه و بدون ویزا به بیش از ۵۲ کشور و قلمرو جهان همچون انگلستان، سوئیس و هنگ کنگ سفر کنند.

امتیازدیگر این قرارداد ایجاد امکان تحصیل فرزندان در انگلستان میباشد.

مبلغ تقریبی اهدائی و هزینه های وابسته برای یکنفر یکصد و بیست و پنج هزار دلار و برای خانواده های چهار نفره یکصدو هفتاد و پنج هزار دلار میباشد.

همچنین زمینه سرمایه گذاری در پروژه های گسترش و اداره فرودگاه، تاسیس خط هوائی، تاسیس شرکت توریستی هلیکوپتر، کشتیرانی، تاسیس دانشگاه، کارخانه شیر پاستوریزه، دامداری، جوجه کشی و غیره در کشور دامینیکا فراهم شده است.

گروه مشاوران شرق و غرب East West Consulting, LLC خوشوقت است که توانسته است با رهنمودهای رهبران و دولتمردان کشور سینت کیتس و نیویس برنامه تابعیت سریع را در اینکشور نیز فراهم آورد.

گروه مشاوران شرق و غربEast West Consulting, LLC با بهره گیری از برترین وکلا و کارشناسان مهاجرتی،حقوقی و تجاری در نقاط گوناگون گیتی، همچنین این امکان را برای شما فراهم آورده است که گذشته از دو کشور یاد شده، از راه سرمایه گذاری از هر یک از کشورهای آرژانتین، امریکا، اتریش، استرالیا، انگلستان، بلژیک، پاناما، سنگاپور، سوئیس، کستاریکا، نیوزیلند یا هندوراس اقامت بگیرید.

ما همچنین پس از گرفتن تابعیت یا اقامت، میتوانیم شما را از طریق ارائه خدمات حقوقی، بانکی، دانشگاهی، تحصیلی، خرید خانه و مستغلات، و خدمات بازرگانی و مدیریتی یاری دهیم.

ما به شما اطمینان میدهیم که اطلاعات شخصی شما کاملا محرمانه حفظ خواهد شد.

منبع:   http://www.eastwestvisa.com/f-home.html

پاورقی:

*این متن را که نوشتم یکباره به یاد مصاحبه تاریخی جان لیمبرت با شهروند امروز افتادم. لیمبرت دکترای تاریخ از هاروارد دارد و ازجمله گروگانهای تسخیر سفارت آمریکا در ایران بوده است. مصاحبه به زبان فارسی انجام شده و در بخشی از آن آمده است:

“سوال: شما ۴۴۴ روز از زندگی خود را گروگان بودید و نمی‌دانستید که آزادتان می‌کنند یا خیر. با گذشت نزدیک به سی سال چه احساسی دارید؟ می‌خواهید روزی دوباره به ایران برگردید؟

جواب:
می‌خواهم به ایران بروم اما با سروصدا این کار را نمی‌کنم. نیازی نیست کسی از من یا دیگر گروگان‌ها عذرخواهی کند. اگر گروگانگیران می‌خواهند عذرخواهی کنند باید بروند از ایرانیان عذرخواهی کنند. آنها هیچ چیزی را حل نکردند.

این مصاحبه را که به طرز دردناکی خواندنی است می توانید در لینک زیر بخوانید یا اگر باز نشده در گوگل اسم لیمبرت را بنویسید:

http://www.shahrvandemrouz.com/content/3478/default.aspx

**خبر مربوط به برهنگی کامل مسافران ایرانی در فرودگاه دوبی و جستجوی بدنی آنها را از جمله می توانید در روزنامه اعتماد ببیند:

http://www.etemaad.ir/Released/87-08-21/150.htm

یا اینجا که جرئیات تکان دهنده تری هم دارد

http://bidaad.wordpress.com/2008/10/24/tohin/





دی
۱۱

بازخوانی یک پرونده

احمد صداقت

… منتظر ماندم تا کسی بیاید و چیزی بنویسد اما کسی ننوشت.

میثم

انگیزه های اولیه

دنباله را بخوانید





آذر
۲۰

درخواست تنفس!

احمد صداقت

چون این بحث آخری خیلی نفس گیر و دامنه دار شده است، من با اجازه درخواست تنفس و زنگ تفریح می کنم تا بعدا دوباره موضوع را ادامه بدهیم. بزرگان محفل، اگر با درخواست من موافق نیستند به سادگی این مطلب را حذف فرمایند. 

 برای شروع، من این شعرها را از خودم می گذارم. شما هم اگر عکسی، مطلب جالبی، لطیفه خنده دار یا خاطره دلنشینی دارید، دریغ نفرمایید تا بزم مان تجدید طراوت کند.

۱)

قصه نبودی که بخوانم تو را

راز نبودی که بدانم تو را

 

دور شوی باز اگر از بام من

دانه ندارم که نشانم تو را

 

۲)

 پیرو آن نامه ی پیشینی ام

عرض کنم مخلص دیرینی ام

 

غمزده و شب زده و بی کسم

گر نرسی مرده ی تضمینی ام

 

 

۳)

هر چه کشیدم همه از دست توست

نامه ای و عشق به پیوست توست

 

گمشده  قلب ام، و نمی یابمش

ای کلک! آن چیست که در دست توست؟!

 

(لطفا این ها را نقل قول نکنید. ضمنا فکر می کنم کوپن من به پایان رسیده، بنابراین به نحو مضاعف، منتظر مطالب شما هستم.)





آذر
۱۴

چگونه یک وبلاگ گروهی موفق داشته باشیم؟

احمد صداقت

به نظر من:

۱- ماندگاری وبلاگ گروهی در گرو انگیزه افراد برای نوشتن و طرح مطالب جدید است که این امر خود به شدت متاثر از مکانیزم  بازخورد است. مکانیزمی که درواقع بهایی است که خوانندگان برای زحمت نویسنده می پردازند و با جملات خود یا نمره ای که می دهند در معادله عرضه و تقاضا، قیمت تعادلی را مشخص می کنند. خواندن یک مطلب و ندادن بازخورد، نمک خوردن و نمکدان شکستن است. یعنی سر سفره ای بنشینی و از صاحبخانه تشکر نکنی. براساس نظریه تقویت و اصلاح رفتار اسکینر، خاموشی، یعنی ندادن بازخورد، قوی ترین ابزار برای کاهش دادن فرکانس یک عمل است. حتی بازخورد منفی می تواند انگیزه ای در نویسنده برای بهبود متن یا ارایه توضیحات بیشتر به وجود آورد. در یک وبلاگ گروهی که هر کسی می داند حد اقل به تعداد اعضای گروه خواننده دارد، کمتر بودن  تعداد کامنت ها از تعداد اعضا نشانه سیر قهقرایی و حرکت به سمت فروپاشی است.

۲- سازماندهی و  برنامه کاری مهم است. باید علاوه بر مواردی که افراد به صورت داوطلبانه می نویسند، برنامه ای برای نو شدن مرتب وبلاگ وجود داشته باشد. این برنامه می تواند بر مبنای زمان باشد مثلا یک نفر مسوول شنبه ها، دیگری مسوول یکشنبه ها و… یا می تواند بر حسب موضوع باشد مثلا فرد الف مسوول مطالب ادبی که باید حداقل هفته ای یک مطلب در وبلاگ قرار دهد، فرد ب مسوول مطالب سیاسی و… می توان از ترکیب دو روش استفاده کرد یا هر چند نفر را در یک مسوولیت قرار داد یا هر سازماندهی دیگری را به کار زد. به هر حال اگر فکری به حال این مساله نشود پس از مدتی ممکن است اعضا که تعهدی بر دوش خود حس نمی کنند پراکنده شوند و وبلاگ، متروکه.

۳- شخصیت وبلاگ باید تعیین یا کشف شود. شخصیت وبلاگ های گروهی اغلب همان نخ تسبیحی است که اعضا را حول یک وبلاگ گردآورده است. این شخصیت یا موضوع می تواند حتی خیلی وسیع تعریف شود مثل مجله دانستنیها یا خواندنی ها. همچنین ممکن است در واقع نوعی نگاه باشد مثلا شاخصه یک وبلاگ گروهی ممکن است روحیه تحلیلگرانه اعضا باشد، یا رویکرد اجتماعی آنها یا زیان طنزآمیزشان. به هر حال خواننده باید بعد از مدتی، شخصیتی از وبلاگ گروهی در ذهن خود داشته باشد و با مراجعه به وبلاگ انتظاراتش که متناسب با آن شخصیت هستند برآورده شوند. نویسندگان وبلاگ گروهی نیز باید شخصیت وبلاگ را جدی بگیرند و از قرار دادن مطالب نامتناسب با آن پرهیز کنند. کشف کردن شخصیت وبلاگ کار پیچیده و پرمخاطره ای است. اعضا یا دست کم برخی از آنان باید با این فرایند، آگاهانه برخورد کنند. ممکن است در گامهای اول موضوعات متنوعی مطرح شوند و به تدریج با حذف شاخه های فرعی تر و تقویت مسیر اصلی، شخصیت وبلاگ شکل بگیرد. اگر اعضا، آگاهی و صبر کافی نداشته باشند، این مرحله ممکن است در اثر جدال و خصومت، به پایان رقت انگیز فعالیت وبلاگ و حتی دوستی اعضای آن بیانجامد.

۴- در وبلاگ گروهی، افراد نباید به مسایلی اشاره کنند که شخصیت اعضای گروه را هدف قرار می دهند. در جایی که همه افراد به اندازه کافی باهم آشنایی نزدیک ندارند و بازدیدکنندگان گمنام فراوانی، یادداشت ها را می خوانند، نباید ادبیات توهین آمیز، نیش دار و دارای بار معنایی منفی، به ویژه در مورد شخصیت افراد، به کاربرده شود. مدیران وبلاگ که به اطلاعات خاصی مثل آمارهای محرمانه، نامهای واقعی در پس نامهای مستعار، رای  افراد به مطالب و … دسترسی دارند باید حریم خصوصی افراد را محترم بدارند و از اطلاعات خود برای تهدید اعضا یا تحدید فعالیت آنها استفاده نکنند و اگر چنین حقی برای خود قائلند، باید از ابتدا این موضوع را به اطلاع اعضا برسانند.

۵-طرح مسایل ایدئولوژیک، اختلافات قومی، سوگیری های جنسی، مخاصمات دینی و منازعات فرهنگی در وبلاگ گروهی به شدت مخرب است، مگر آنکه یک وبلاگ اساسا برای پرداختن به چنین موضوعاتی شکل گرفته باشد. اعضا باید از ابتدا برای مقابله با مطرح شدن مسایل حساسیت برانگیز و بحران ساز، برنامه ریزی کرده باشند. مثلا آنها می توانند توافق کنند که مطلبی که از نظر حداقل سه نویسنده توهین آمیز یا دردسرساز(مثل انتقادات سیاسی و دینی در ایران) یا خارج از شخصیت عمومی وبلاگ تشخیص داده شود، حذف شود یا اینکه همه موظف باشند در چنین مواردی از گذاشتن کامنت یا دادن رای پرهیز کنند. به هر حال یک وبلاگ گروهی پایدار باید مکانیزمی برای دفاع از شخصیت و یکپارچگی خود و همچنین جلوگیری از بحران یا رفع آن داشته باشد.

۶- شکل گیری دیدگاه مشترک در اعضای یک گروه، شرط لازم برای فعالیت در محیط های پویا است. مدیران وبلاگ باید در فواصل زمانی مناسب، با اعضا درباره کلیت وبلاگ گفتگو کنند. به تشریح فعالیتها بپردازند، به آنها اطلاعاتی از فراز و نشیب منحنی های آماری، جایگاه وبلاگ در دنیای مجازی و چشم انداز آن بدهند. سازماندهی را بازبینی و نقش ها را بازتعریف کنند. آنها باید مشارکت اعضا را در حل مسایل و شکل دهی به دورنمای مورد انتظار وبلاگ جلب نمایند و به این ترتیب هر از چندگاه، بایدها و نبایدهای فعالیت در یک وبلاگ گروهی را با همراهی اعضا، مرور و بازخوانی کنند. چنین اقدامی، موثرترین روش برای ایجاد تعهد در افراد و تقویت روحیه فعالیت گروهی محسوب می شود.

منتظر نظر شما هستم.

(داخل پرانتز بگم که یه روز پیش مرحوم گل آقا بودم. تو اوج بگیر و ببندهای سیاسی، لابه لای حرفهاش به یکی از طنزپردازی سیاسی نویس اشاره کرد و گفت: «با مشت گره کرده نمی شه طنز نوشت» این حرفش در گوش من هنوز هست. هر وقت شعرهای نسیم شمال رو می خوانم به این جمله فکر می کنم و فکر می کنم اون درست می گفت. گاهی اوقات نوشته هایی رو از همون طنزنویس سیاسی می خونم و به اون جمله گل آقا شک می کنم. اما به هر حال این جمله حتی اگر در مورد طنز نویسی صادق نباشه، در مورد نوشتن وبلاگ گروهی صادقه. آدمها با مشت گره کرده می تونن برن جنگ، برن راهپیمایی، توی دهن یاوه گوها بزنن یا گل یا پوچ بازی کنن، ولی با مشت گره کرده نمی شه درباره دوست ها ودوستی ها نوشت. همین.)





آذر
۱۱

شیطانک آدامس فروش

احمد صداقت

درب غربی آن مکان پرخطر

وای از آن سقزفروش حیله گر

 

چون ز دانشگاه خارج می شویم

پیش چشمش پول رایج می شویم

 

زود بیند خویش را هم کیش ما

یا که آویزان شود از ریش ما

 

کای عمو از ما کمی آدامس خر

بهر دیگر صوفیان آدامس بر

 

این غذای آسمانی خام نیست

گرچه بسیارش خوری، اتمام نیست

 

تا دهان خشکی نبیند هیچ گاه

تا بگویی ذکر حق شب تا پگاه

 

باد گردد همچو شیخ تازه کار

می ترکد عاقبت زیر فشار

گویمش هین! ای پسر! آهسته ران!

این چاخان ها را دگر بر ما مخوان

 

من همان هستم که از روز نخست

می کنی بارش آدامس نادرست

 

صبح و ظهر و شام درگیر منی

گر نباشم من نداری مشتری

صد دغلکاری کنی در کوی ما

دست بردار از سر بی موی ما

 

———————————————

در باب آن شرور آدامس فروش گفته شد که در جوار درب غربی دانشگاه موسوم به شانزده آذر به رهزنی و شکار تلامیذ مشغول بود. اول بار در سنه ۱۳۷۸ خورشیدی در نشریه خشت اول به زیور طبع آراسته گردید.

 





آذر
۰۶

موضوع انشا

احمد صداقت

خانم مینایی چند صفحه جلوتر به موضوعی اشاره کردند که چون کمی مبهم طرح شده بود به اندازه کافی توجه دوستان را جلب نکرد. اما ایشان بعدا توضیحاتی دادند که عمق فاجعه را آشکار کرد و درنهایت صورت اصلی مساله را در بخش نظرها بیان کردند. من نگرانم که این موضوع آن پایین ها زیر دست و پا له شود، مجددا آن را با توضیحات تکمیلی اش در این صفحه می آورم.

از همه دوستان خواهش می کنم این موضوع را یک مشق شب یا انشای اجباری تلقی کنند و نظر شخصی شان را در چند سطر بیان کنند. اگر بخواهیم با هم آشنا شویم، مهم نیست که یکدیگر را ندیده باشیم، مهم این است که یکدیگر را به درستی فهمیده باشیم. و بالاخره باید از یکجا شروع کرد.

ایشان نوشته اند:

«ویژگی خصوصی سازی جامعه مدرن وقتی در آدمها تبدیل می شود به تخصص گرایی، انسانهای هزار بعدی فقط باید در یک بعدشان پیش بروند و بعد ترها فراموش کنند که هزار بعد داشته اند.»

و در ادامه آورده اند که:

«در جامعه مدرن ما شاهد خصوصی سازی هستیم مثلا اگر در گذشته یک کفش را یک نفر می ساخت و می گفت من کفاشم در جامعه مدرن تولید کفش سازی تبدیل می شود به چندین قسمت و هر کس فقط بر روی یک قسمت از این بستر کار می کند یک قسمت چرم را برش میدهد یک قسمت دیگر مونتاژ می کند و….اما یک نفر به طور کامل همه قسمتهای کفش را نمی سازد .جامعه مدرن معتقد است در این روش سرعت افزایش می یابد و هزینه کاهش می یابد.
اما در چنین حالتی تولید کنندگان، کالایی را شخصا تولید نمی کنند که هویت آنها باشد و از آن لذت ببرند یعنی خالق نیستند، کار از آنها جدا می شود و لذت تولید کاسته می گردد .
سپس ویژگی خصوصی سازی در علم تبدیل می یشود به تخصص گرایی یعنی هر انسان باید در عمر خود در یک رشته به تخصص کامل برسد و بین علوم مختلف مرزبندی ایجاد می شود، شما مجبورید یک رشته آکادمیک را انتخاب کنید اما هویت انسانی شما در هزاران بعد دیگر بی پاسخ می ماند، حس می کنید، گاهی بی تاب یک بیت شعر می شوید ، یک منظره از خود بی خودتان می کند ، گاهی هنر پوستتان می اندازد و شاید هیچ کدام از آنها رشته تحصیلی شما نباشد، فقط شاید گاهی تفریحی به آن بپردازید .
و اساسا عطش شما بی پاسخ می ماند واین هدیه جامعه مدرن است که ابعاد دیگر را تشنه نگاه می دارد.»

و افزوده اند:

«وقتی زندگینامه دانشمندان قدیمی را می خوانی می بینی که آنها به تمام علوم احاطه داشته اند مثلا ابو علی سینا در هجده سالگی تمامی دانش‌های زمان خود را فرا گرفته بود و عالم دهر بود .
من یک سوال دارم به نظر شما تخصص عمیق در یک رشته بیشتر تولید علم می کند یا آشنا بودن به عناصر مهم علوم مختلف؟»





آذر
۰۳

تذکرة الحضرات، فی احوال شیخنا و لقمان عصرنا الاوباما- زیَّد الله آرائه

احمد صداقت

آن شیخ سیه چرده و آن مرشد فرخنده و آن لاغر قد گنده و آن باطن آسوده تر از مرده و آن ظاهر پر دوده تر از کنده و آن یار که از مردم بیکار شد افسرده و از لشکر و کشتار دل آزرده و آن مدعیان را همه سرخورده و رای خفن آورده و آن مرشد درویش، دلش ریش و غمش بیش و غذایش همه کیش میش، کزو حضرت شیطان ز تاسف بگزد لب که «هم از ماست که برماست» ورا نام حسین است و لقب مش برک اله اوباماست.

 

آرند که یک شب، شب تاریک و نفس گیر و چنان قیر، کمی دورتر از دره شش شیر، در آن زیر، روان بوده در اعماق زمین محفل بن لادن و پرسیده از او راجع به آن بوش و اوباما، یکی راهزن و شیخ بخارانده پس گردن و آنگاه بگفته است که از بوش، که چون نزد من آرند شود موش، نترسید و همه، کینه او را بنمایید فراموش که او اهل کتاب است و به دنبال ثواب است و اگرچند خطایی بنموده است، بدانید که فی الجمله به درگاه احد، پاک حساب است. ولی آنکه اوباماست، یکی لعنت اموات بوَد، بدترِ حالات بود، لات بود، قاط بود، مرتد بد ذات بود.

نظم:

هرچند بر او چهره اطفال نهادند

بر باطن او خصلت دجال نهادند

 

این است همان پیرزن خدعه گر شهر

هرچند که در کنج لبش خال نهادند

 

آن اطعمه و مشربه ناب گرفتند

در کاسه ما جمجمه و بال نهادند

 

 

تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر نوامبر السنه ۲۰۰۸





اسفند
۱۶

درباب ماندگارترین یا رفتگارترین بودن نبشتجات و باقی قضایای مشتقه

احمد صداقت

 سلام

من خواستم چند نکته را به دوستان گرامی یادآوری کنم.

 ۱- نام «ماندگارترین» را محمدهادی جلیلی انتخاب کرد -البته شعرش را من گفتم- و بعد آن را به یکی از خاطرات ماندگار ما تبدیل کرد. حالا که وبلاگی به این نام وجود دارد،  واقعن دلم نمی خواهد آن خاطرات خدشه دار شوند. ما باید سعی کنیم بخشهای زیبای زندگی را ماندگار کنیم؛ پس تا حد امکان در اینجا که به عبارتی خانه پدری است حرف بد نزن (یم)-لطفن.

۲- تا آنجا که یادم هست این عباس ناصری که صاحب روزنامه «دانشکده ما» بود و پرتیراژترین شماره های «وقایع اتفاقیه» را سردبیری می کرد با این هادی جلیلی که صاحب روزنامه «وقایع اتفاقیه» بود و همان پرتیراژترین روزنامه را مدیریت می کرد یک بار در گرگ و میش یک روز تاریخی و در گرماگرم زد و خورد ها،  در خانه ای در خیابان جمالزاده با هم جلسه ای مخفیانه تشکیل دادند و مردانه تصمیم گرفتند گذشته را فراموش کنند و از آن به بعد روزنامه ای به نام «وقایع اتفاقیه، روزنامه دانشکده ما» را به چاپ سپردند. حالا نمی دانم این حرفهای امروزیشان شوخی و طنز است یا دوباره در جلسه ای مخفیانه تصمیمات مخوفی در پس پرده گرفته اند.

۳- به هر حال قرار است افراد به اینحا بیایند و مطالبی را بخانند که «ماندگارترین» هستند. غصه انگیز است اگر ماندگارترین مطالبمان درباره خصومت ها و کدورت ها باشد.(تکرار درخواست شماره ۱)

۴- هنگامی که یک گروه از نویسنده ها با هم می نویسند معمولا باید یک خطوط کلی را به عنوان راهنمای تصمیم گیری برای ِشان ترسیم کرد. مثل اینکه مطالب تالیفی باشند یا از جای دیگری آورده شوند، کوتاه باشند یا بلند، سیاسی باشند یا فلسفی یا… .  این خطوط یا رسما اعلام می شوند یا یکسری مطالب بسیار تاثیر گذار و معیار (استاندارد) را از قبل تهیه می کنند تا دیگران خود به خود در چارچوب قرار بگیرند. من فکر می کنم خوب است با یکی از این روشها چارچوب کلی تعیین شود. (البته اگر چارچوب همان ماندگارترین سابق باشد نیازی به این کارها نیست. در آن صورت باید مدیر محترم مطلب حاضر و چند مطلب قبلی را به تیغ بی رحم سانسور بسپارد چون با آن استانداردها تطابق ندارند.)

 ۴- خیلی مایل بودم مطلب مناسبی برای این وبلاگ بنویسم افسوس که این روزها حال و روز خوشی ندارم. دوست داشتم نوشته های مهدی سلامتی را هم اینجا می دیدم. به خصوص شعری را که دیشب به دختر هادی تقدیم کرده است. نوشته های ماندگار واقعی همین چیزها هستند.