آبان
۰۳

گود لاک لوک

نیکلاس علی لیبر

 

این ماندگارترین شده چیزی شبیه کاغذ اخبار، البته کاغذ اخباری که بعد از سالها از یک گنجه قدیمی پیدا می شه. ولی خوب، بعضی خبرهای بیاتشون هم شیرینه و می چسبه.

وحید زین الدین مدرک دکتری خودش رو از دانشگاه جان هاپکینز در رشته مهندسی عمران سازه دریافت کرد. البته همونطور که گفتم خبر مربوط به چند ماه پیش است ولی خوب مهم خود خبره

 

وحید رو از همون سالهای اولی که اومد فنی می شناختم. شب قبل از پروازش هم یادمه فوتبال داشتم بعد از بازی رفتم پیشش. چند ساعت بعدش رفت اون ینگه دنیا. وحید از اون بچه هایی هست که بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشه دوستش دارم. یعنی بعضی ها هستند که کلا اینجوری اند و آدم بدون اینکه بتونه دلیل خاصی ذکر بکنه دوستشون داره. البته منظورم این نیست که آدم خوبی نیست برعکس. از همون اولی که دیدمش بدون اینکه شناخت زیادی ازش داشته باشم به دلم می نشست تا همین الان. حتی الان هم که خیلی با هم در ارتباط نیستیم و فقط گاهی که می آد ایران می بینمش یا گاهی با ایمیل و فیس بوک در تماس هستیم و کلا خیلی در ارتباط نیستیم اما دوستش دارم.

خلاصه وحید جان اگر چه بعید می دونم الان ها سری به ماندگارترین بزنی اما از همینجا برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم هر روزت بهتر از دیروز باشه.

 

پی نوشت: عنوان رو خودش می دونه یعنی چی و البته بقیه دوستانی که ماندگارترین کاغذی رو می خوندند.





مرداد
۰۸

به تماشا نمی شود

نیکلاس علی لیبر

بعضی چیزها را باید زحمتش را کشیده باشی تا قدرش را بدانی. اصلا نه بعضی چیزها که فکر کنم همه چیزها در این دنیا این طورند. یعنی به نظرم یکی از قوانین اصلی دنیا حتی اصلی تر از قوانین ترمودینامیک همین قانون است که تا زحمت چیزی را نکشی قدرش را نمی دانی. حالا این زحمت کشیدن می خواهد بزرگ کردن بچه باشد، می خواهد دریافت مدرک تحصیلی باشد، می خواهد خلق یک اثر هنری باشد یا حتی لذت بردن از خوردن یک غذا، تا زحمتش را نکشیده باشی، تا انتظارش را نبرده باشی عمق لذتش را پیدا نمی کنی.

راستش دوست داشتن به حرف خیلی ساده است. حتی ممکن است تا ته قلبمان یعنی تا ته آنجایی از قلب که خودمان می بینیم هم فکر کنیم که چیزی را دوست داریم اما وقتی پایش می افتد معلوم می شود که این دوست داشتن تا کجای قلب فرو رفته است. تا وقتی پای امتحان پیش نیامده، تا وقتی که هزینه جدی نباید پرداخته شود همه به اصطلاح پایه اند اما آنجایی که باید هزینه داد، آنجایی که باید خرج کرد، آنجایی که باید پایش ایستاد معلوم می شود که دوستان واقعی چه کسانی هستند و دوستی تا حد عمیق است. اصلا گاهی همین هزینه دادن، گاهی همین زجر کشیدن، گاهی همین تنها ماندن خود لذت دوست داشتن است. کسی چه می داند.

 

 





فروردین
۲۱

قضیه اصلی

نیکلاس علی لیبر

امروز نوشته ای می خواندم از وبلاگ دوستم علیرضا بازارگان. بد ندیدم خوانندگان ماندگارترین را هم در آن شریک کنم. متن زیر بخشهایی از این نوشته است.

“ایجا عاشقی چیز عجیبی نیست. با پسری ۲۰ ساله آشنا شدم که روی دستش خالکوبی کرده بود «داغ A». پرسیدم: “این خالکوبی رو کجا کردی؟” جواب داد: “خودم کردم.” پرسیدم: “دائم می مونه؟” گفت: “ها.” برام سوال پیش اومد که چه طور این کار رو انجام داده. گفت: “اول با ماژیک نوشتم. بعد ذغال رو داغ کردم. بعد پوستم رو خیس کردم. بعد یک سوزن درون ذغال فرو کردم. بعد با سوزن ذغال رنگ ماژیک رو به دستم فرو کردم.” از نگاهم فهمیدن حتی شنیدنش دردآوره. به قول یکی دیگشون که به دست هاش اشاره می کرد: “نگران نباش. این ها آرماتوره حاجی!” خلاصه؛ پرسیدم: «داغ A» یعنی چی؟ گفت: “داغ آ. یعنی، داغ آمنه.” ادامه داد: “آمنه یک دختر هست که عاشقش هستم. از ۱۵ سالگی.” سوال کردم: “خوب حالا کجاس؟” گفت: “رفت. شوهر کرد.” گفتم: “ای بابا! پس حالا چی کار می کنی؟” دست دیگرش رو آورد جلو و بازوش رو نشون داد. روش خالکوبی کرده بود «قسمت نبود»! گفتم: “ای بابا! حالا اگر یه موقع با یک زن دیگه ازدواج کردی این خالکوبی ها رو چه کار می کنی؟” گفت: “اون هم راه حل داره حاجی. یک چاقو رو داغ می کنی و” بعد اشاره کرد به کندن پوست خودش. “درست می شه.” دو سه جوون دیگه که حرف هامون رو گوش می کردن تایید کردن. انگار کار عجیبی نیست.

دلیل ساده ای برای وفور عاشقی در این مناطق به ذهنم می رسه. شاید خام باشه ولی فعلا منطقی به نظر می رسه. شاید یکی از دلایلش این باشه که در شهری مثل تهران، اگر یک گزینه ی ازدواج به ثمر نرسید، احتمالا کس دیگه ای پیدا می شه. اگر یک گزینه شرایطش خوب بود، به احتمال زیاد در شهر چندین و چند گزینه دیگه هستن مثل اون. شاید حتی بهتر. به همین دلیل عاشق شدن به این شکل و به این شدت (البته قبل از ازدواج) غیر معقول به نظر می رسه. برای یک شهرنشین، چه کسی ارزشش رو داره تا براش پوست خودش رو بکنه؟ ولی در روستا این طور نیست. اگر یکی به نظرت خوب باشه، همونه. احتمال کس دیگه ای نیست. انتخاب دیگه ای نیست. علاوه بر این، عاشق شدن یکی از تنها تفریحات جوون های منطقه است. اگر عاشق نشن، چی کار کنن؟ خوشمزه ترین و در دسترس ترین تفریح اینه که به یکی دل ببندن. “

قصدم تایید یا رد این نوشته نیست. فقط برایم نگاه جالبی بود.
راستش همه ما آدمها (با تقریب مهندسی) سقفی داریم که آرزوهایمان را از آن آویزان می کنیم. این سقف بلند یا کوتاه برای همه ما وجود دارد. برای همه ما (با همان تقریب) این سقف معجونی است از ورودیهایی که از واقعیتهای اطرفمان به دست می آوریم بعلاوه قدرت تخیلمان که این ورودیها را در آن می پرورانیم.

وقتی کسی در روستایی کوچک زندگی کرده باشد سقف آرزوهایش بر مبنای واقعیتهای اطرافش احتمالا کوچکتر از سقف آرزوهای یک شهرنشین است. حالا فرض کنید این روستایی مدتی را در شهری بزرگ زندگی کرده، سقف آرزوهایش فرق کرده و بعدا به همان روستا بازگشته است. قطعا نوع نگاهش و آرزوها و رویاهایی که می تواند داشته باشد دیگر همان آرزوها و رویاهای پیشین نخواهد بود و چه بسا ممکن است آرزوهای قبلی را حقیر ببیند و حتی اگر امکان فراهم شدن آنها وجود داشته باشد میلی برای رسیدن به آنها نداشته باشد. حتی ممکن است بعضی از این آرزوها که زمانی بیش از تمام زندگی اش برایش ارزش داشت برایش خنده دار به نظر برسد. نوع نگاه این شخص را تصور کنید به سایر افرادی که در همان روستا زندگی می کنند و کم و بیش همان سقف آرزوها را دارند. وقتی این روستایی از فرنگ برگشته ما می خواهد میان مردمانی زندگی کند که تا به حال پایشان را از ده بیرون نگذاشته اند. تصور کنید این روستایی زاده ما را وقتی که خواهد برای دوستانش که برای رسیدن به آن آرزوها دارند خودشان را هلاک می کنند توضیح بدهد که قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
راستش رسیدن به این نقطه که سقف آرزوهایت آنقدر بزرگ شده باشد که مستغنی از آرزوهای قبلی ات شده باشی به این سادگی ها هم میسر نباشد. شاید لازم باشد تمام عمرت را طی کنی که آن دم آخر بفهمی قضیه خیلی بزرگتر از این حرفهاست.

رشته کلام از دستم در رفت. دو راه دارم یا مثل کوه نوشته های قبلی آرشیو کنم تا وقتش یا همینطور ولنگ وار انتشارش دهم. اگر دارید این نوشته را می خوانید احتمالا راه دوم را انتخاب کرده ام.

پی نوشت دو: خیلی منطقی به این نوشته نگاه نکنید. گفتم که ولنگ وار است. ولی شاید از میان همین ولنگ واری چیزهایی هم یافت شود.

پی نوشت دو: قضیه را روستایی و شهری نکنید لطفا. من خودم از همه روستایی زاده تر هستم. هیچ قصد و غرض و مرضی هم برای کوچک شمردن روستایی ها ندارم. خلاصه قضیه این نیست.

پی نوشت یک: این عکس رو دوست دارم. خیلی دنبال ربطش با این نوشته نباشید اگر چه بی ربط هم نیست. فقط گذاشتمش که جایی گذاشته باشمش.

پی نوشت: شاید بعدها این نوشته را ویرایشش کردم.





اسفند
۱۶

وقایع اتفاقیه

نیکلاس علی لیبر

پیشتر گفته بودم که خبرهای خوب در راه است.
و اگر یادتون باشه وعده داده بودم که خبرهای بعدی را به عرض خواهم رسوند.
و اگر چه بنده سابقه درخشانی در دادن این وعده های سرخرمن دارم ولی به هر حال
الوعده وفا

یکم – خانم بیطرف هم دکتر شدند.
ایشون را تقریبا از همان اوایلی که وارد دانشکده فنی شدند یعنی سال ۱۳۷۸ به صورت دورادور می شناختم. پس از آن با مجموعه ای از دوستانشان تصمیم به شرکت در مسابقات بتن گرفتند و من و هادی جلیلی هم به عنوان دانشجویان سال بالایی کمکشان می کردیم. به این ترتیب هسته اولیه ای شکل گرفت که اگر چه به تبعیت از اسلافشان ناکامان بزرگ مسابقات بتن بودند اما این دوستیها کم و بیش ماند تا به این جا رسیده است. در بین این دوستان ایشون تنها شاگرد اول مجموعه بودند و ضمن احترامی که به باقی دوستان از جمله خودم می گذارم و تاکید بر این نکته که این چیزی از ارزشهای بقیه و از جمله خودم کم نمی کنه اما به هر حال باید بپذیریم که از بین همه این دوستان، ایشون تنها کسی بودند که در طول دوره تحصیل بدون نوسان جزو شاگردان زرنگ دانشکده فنی محسوب می شدند. تا آن جایی که من می دانم ایشون سال ۲۰۰۶ وارد دانشکده مهندسی عمران دانشگاه Texas A&M شدند و اخیرا با دفاع از رساله دکتراشون موفق به اخد مدرک دکتری تخصصی در رشته سازه شدند. متاسفانه از عنوان پایان نامه و حتی موضوعی که کار می کردند اطلاعی ندارم. قصد داشتم عکسی از جلسه دفاعشون هم بگذارم که خودشون ترجیح دادند خبر بدون عکس باشد. به این ترتیب ایشون سومین عضو ماندگارترین هستند که مدرک دکتری رو اخذ می کنند. نفر بعدی هم که الان پا به ماه است وحید زین الدین است که از او هم مثل بقیه بی خبریم. هر چند امیدواریم وحید هم به زودی و به خوبی این کار رو به اتمام برسونه. به هر حال برای خانم بیطرف آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشند.
یکی از مهمترین تصمیم هایی که شخصی در شرایط ایشون باید بگیرد تصمیم برای ماندن در کشوری است که چند سال اخیر را در آن زندگی کرده و ادامه دادن مسیری است که چند سالی است برای آن زحمت کشیده است. یا بازگشت به کشوری است که زندگی را از آن آغاز کرده. بدون اینکه توصیه ای داشته باشم فقط دعا می کنم انتخابشون هر چه هست مایه سعادتمندی و خوشبختی شان باشد.

دوم – خانم خوش نظر هم رفتند.
خانم خوش نظر برای تحصیل در مقطع دکتری به کانادا رفته اند. اسم دانشگاه را گفته اند ولی من فراموش کرده ام. فقط می دانم پیش دکتر بودئن رفته اند که شخصیت معروفی در زمینه بتن هستند و قبل از ایشان دکتر عالی زاده هم با ایشون کار می کردند. متاسفانه از مراسم خداحافظی ایشان در انستیتو هم عکسی برای من فرستاده نشده که بخواهم در این جا بگذارم. ایشون رو از زمانی که با من کلاس حل تمرین فولاد داشتند و به همراه دو نفر از دوستانشون تازه در انستیتو مشغول به کار شده بودند می شناسم. زمینه تحقیقاتی که در دوران حضور در انستیتو انتخاب کرده بودند بتن خودتراکم بود که بعدها در پایان نامه کارشناسی ارشدشان هم همان را ادامه دادند. بعدها به صورت محدود کار عددی هم انجام دادند اما زمینه اصلی کاریشان همان تکنولوژی بتن بود. به هر حال در بین همکاران و دانشجویانی که داشتم ایشون از لحاظ علمی اگر بهترین نبوده باشند قطعا جزو بهترین ها بوده اند. سخت کوشی و تحمل کردن مشکلات کار در کنار خلاقیت و هوش ایشون باعث موفقیتهای بزرگی در دوران تحصیلشون شد که نمونه هایش اولین دانشجویی که دوران لیسانس مقاله ISI نوشتند. انتخاب پایان نامه ایشان به عنوان پایان نامه برتر کارشناسی ارشد در روز ملی بتن و موارد دیگر بوده است. برای ایشون هم آرزوی موفقیت می کنیم و امیدوار هستیم در همه مراحل و شئون زندگی موفق و سعادتمند باشند.





اسفند
۰۸

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

نیکلاس علی لیبر

امروز یکشنبه است و اینجا تعطیل. آمده بودم دفتر که دستی بکشم بر سر و گوش این کارهای باقیمانده تا مگر در این فرصت معدود
به این امور برسم و نیز قصد داشتم برای اولین بار مطلبی بنویسم در ماندگارترین در مورد یکی از مناطق دیدنی هنگ کنگ که دیروز رفتیم که هم شما را در این لذت شریک کرده باشم و هم به یادگار بر این دفتر چیزی نوشته باشم. طبق معمول نیم ساعت اول آمدن را به چک میل و فیسبوک و گودر و اینترنت گردی اختصاص دادم. اول از همه فیسبوک رو که باز کردم دیدم چند نفر از دوستان تکه فیلم فحش دادن و درگیری تعدادی شبه حزب اللهی (پی نوشت یک) که این روزها با نام لباس شخصی شناخته می شوند با فائزه هاشمی رفسنجانی را شیر کرده اند. اصولا یکی از نقطه ضعفهای اساسی من این است که با دیدن صحنه های دعوا و درگیری مخصوصا وقتی یک طرف قضیه خانم است و کار به فحش ناموسی می رسد شدید عصبی می شوم گاهی در حدی که دست و پایم می لرزد و قلبم به تپش می افتد (پی نوشت دو).

بعد رفتم سراغ گودر تا نگاهی به آخرین وبلاگهای آپدیت شده بیاندازم که این نوشته وبلاگ زهرا اچ-بی را دیدم. یعنی نه اینکه چشم و گوش بسته باشیم و این چیزها را ندیده باشیم و ندانیم ولی به هر حال یادآوریش و اینکه یک دختر جوان مثلا بیست ساله این طور باشد چیزی نیست که بتوان به راحتی و بدون تاثیر از کنارش گذشت. این شد شوک دوم.

بعد رفتم سراغ ایمیل ها . ما در یاهو یک گروه ایمیل اینترنتی داریم برای دانشجویان عمران ورودی سال ۷۶ دانشکده فنی که با این وسیله از اوضاع و احوال بقیه دوستان که الان هر کدامشان یک گوشه دنیا هستند با خبر می شویم. یکی بچه دار شده. یکی دکترایش را دفاع کرده. دیگری تولدش است. خلاصه برای انبساط خاطر اول صبح بد نیست. این وسط یکی دو نفر از دوستان و همکلاسی های سابق فعال اینترنتی(!) هم هستند که هر روز چیزهای مختلفی که برایشان جالب بوده را به این گروه می فرستند. از تکه فیلمهای خنده دار گرفته تا عکس کوه و جنگل و جک جانور و از این چیزها که احتمالا شما هم از این ایمیلها بسیار دیده اید. خلاصه امروز که رفتم سراغ ایمیل ها دیدم یکی از همین دوستان فعال اینترنتی(!) یک فایل صوتی ضمیمه کرده با عنوان مکالمه تلفنی ضبط شده، بهره کشی استاد از دانشجوی دختر برای نمره (پی نوشت سه). از این جا به بعدش با این شوک به قول عربها خلاص…

این ها را ننوشتم که روز شما رو چون خودم خراب کنم و نیز نخواستم که اشاعه منکر کنم و ترغیب کنم شما را برای جستجو کردن مطالب فوق. و نیز نخواستم با نوشتن این مطالب خودم را منزه بدانم از این خطایا و وعظی کنم در محراب و منبر ماندگارترین. فقط خواستم یادآوری کرده باشم برای خودم و شما که همین من عزیز شریف فرشته صورت گاهی چه ساده دیو می شود. راستش مدتهاست چیزی این جای گلویم گیر کرده چیزی درباره دست به دست شدن نفرت و تعفن که گاهی بی آنکه بدانیم و بخواهیم در تولید و تکثیر و انتقالش نقش بازی می کنیم. گاهی مثل این نوشته بخشهایی اش از دهانم بیرون می زند. شما به بزرگواری خودتان ببخشید.

و کلام آخر چه برای خودتان کردید و نکردید برای من دعا کنید که عاقبتم ختم به خیر شود. باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.

پی نوشت یک: به هیچ عنوان این افراد را در طبقه بندی افراد حزب اللهی و پیرو ولایت قرار نمی دهم. عنوان پیرو ولایت را نمی توان با هیچ چسبی به کسی که خلاف نظر صریح رهبری حرکت می کند چسباند. حزب اللهی با آن تعبیر بلندش که جای خود دارد.

پی نوشت دو: علی رغم همه ارادت خویش نسبت به جناب آقای هاشمی و در کنار انتقاداتی که به ایشان دارم. نه تنها علاقه ای به فرزندان ایشان ندارم بلکه اعتراضهای جدی بر کارهای فرزندانشان مخصوصا فائزه و مهدی هاشمی را وارد می دانم. ولی با این همه به هیچ عنوان کارهایی که این روزها بعضی افراد تندرو انجام می دهند را قابل قبول نمی دانم. چه با عنوان دفاع از رهبری و ولایت باشد چه با عناوین دیگر و متاسفانه برای این افراد آینده بهتری نسبت به اکبر گنجی و نظایر آن که روزگاری منتقد تندروی هاشمی بودند متصور نیستم.

پی نوشت سه: در صحت فایل صوتی مذکور شک دارم. به عنوان یک استاد دانشگاه و بدون تعارف در تمام این هفت سال تدریسم در دانشگاه حتی یک مورد از همکاران مانند فایل صوتی مذکور را نه دیده ام و نه به گوشم خورده است. غیر از همان مورد معروف دانشگاه زنجان که احتمالا همه در موردش شنیده اند و من هم مانند بقیه. اگر چه دورادور و با چند واسطه نمونه های بسیار معدودی (در مقایسه با مجموع اساتید دانشگاه) شنیده ام که به واسطه پول به بعضی دانشجویان نمره می دهند.

پی نوشت آخر: بعد از نوشتن متن یک بار که مرور کردم می بینم همه این مشکلاتی که نوشتم از یک جنس است و ذهن خواننده ممکن است برداشت دیگری کند در حالیکه منظور من از این نوشته همان چرخه نفرتی است که کم و بیش در جامعه ما جریان دارد و گاهی متاسفانه من و شما به عنوان بدنه همین جامعه در این نقش منفی بازی می کنیم.





اسفند
۰۵

می دونی دلم چی می خواد

نیکلاس علی لیبر

می دونی دلم چی می خواد
یک نماز جماعت تو مسجد دانشگاه تهران
وسطش یک صفحه قران عثمان طه
بعدش بریم چلوکبابی صفا بالای میدون انقلاب یک پرس کوبیده سه سیخه بزنیم به بدن
یا اون فلافل کثیفه هست بالای سی دی فروشی ها با ترشی اضافه
آخرش هم با احسان سلونه سلونه برگردیم انستیتو
وسطشم هی از زندگی و سیاست غر بزنیم

پی نوشت: دل شما چی می خواد ایز ولکامد از ول





دی
۲۴

طلوع خورشید

نیکلاس علی لیبر

تا باشه به شادی
این چند وقت درسته که زمستون شده و هوا سرد اما اوضاع بهاریه و همینطور گوله گوله خبرهای خوب می رسه. یکیش رو که الان می خوام در موردش صحبت کنم رو احتمالا همتون می دونید و صرفا جهت اطلاع خواجه شیراز و ثبت در تاریخ و تبریکات دنیای مجازی می نویسم. دومیش هم با اینکه احتمال قریب به یقین است اما برای اینکه بعدا خدای نکرده به اتهام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی کاسه کوزمان را جمع نکنند و همین یک قلم مال دنیایی که داریم را از جنابمان دریغ نکنند می گذارم وقتی به حد تواتر رسید می نویسم.

بی مقدمه اینکه آقا احسان تولد دختر گلتون مبارک باشه، قدمش خیر باشه، برکت و شادی بیاره تو خونتون و عصای دست پیری پدر و مادرش بشه. فرزند صالحی باشه که حقیقتا گلی از گلهای بهشته. باقیات صالحات باشه براتون و مصداق دعای این آیه شریفه باشه که
هنَالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِن لَّدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاء

ما که هر چی صبر کردیم عکسی نفرستادی برامون که هیچ، خودتم با صد تا پیغوم پسغوم و من بمیرم تو بمیری (زبونم لال) راضی نشدی ما صداتو بشنویم. حداقل خودت یک عکسی از میترا کوچولو برامون تو ماندگارترین بذار. رونما هم رو چشمون.
راستی بابا شدن چه مزه ایه

پی نوشت: عنوان از متن زیر برآمده است.
مِهر، میترا یا میثره از ایزدان باستانی هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است، که معنی عهد و پیمان و محبت و خورشید نیز می‌دهد. نماد او خورشید می‌باشد. در فرهنگهای فارسی مهر را فرشته‌ای دانسته‌اند که موکل است بر مهر و محبت و تدبیر امور مالی و مصالحی که در ماه مهر (ماه هفتم از سال شمسی) و روز مهر (روز شانزدهم هر ماه) بدو متعلق است و حساب و شمار خلق از ثواب و عقاب به دست اوست.





آذر
۰۳

نمی بینی

نیکلاس علی لیبر

یادم می آید سالها پیش دوستی داشتم که می خواست برای زندگی به همراه خانواده از ایران مهاجرت کند.
نمی دانی چه احساسی دارد وقتی بدانی دیگر کسی را که دوستش داری نمی بینی.

 

حالا سالها گذشته است
و دیگر آسمان آبی نیست
نمی بینی…





آبان
۱۸

سلام بر تو وقتی به دنیا آمدی

نیکلاس علی لیبر

بعضی چیزها معجزه جاری خداوند هست که چون هر روزه در جلوی چشمانمان قرار دارند برایمان عادی شده اند. از میان همه اینها تولد یک انسان هر چقدر هم که تکراری شده باشد اما نمی شه از اعجازش گذشت. اینکه چطور یک انسان در یک مدت کوتاه شکل می گیره و به دنیا می آد. از اون اولش که در حد سلول هست تا وقتی که چشماش رو باز می کنه و تبدیل می شه به یک انسان واقعی، انسانی که احساس داره، می فهمه و واکنش نشون می ده. انسانی که در عین اینکه شبیه پدر و مادرش هست کاملا خودشه. به قول کامپیوتری ها ستینگ خودش رو داره و تویی که باید لایف استایلت رو باهاش تنظیم کنی. از همون روز اول حضور خودش رو کاملا تحمیل می کنه و بهت می فهمونه فرق یک انسان جدید با اسباب بازی جدید، کامپیوتر جدید و خیلی چیزهای جدید دیگه چیه. گاهی موقعها به غلط کردن می اندازدت که ای خدا بچه می خواستیم چیکار و گاهی موقع ها هم دلت می خواد هر کاری داری رها کنی و فقط یک بار دیگه ببینیش. گاهی موقعها همه زحمتهاش رو تحمل می کنی که یک لبخند کوچولو بزنه و اون هم می گذارتت تو خماری.
خلاصه، اعجاز این که یه زندگی جدید خلق شده و یک انسان دیگه از عدم به وجود اومده رو هر چقدر هم که نابینا باشی نمی تونی نبینی…

حالا همه اینها رو گفتم که بگم این معجزه یکبار دیگه برای یکی از خودمون رخ داده و میثم هم به جرگه پدران پیوسته اند. تولد علی مینایی رو تبریک می گم و از ته ته ته دلم آرزو می کنم خوشبخت شه و مثل باباش و حتی بهتر از اون آدم خوبی باشه.

” السلام علیک یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیاً “

یادتون هست گفته بودم بعضی چیزها رو تا در موقعیتش نباشید نمی فهمید. البته این هم از اون موقعیتها است. امیدوارم بقیه دوستان ماندگارترینی هم دیر یا زود لذت مادر بودن و پدر بودن را بچشند و اونهایی هم که چشیده اند بیشتر بچشند. آمین
:wink:





آبان
۱۲

ضرب المثل هلندی

نیکلاس علی لیبر

یک ضرب المثل هلندی هست که می گوید
Een ezel stoot sich geen twee malen aan een’ steen
یعنی الاغ دو بار پایش به یک سنگ نمی خورد.

حالا این دراز گوش چهار پا با همه …یتش می داند که وقتی چیزی را امتحان کرد دوباره آزمودنش چیزی جز …یت نیست. حالا این چه ربطی دارد به ماندگارترین، کمی صبر کنید می فهمید.

 

 

این رستوران دانشگاهی که الان در آن هستیم یک منویی دارد که نه فقط هر روز، بلکه هر لحظه عوض می شود. یعنی چیزی حدود صد نوع غذای مختلف دارد که بسته به ساعت روز و ایام هفته به صورت چرخشی تغییر می کند به طوریکه در هر زمان می توان از حدود سی تا چهل گزینه مختلف برای صبحانه، نهار و عصرانه چیزی را انتخاب کرد. بنابراین دستگاه معادلات آندردیترمایند بوده و چون تعداد معادلات بیش از مجهولات است می توان اثبات کرد که پاسخهای مختلفی برای دستگاه معادلات وجود دارد. نکته کنکوری مساله این جاست که علی رغم اینکه اینجا یک جزیره است و کلی صنعت ماهیگری دارند تقریبا تمام غذاهای رستوران با گوشت و مرغ تهیه می شود و به ندرت ماهی و غذای دریایی پیدا می شود. و شما بهتر از من می دانید که در بلاد کفر این غذاها حلال نیستند. بنابراین از این لیست وسیع صد گزینه ای چیزی کمتر از تعداد انگشتان یک دست باقی می ماند.
دفعه اولی که رفتم برای نهار چیزی بگیرم گفتم این غذاهای چینی را یک امتحانی بکنم بد نیست. چشمتان روز بد نبیند. بگذریم از شرح ما وقع. خلاصه گذشت. فقط شکلک چینی این غذا رو یادداشت کردم که اگر روزی روزگاری گذارمان به یک رستوران چینی افتاد قبل از سفارش چک کنم که از این شکلکها در منوی غذا موجود نباشد.
دفعه بعد گفتم از این غذاهای بشری که انسانها در همه جای دنیا می خورند انتخاب کنم. چیزی مثل ساندویچ، اسپاگتی، فیله کبابی و … ولی دیدم با اعمال دو شرط حلال بودن و قابل خوردن بودن دستگاه معادلات دارای پاسخ یکتا بوده و آن پاسخ چیزی نیست جز ساندویچ تن ماهی که دقیقا همانطور که از نامش بر می آید ساندویچ تن ماهی است یعنی بدون هیچ مخلفات اضافه ای. یعنی تن ماهی رو جلوی چشمانم باز می کنند و یک قاشق تن ماهی می گذارد وسط یک نان تست کوچک و بعد از وسط نصفش می کند همین.
هر دفعه که برای سفارش غذا می رفتم مثل اولیور تویست که به ملاقه نوانخانه آقای بامبل نگاه می کرد به این گزینه ها نگاه می کردم تا شاید فرجی شده باشد و پاسخ دیگری برای این معادله خلق شده باشد اما دریغ. تا اینکه امروز دوباره دل را به دریا زدم و با حذف شرط قابل خوردن بودن و اعمال شرط قابل قبول بودن غذای چینی از میان همان گزینه های محدود پاسخ دیگری برای معادله انتخاب کردم. محاسبات اولیه نشان می داد که گزینه ای هست به نام اسپاگتی با سس لوبیای فرانسوی و کلی ذوق کردم ولی وقتی سفارش دادم این خانم هایی که سفارش می گیرند چون دیگر من را می شناسند بدون این که من چیزی بگویم خودشان گفتند در سس این غذا گوشت هست و نمی تونی بخوری. گفتم پس خودت بیا بگو کدامشان گوشت و مرغ ندارد. حالا این مکالمات به همین سادگی که من می گویم هم نیستها. بیشترین کلمه ای که این دوستان متوجه می شوند نو چیکن پلیز و نو بیف پلیز است. من هم تقریبا هیچ چیز از حرفهایشان متوجه نمی شوم. یعنی اصلا نمی فهم چینی حرف می زنند یا انگلیسی. خلاصه گفتم یکی اش را خودت انتخاب کن ولی جان مادرت از این سوپ آبکی ها نباشه.

خلاصه، در انتها من ماندم با دو کاسه سبزی پخته، یک کفگیر برنج و یک سوپ. سبزی اش چیزی شبیه کاهو بود که مطمئنم فقط یک قل در آب جوش خرده بود و فکر کنم حتی نمک هم نداشت. سوپش هم آب جوشی بود که کمی ذرت پخته در آن شناور بود و تخم مرغی در آن هم زده بودند و حاضرم به تمام مقدسات قسم بخورم که این تخم مرغ را خام در آب جوش هم زده بودند. دقایقی بعد من در پیشخوان رستوران مشغول گفتن تونا فیش ساندویچ پلیز بودم.

 

 

 

این جاست که می گویند این چهار پای درازگوش پایش دوبار به یک سنگ نمی خورد اما دریغ از این انسان دو پا.

پی نوشت یک: متاسفانه یا خوشبختانه دوربینی دم دست نداشتم تا شما را در لذت این غذا شریک کنم.
پی نوشت دو: متاسفانه یا خوشبختانه در سایر موارد دوربینی دم دست داشتم و به زودی شما را در لذت این غذاها شریک خواهم کرد.