آبان
۳۰

برای تمام چرک نویسهایم.

سید مهدی موسوی

وقتی می بینی شعرات تو خیلی از وبلاگ ها نوشته می شه بدون اینکه منظوری که تو از شعر داشتی درست بیان بشه، نمی دونی باید چیکار کنی؟

 

نمی دونی دوباره باید بنویسی یا نه. بگی که منظور شاعر این نبوده یا نه. بگی که به تموم کلماتی که تو شعر هست قسم که منظور شاعر یه عشق زمینی نیست. بگی که اینا کار یه عاشق شکست خورده نیست. بگی ربطی به عکس هایی که کنارش می گذارن نداره. بگی که …

مثال:

یا

وقتی یه جای شعرت رو به نام مهدی اخوان ثالث بگذارن دیگه نمی دونی باید کلا خوشحال بشی یا ناراحت؟!

اون وقته که دلت می گیره. اون وقته که نمی دونی چگونه سر کنی؟ اون وقته که داغ می شی، گیج می شی، سرخوش می شی  و مسرور.

اون وقت می شه که نمی دونی کلا دیگه شعری، متنی چیزی بنویسی یا نه. اون وقت دیگه حتی حس خوندن و نوشتن خاطرات گذشته رو هم کم کم از دست می دی. اون وقت حتی پائیز با اون همه حال و هوای شاعریش هم میاد و میره. اون وقت چرک نویس هایی که ماه ها تو جیبت می موندن تا نوشته هاش کامل بشه، عمرشون کوتاه تر از حوصلت می شه.  خدایا این آخریه چی بود؟ دوباره چتر می زند/ تمام حس و حالِ من/ برای بردنِ دلم/ به دره ی خیالِ تو …

عذاب وجدان دارم. تقریبا نسبت به تمام چرک نویسهای یک سالِ اخیرم.





اردیبهشت
۲۷

اتفاقی که گذشت. آرزویی که گذشت. زمانی که گذشت.

سید مهدی موسوی

اتفاقاتی در حال رخ دادن است. نیازی نیست تا همه چیز از آغاز تا پایان روشن باشد. همین که بدانی دو سال در پروژه ای بوده ای و شاید به زودی قرار باشد که بروی تا جای کسی را پر کنی که خود جای کسی را پر کرده است و البته کسی را هم بیاورند تا جای تو را که جای کسی را پر کرده ای،  پر کند، می شود دلیلی خوب تا وقتی در ایستگاه مترو چند لحظه منتظر مانده باشی، کاغذی برداری تا چیزی بنویسی که نوشته باشی.

از این تقریبا دو سال خاطرات زیادی دارم. چه اون دوره که برای انجام تست بارگذاری تو طبقات ۴ – و ۲ – گذشت و چه زمان اجرای بتن خودتراکم ستون های کامپوزیت و چه بعد از اون. یادش به خیر اجرای scc . یکی از پرزحمت ترین، سخت ترین، و در عین حال جالبترین و  دلچسب ترین کارام بود. از بحث های طولانی و بعضا خنده داری که با اپراتور بچینگ داشتیم تا رد  یا اصلاح کردن بتن های مشکل دار و بحث های جدی و  بعضا تنش آفرینی که با نماینده پیمانکار داشتیم.

و کارگرها. این مجموعه جالب.

و کارگران. این قشر خاص. مردانی که گلیمشان را به مختصات بازوانشان پهن می کنند و زبانشان را به رنگ دل. مردانی که ساده حرف می زنند، ساده باور می کنند، ساده فریب می خورند، ساده فریب می دهند، ساده دروغ می گویند و ساده زرنگی می کنند و تویی را که از پیچش این روزگار پر پیچ، پر از هیچ شده ای و پیچیده، به فکر وا می دارند. کارگران. این قشر خاص.

شاید روزگاری، کاغذ که کنارم باشد و زمان که یاری، بنویسم. تا نه اینکه نوشته باشم، که یادم باشد که روزی فهمیدم زندگی ساده تر از آن است که باور دارم.

——————————————————————————

وقتی از قیل و قال دانشگاه فارغ شدم، به خود گفتم زمان آن رسیده تا نیمی از آرزوهای گذشته را به یادآری و زمان را خرج ایمان و آرمان و انسان و آسمان و اینان و آنان کنی. و من اینک نشسته بر یک صندلی چوبی که همچون من تعلقی بر این برهوت ندارد و همچون من به آخر نرسیده، و باز همچون من نه از میل خویش و نه از اختیار و نه از اندیشه و هدف و غایت خویش که از ستاره روز تولد، بخت همزاد، اقبال یا تقدیرخویش  است که رانده شده زیر خاک تا بروید و برآید و سرآید و بدین شکل درآید، به سخره می نگرم آرزوهای بر باد رفته را.

دیشب میان کتاب هایی که زمانی وقت و فهم خواندنشان را با هم نداشتم و می خواندم نوشته ای دیدم.

۷۹٫

۱۰ سال پیش. آرزوهایم که با میخ خودکار بر کاغذ دیوار کوبیده بودم. کمرنگ شده بود. کوبیده بودم که ۲ سال بعد اولین رمان، ۷ سال بعد اولین مجموعه شعر و ۹ سال بعد اولین رمان پیچیده پلیسی که صدایش تا خانه همزادم که درست در پشت کره زمین و در زیر خانه ماست برسد.

روبرویش خالی بود. پر کردم.

به شباهت ها فکر کردم و به تفاوت رسیدم.

———————————————————

زمان می گذرد و من به دنبال راه فرارم. از خود تا خدا چقدر فاصله است؟ آن الف که واو شده و بین خدا و دیگری قرار گرفته و پیچیده شده چقدر زمان می برد تا برخیزد از میان. به اینجا که می رسم ذهنم پر می شود از اعداد. آن بازی قدیمی. ابجد، هوز، حطی … . پر می شود از شعر. پر می شود از صدای آن یار قدیمی که راز را  رمزآلود با صدایی آرام و دلنشین، همچون لالایی همیشگیه کودکی هایم برایم نجوا می کرد. پر می شود از همه چیزِ هیچگونه این همستان پر همه هیچ.

( این مطلب برای حدودا ۱۰ ماه پیش است و قرار بود زودتر از این ها پست شود. زمانی که از پروژه امید دل کندم و به آزمایشگاه نقل مکان کردم.)

———————————————

ذهنم به صدای تیک تاک نبضم حساس شده و شمردن را فراموش می کند تا نداند چقدر گذشته از زمانی که دیگر برای خویش و راه خویش و حتی آرزوی بی ریای خویش نمی تپد و نمی سوزاند.

 





آذر
۱۴

چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟ / و چرا پیر تر از پیر نشد دلسوزم؟

سید مهدی موسوی

حمید مصدق – خرداد ۱۳۴۳

تو به من خندیدی / ونمی دانستی من به چه دلهره / از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدم / با غبان از پی من تند دوید/ سیب را دست تو دید/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک / وتو رفتی وهنوز / خش خش گام تو تکرار کنان / می دهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چرا باغچه کوچک ماسیب نداشت؟

جواب فروغ فرخزاد

من به تو خندیدم / چون که می دانستم / تو به چه دلهره از باغچه همسایه / سیب را دزدیدی / پدرم از پی تو دوید/ ونمی دانستی که / باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است! / من به تو خندیدم / که با خنده خود /پاسخ عشق توراخالصانه بدهم / بغض چشمان تو لیک / لرزه انداخت به دستان من/ سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک /دل من گفت برو/ چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا / ومن رفتم و هنوز / سال هاست که در ذهن من آرام آرام /حیرت بغض نگاه تو، تکرار کنان / می دهد آزارم / ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت…

یک شعری هم چند وقت پیش دیدم که از زبان سیب گفته شده بود و جالب بود. خواستم از دیدِ درخت به این قضیه نگاه کنم.

دخترک کرد رها

سیب خوشرنگِ مرا

و ندانست که در حیرت چشمان پسر

چه سوالیست نهان

باغبانِ دلِ من از پی آن سیب دوید

باغبانی دلسوز

که مرا کرد حرس

و مرا داشت نگاه

غضب آلود به او کرد نگاه

تا بگوید به پسر

انحنای تن من

پله ی چیدنِ آن سیب نبود

سالها می گذرد

من درختی بی بار

در کناری که دگر باغ نبود

همه روز و همه شب

همچو پژواک چمنزار خزان

از خودم می پرسم

که چرا پیر تر از پیر نشد دلسوزم؟





آبان
۱۷

بچگیامون

سید مهدی موسوی

خاطرات کودکی خیلی می تونه جذاب باشه. خاطرات دوران مدرسه ( مخصوصا از نوع ابتداییش).

نمی دونم چند تا از این خاطرات و اتفاقات برای شما هم افتاده اما اون دوران تا اونجایی که به ذهن من میاد همه تقریبا مثل هم بودن و کلا تنوع اینطور حوادث کمتر بود.
اصلا اون دوران همه چی کم بود. واسه دیدن هاج زنبور عسل چقدر باید صبر می کردیم تا این آدمکه بیاد با اون دستاش که پشتش بود و راه می رفت و آهنگ می زد ” وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ…” تا کارتون شروع بشه و .. آخرشم نفهمیدیم هاج به مادرش رسید؟ نرسید؟ پرین هم یادم نمیاد آخرش چی شد. مثل چوبین. کلا مادر، دست نیافتنی بود تو این کارتون ها. پینوکیو هم که رسما از این موهبت محروم بود.

یه مشکلی که واسه من هیچ وقت حل نشد این پاک کن دو رنگه ها بودن. یه طرفشون آبی بود و یک طرفشون قرمز. یه مکعب متوازی الاضلاع که دور تا دورشم یه خط سفید بود. مشکل از اونجایی شروع می شد که تازه تازه معلم اجازه داده بود که با خودکار بنویسم. ( نمی دونم کلاس دوم بود یا سوم، مدرسه شما رو نمی دونم اما مدرسه ما معلم تشخیص می داد که کی اجازه داره با خودکار بنویسه). این قسمت آبی رنگ پاک کن مثلا مخصوص خودکار بود. اما مگه هر چیزی که برای یه هدفی ساخته می شه لزوما باید اون کار رو هم انجام بده؟! همیشه یا کاغذ سیاه می شد یا پاره. این شده بود استرس.

یه بار یادمه زنگ دیکته معلم که از رو کتاب شروع کرد به گفتن من حفظ شده بودم ( از بس مشق نوشته بودیم.) جلو جلو نوشتم. یهو به خودم اومدم دیدم خانم معلم متن رو عوض کرده و داره می گه. موندم کی پاک کنم، کی بنویسم! شدم گوله آتیش. ببین چقدر تابلو که معلممون همون موقع فهمیده بود و اومده بود بالا سرم می گفت عیب نداره، تا تو باشی جلو جلو ننویسی.

چقدر مشق می گفتن بعضی از این معلما! ۵بار از روی حسنک کجایی، دیکته … . حسنک کجایی رو شروع می کردیم مگه تموم می شد. ۵شنبه ها هم که دوباره کلی مشق و دیکته و … . فقط عشقش این بود که اگه دیکته ۲۰ بشی لازم نبود مشق بنویسی. عجب حالی می داد اون روزی که تو ۲۰ شدی و خانم معلم داره مشق فردا رو می گه.

سر این مشق نوشتن ها و دیدن دفترها چه خالی بندی های با مزه ای شنیده می شد. ” خانم اجازه! ما نوشته بودیم!” ” به خدا نوشته بودیم! ” ” دفترمون مونده بود تو کمد کلیدشم دسته مامنمون بود ” “خانم اجازه! آبجی کوچیکم پاره کرد ” …

یه سری اعجاز و فنون مخصوص هم مد شده بود. مثلا اگه پوست نارنگی رو با یه ظرافت خیلی خاصی و فاصله کمی از مداد تراش بچرخونی و همزمان فشار بدی دور مدادتراش تار عنکبوت درست می شه.

این گیره ها که به پائین دفتر می زدیم که ورق تا نخوره( این دفتر ۴۰ برگ قدیمیا بود پشتشم نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است. با مربع های ریز هم یه آدم رو کشیده بود که داشت رو تخته می نوشت).

شیطنت های چهارم پنجم هم عالمی داشت. پوست پرتقال رو با لوله خودکار بیک سوراخ می کردیم و شلیکش می کردیم. البته لوله این خودکار بیک ها کاربرد دیگه ای هم داشت. با آب و مایع ظرفشویی کف درست می کردیم بعد یه سرِ لوله خودکار رو می گذاشتیم تو لیوان آب و کف بعد می اوردیم بیرون و از اون سرش فوت می کردیم بیرون و حباب درست می کردیم. انیمیشن رو هم نهادینه کرده بودیم. کنار دفتر یا کتاب از این آدمک کوچولو ها می کشیدیم و اسلاید به اسلاید پیش می رفتیم بعد کتاب رو تند ورق می زدیم و می شد انیمیشن. اغلب هم یه آدم رو می کشیدیم که داره یه توپ رو می زنده تو گل. حاصل ساعتها زحمت می شد چند ثانیه لذت. یادمه کارتون من کمی طولانی بود و اول که توپ رو شوت می زد یه بار می خورد به تیر و برمی گشت بعد هد می زد و می رفت تو گل.

الان که دارم می نویسم چقدر خاطره و حرف داره یادم میاد.





تیر
۰۳

قول ها ، آرزوها و خیلی چیزای بربادرفته دیگه

سید مهدی موسوی

اول می خوام کمی در مورد قول و قرار حرف بزنم و بعد هم یک هشدار

۱- کلا کم قول می دم. اما خیلی شده همین قول های کم رو فراموش کردم و شدم بدقول. حالا فرقی نمی کنه قول رو به کی داده باشی ( البته قطعا در جریان هستید که حتما فرق می کنه). مثلا دیروز به مادرم قول دادم یادم بمونه و  برگشتنی گوجه فرنگی بخرم، که خوب فراموش شد و کمی، نه ببخشید خیلی بد شد و مادرم استنتاج کرد که هنوز مرد نشدی. آخه زاویه انحراف چرخش نپتون اصولا چه ربطی به قضیه ماکسول داره؟ اگه یه قول سختی چیزی بود می زدم زیرش، یه چیزی. کسی نیست بگه آخه مادر من، حروم خوری اونم شلغم!

اما بعضی از قول ها دیگه من بمیرم و تو بمیری نداره. گفتی، باید پای لرزشم بشینی. قضیه سنجاب و قرقاولست. سال ۸۰ با بچه های دبیرستان رفته بودیم یه بستنی فروشی تو شاه عبدالعظیم به مناسبت اتمام دبیرستان و از اینجور صحبتها- البته بعضی ها هم نذر داشتن به مناسبت جون مادرت نیوفتیم و از این جور حرفها- تحت تاثیر فیلمی که همه می دونید، قرار گذاشتیم که ساعت ۸ عصر  تاریخ ۸/۸/۸۸ جمع شیم تو همین بستنی فروشی. یه سری پیش گویی های فیلسوفانه هم کردیم که فلانی کی می شه و چی می شه و …

جاتون خالی. اولا که از ۶-۴۵ نفر کلا ۲۲ نفر اومده بودن. دوم اینکه تقریبا اکثر پیش گویی ها غلط بود و سوم اینکه نمی دونید چهره ها چقدر عوض شده بود و چهارم اینکه بین خودمون باشه دوتا از دوستام رو کلا یادم رفته بود و پنجم اینکه اصلا مثل فیلم، فروشنده نمی دونست چی به چیه و ششم اینکه همه رقم شغل داشتیم و هفتم اینکه جای استاد تانژات و کینگ سامان و استاد چرا و سعید پیچ و سالی  و فوزوشی چند تا دیگه خیلی خالی بود. ( هشتم اینکه حالا شاید بعدا این خاطره رو با آب و تاب و روغن داغ پیاز داغ و غیره ذلک بیشتر بنویسم).

البته تحت تاثیر همین قرار هم سال های آخر کارشناسی یه قرار مشابه با چند تا از دوستام گذاشتم که فکر کنم یه ماه بهش مونده ( از این چیزا دارم که وقتی دل آشوب می گیره، می گن. چی بود خدایا! آهان. استرس. اگه کسی نیاد می زنگم و چشم و می بندم و … . ا! نه از اینا که جا خالی رو باهاش پر کردی نه. منظورم اینه که اگه نیان، واقعا که!!! اما اولا که میان. دوم اینکه اگه نیان حتما دلیل قانع کننده محضری دارن. سوم اینکه مسعود اگه نیاد می کشمش – چیه؟ می تونم. پیداشم می کنم. اصلا آمارشم دارم – چهارم اینکه حدسیاتمون از هم دیگه دقیق تر بوده، یا شایدم ما قابل پیش بینی تر شدیم، یا شایدم زمان کمتری گذشته، یا شایدم چیز خاصی پیش بینی نکردیم که، از واضحات بوده، یا شایدم شانسی بوده، یا شایدم یه جورایی با پیش بینی ها همزاد پنداری کردیم و خواستیم و شدیم، یا شایدم امکانات پیشرفت کرده و پیش گویی ها دقیق تر شده – پس طبق این شواید، شاید آرژانتین قهرمان جام بشه – حالا بگذریم از این مقوله. چندم بودیم؟آهان. پنجم اینکه یه سورپرایز باحال واسشون دارم. یکی که خیلی دوسش داریم و اون شب نبود تا اونم تو قرار باشه رو می خوام ببرم. ششم و هفتم و هشتم هم با خودتون. البته نهم هم می تونید اضافه کنید. ( وجدانا اگه لازمه ها! فقط ۱۰ تا نشه. حرفها دو رقمی که بشه نه تو می فهمی چی گفتی نه شنونده نه خواننده. آهنگساز و نمی دونم. بهرام که می گفت می فهمه).

 

حالا شما فرض کن یه قرار هایی هم با شریک زندگیت داشته باشی و فراموشت بشه! یا از همه وحشتناک تر یه روزهای مهمی رو یادت بره! یا خونخوارانه تر از همه اینکه اگه ازت بپرسه که امروز چه روزیه هم به ذهن کج و کولت فشار بیاری و چند میلی ثانیه مکث کنی و … وا ویلا. ( مخلص کلام اینکه بنویس آقا جون. نمی دونم، آلارم بذار. رو در و دیوار علامت بذار. هر روز از این ضربدر ها بزن پشت دستت و هی فکر کن که واسه چی زدی، واسه ذهنتم خوبه، واسه خودتم خوبه، واسه روحیتم خوبه، اصلا داداش من، واسه کلیه درد و سر درد و پا درد و کلی درد دیگه هم خوبه.)

 

۲- بعد می خواستم از یکی از آرزو هام حرف بزنم که تقریبا مطمئنم رسیدن بهش دیر شده. واسه همین طنز می گم که دلم هم نسوزه.

 

از امشب کارگردانم
نور ، صدا ؟ حرکت
 - ” بیا ای ساقی سیمین رخ رندان
   شبی با من نشین در کنج این زندان”
کات !!! آی احمق! این چه طرز لحن و گفتار است؟!
کجای متن این ها بود؟
کسی دیگر نمی داند که رندی چیست، ساقی کیست
شب و زندان و باقی چیست!
به جای این سخن های هچل هفتاد
بگو ” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”۲

آهای دستیار کارگردان کجایی؟
این چه وضع بک گراند عشق بازی هاست!
به رنگ آبیه روشن دگر باور ندارم هیچ
یه چیزی مایه های صورتی باشد
به آن خنیاگر پیرت بگو گر اندکی از آن موادش خرج این ساقی کند بد نیست
من از دیشب که تا صبح خواب می دیدم
تمام باورم گم شد،

از امشب کارگردانم
حواست بود بازیگر؟
Ok. ساقی بیا اینور
چرا اینقدر دوری ؟
ترش رویی ؟
تو فکر کن بچه پر رویی
بکن نازی ، رخی ، رویی
Ok. پس نور ؟ حرکت

” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”
کات عالی بود
فقط یک چیز باقی ماند
تو گفتی آخر قصه چه خواهد شد؟ نویسنده؟
( بله. گفتم که قبل از موعد وصلت
جوانک از تب سختیش می میرد)
ببین با مرگ همراهم
ولی قصه بدین گونست
جوانک در شبی مرطوب و بارانی
همان ساقیمان را با رقیب خویش می بیند
و در یک شام سردو سخت
رگ خود از جفای یار ….
و یا نه صبر کن ، اینگونه بهتر نیست؟
که او خیره به چشمان همان ساقی شود
و با یک تیر جان خویش برگیرد
آه ، این عالیست
همین عالیست، خوب کافیست
همه تعطیل
فردا یادتان باشد کمی آماده تر باشید

 ————————————-

ایده این شعر زمانی به ذهنم اومد که فیلم ” چارچنگولی” رو از سعید سهیلی دیدم. بحث شکست تجاری فیلم های قبلی و …

۲ سانسو*

بعدشم می خواستم در مورد خیلی چیزای دیگه حرف بزنم که دیدم تو داریم خوب چیزیه.

پ.ن. اگه غلط املایی یا دستور زبان یا هر چیزی شبیه یا متفاوت از این بود ببخشید. یه دفعه ای شد.





فروردین
۱۶

در انتظارت، ای بهار

سید مهدی موسوی

خبری در راه است

                       شاپرک می فهمد

                                            و ز من می خواهد

                                                                   مژدگانی بهار

” نو بهار آمده است”

                          خبرش را چه کسی خواهد داد؟

تک درختی که در آن گوشه دشت

                       بی سرانجام ترین خاطره را می پاید

                                                                        انتظاری دارد

خاطراتی که از آن کوچ نشینان ز سرما رفته

                                                         برگ های دل او را ریزاند،

خاطری پر ز غم انگیزترین خاطره خواب زمستانی آن دشت شده

چه کسی می داند؟

                      به جز آن کوه بلند،

                                              کاسمان را دارد،

                                                                   که نیافتد به زمین،

که چه ها می گذرد،

                       در دل زنده تاک

                       کز پس ثانیه ها

                      روزها و روزها

                                          بی سرانجام ترین خاطره را می پاید،

                                                                        انتظاری دارد

که نشیند سرِ شاخ

                       آنکه رقتست ز او

و بخواند آواز

                 آنچه یاد است ز او

چه کسی می داند؟

                           به جز آن چلچله رفته ز دشت،

                                                                   که ز جان می خواند

                                                                                                 “نوبهار آمده است”

که چه ها می شنود

تک درختی که در آن گوشه دشت

                                             انتظاری دارد





دی
۲۰

حرف های عادی

سید مهدی موسوی

۵۳% …

“خیلی جالبه. رو من که خیلی تاثیر داشت. می‌دونی، باید باور داشته باشی. یه وجد و شادی زیادی تو زندگیت میاره. حتما کامل گوش بده. …”

۶۷ %

پیش خودم گفتم یکی از اون هزارتا. اما گفتم گوش می‌دم، مرسی، ممنون.

منوی گوشی که ۱۰۰ درصد ارسال رو نشون داد گفت شرمنده من کمی عجله دارم باید برم. فعلا، خداحافظ. تمام تلاشم رو کردم که با جواب دادن خداحافظیش مفاهیمی مثل ” خوشحال شدم دوباره دیدمت، بابا خیلی حال کردیم، از این کارا بکن، از بچه‌ها کسی رو دیدی سلام برسون، ممنون از لطفت، ممنون به خاطر بلوتوث و … ” رو بگنجونم. اما خوب باید بگم که حتما گنجونده نشد. چون اون تلاشی نکرد که من از نگاهش بفهمم که از بسته تعارفی که تحویلش دادم خبر دار شده. به هر حال من تعارف نکردم، اتفاقا همش جدی بود. اما خوب کلا چه فرقی می‌کنه، اون که اصلا در جریان نبود. تازه اگه در جریانم بود بازم فرقی نمی‌کرد، چون باید اونم تند تند جواب هر تعارف رو می‌داد که یه وقت بی‌ادبی نشه و اصلا یادش نمی‌موند.

وقتی رفت من تازه یادم افتاد که کمی دیرم شده. البته کمی دیرم نشده بود. اون موقع که اتفاقی تو کتابخونه دیدمش، کمی دیر شده بود. همزمان که از کتابخانه خارج شدم زدم تا صحبت‌های … که انقدر ازش تعریف کرد رو بشنوم. “شاد باش، شاد زندگی کن. تو اگه بخوای می‌تونی. فقط تو باید …” حدسم درست بود. خاموش کردم و تندتر راه رفتم. به نظر من شاد زندگی کردن و چه می‌دونم موفق بودن، یاد گرفتنی نیست. این چیزا باید تو ذات آدم باشه. بینِ خودمون باشه بعضی از حرف‌ها هم شبیه اومانیست‌ها می‌مونه. ( گفتم بعضی)

باید می‌رفتم به محل کارم. یه کار خیلی کوچیکی داشتم. غروب بود که رسیدم. سریع کارم رو انجام دادم وسایلم رو جمع کردم. دوستم گفت غروب میای، غروب میری. اینم نشونه عیال‌واریه دیگه. “نشانه” چقدر این روزا به این کلمه فکر می‌کنم. سه نظریه مختلف وجود داره. نشانه‌شناس‌های زیادی هستن که عقیده به اصالت نشانه دارن. یعنی یک نشانه فقط می‌تونه به یک حقیقت اشاره داشته باشه. برخی هم اعتقاد دارن که نشانه می‌تونه به چند حقیقت اشاره داشته باشه. دسته سوم به لغزشی بودن نشانه اعتقاد دارن. هر دسته هم دلایل خاص خودشون رو دارن. من به دسته سومی‌ها رو بیشتر قبول دارم، البته جای اظهار نظر نیست. آخه یه زمان یه جامعه شناس کلی صحبت کرد و دلیل و منطق چید و آخرسر گفت نمی‌شه گفت دلیل اصلی اجتماعی بودن انسان چیست. بعد من چند وقت بعد تو تلویزیون شنیدم که یه فوتبالیست گفت ” فوتبال دلیل اجتماعی بودن انسان‌هاست” ( جمعه ساعت ۲۲:۴۰ شبکه سه ۱۸/۱۰/۸۸ ) همون موقع گفتم مهدی تو رو خدا قبل اظهار نظر بگو این کاره نیستی.

پی نوشت: ایجا چرا انقدر ساکته؟

گاهی گفتن حرفهای عادی هم بهتر از نگفتنشه. به هر حال از قدیم گفتن حرف، حرف میاره.





مهر
۱۳

هفته های بی گناه

سید مهدی موسوی

۱-

سلام ای دوست جون کودکی هام

سلام ای بهترین دوست جونام

خبر داری تو از ما؟ یا ” مهم نیست”

تو حق داری بگی، خوب؛ حرفیم نیست

اگر از من بپرسی دوست جونم

فقط گویم کمی جای تو خالیست

فقط گویم کمی اندازه کوه

میان ما و تو قدری جداییست

حسن میرزا، بابای مشتی فیروز

همون فراش باشی، خیاط دیروز

می گفت گفتن که این روزا میایی

می گفت دیده که از دورا میایی

نمی دونم که زنده است یا که رفته

نمی دونم بهت حرفام و گفته؟

نمی گم بیشتر از این لازمم نیست

هزاران نامه داری اینکه کم نیست

فقط خواستم بگم مثل قدیمام

کجایی دوست جون بچگیهام؟

__________________

۲

دلیل تازه ای نداشت

من بودم و یک دشت سکوت

دست هایم پر بود از هیچ

که با هزار مکافات خریده بودم

نه آنطور که همیشه بود و می دانستی

اما، اینبار هم

دلیل تازه ای نداشت

فقط، چمدانی که داده بودی دیشب یکباره باز شد

چرا رمزش را نمی دانم؟!!! نگفتی. آه ! می دانم

گاهی خسته ام می کند

کلماتش بیرون ریخت و تمام خانه را بر هم زد

“آب” “خاک ” را گل کرد و چه اتاقی شد

بیچاره “گل بانو” کوزه اش شکست

این قیچیِ وزن نمی دانی چه بر سر خورشید آورد

دم اسب سفیدم را چید! خارج از قالب بود.

او هم از دیشب غمگین است

و این قافیه، هر چه کردم … را انتخاب نکرد

بی فکر! “یار” را با “دار” هم قافیه کرد!

و ردیف؛ آئینه ای شد برای پژواک من

دیدی، دلیل تازه ای نداشت

فقط، من بودم و یک دشت سکوت

_________

۳

بیهوده آب را وزن می کرد و در کوزه می ریخت

خبر نداشت آنجا که می رود آبستان است

شب بود؛ اما ستاره حال چشمک را نداشت

و ماه تنها در آب  می رقصید

شب پره ای جشن گرفته بود

حق داشت، انگار فقط او زنده بود

آن باغ دیگر بوی ریحان نمی داد

سرد از سکوت و گرم از نگاه بود

__________________

۵

سرانجام  را منتظرم

در آن لحظه که منحصر است

سردیِ سنگ را هدیه می دهم بر باد

تا فریاد زند تا فردا

تا نجوا کند تا همیشه

که از یادم نرود

تو با منِ بی تو چگونه سر خواهی کرد؟!

_________

۶

آغازِ سکوت را فریاد می زند ماهی

و می خواند رازِ صدف ها را

ستاره ها را با دستانش می روبد

تا کسی نشمارد سنگریزه ها را

و سکوت کاش تا ابد زنده بماند

_________

۷

کسی در دشت در حال دویدن در پی خویش است

بدون هیچ همراهی

سخن از ترس یا شب نیست

سخن از شک و تردید است

که می داند پس از باران تنهایی

کدامین شبنم از آوارگی جاریست





مرداد
۲۷

من اسیر اتاق هایی بی پنجره ام* …

سید مهدی موسوی

لحظه‌های من، لحظه‌های ناب

لحظه‌های پر سوال بی‌جواب

لحظه‌های بی‌امید پر شتاب

می‌شود دوباره  طی به یک نگاه

می‌شود خراج آرزوی دور دور

 

دست‌های من

بوی نان نمی‌دهد دگر

باغ‌های دور

بوی سیب سرخ آسمان نمی‌دهد دگر

دست‌های آسمانیِ زمین چرا به باغ آرزویِ من نظر نمی‌کند دگر؟!

 

 

راه‌های دور

چشم‌های کور

تا ابد مرا به سوی چشمه هم نمی‌برد

 

می‌رود ولی دلم به سوی رود، تا که با صدای پر گلایه‌اش

گوید این به ماهی غریب، بی تفاوت از چرای عقل:

” می‌روم ولی کسی ز آسمان مرا نخوانده است

تا کجا بگویم این که در دلم نفس نمانده است؟   

 

خانه‌ام به پاکیِ  صدای آب، می‌زند مرا صدا

بال کوچک من از توان تهی است

ذهن هم تهی است

کاسهء حروف من برای گفتن زبانِ حالِ چشم‌های پر فروغ او تهی است

خانه

دل

جهانِ بی کران

دلم

لبم

زبان

برای گفتنش تهی است

 

 

من اسیر بودنم میان این همه نبودِ پر دلیل

من اسیر خاک و باد و آب و آتش و دو چیز بی نشان

من اسیر این اتاقِ تنگ و تار بی صفای پنجره

من اسیر این هزار توی پر خم و تهی و زرق و برق خود گرفته بر مقابل نگاه دلفریب مردمی نشسته در کنار جوی لحظه های رفتنیِ باغ‌های سیب سرخ آسمانیم و  بال بی توان من برای رفتن و زبان من برای گفتن زبانِ حال چشم‌های پر فروغ او تهی و خانه‌ام تهی و دل تهی و لب تهی و  وای از این اسیریِ نبودنی ترین و بودنی ترین تهی.

 

 

  

 

 

پ.ن.

* خوب قرار بود آقای صداقت در وزن این عنوان شعر بگن نه من. پس کمی عوضش کردم.

۱- نوشته اولیه  در خاطرم نیست اما نیمه آخری نوشته همین امروز است.

 




تیر
۱۰

این سکوتت نفسم می گیرد (۲)

سید مهدی موسوی

بیست و سه

 

خانه ام در پس آن کوه بلند

در کنار برکه

گم شده است انگاری

                        یا که من گم شده ام

می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام

می روم تا که ببینم که چرا آمده ام

دست در چادر شب، خیره بر راه دراز

می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه

 

در میان راهم

آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید

کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود

و در آن گوشه رود سوسماری دیدم که به من می خندید

 

دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح

پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید

نگران قفس پر شده از هیچ نبود

او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست

شبِ دل مهتابیست

و چرا باد صبا دستهایش خالیست

او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست

گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست

گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست

 

بالِ من نیست! کجاست؟!

یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه

خیس و سنگین شده بود

و کسی گفت به من، بالهایت افتاد

و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست

 

می دوم از پی آن مرد غریب

تا بپرسم چه کنم

ولی اما او نیست

 

به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است

ماه بر آب زلالش پیداست

و اگر سنگ غمی اندازند

ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی

 

از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند

هان جوابی بده من، تو که این می دانی

                                         این سکوتت نفسم می گیرد

 

 

 

باد دستانِ مرا می گردد

تا نشانی ز تو یابد در من

کاش او می دانست

سال ها فاصله بین دو شب است

 

 

—————————————————-

مهدی، فروردین هشتاد و هشت

اضافه، حذف، ویرایشِ اردیبهشت