تفاوت دنیاها
امروز طبق عادت همیشگیم روی جدول خیابان شروع کردم راه رفتن، لذت بخش ترین نوع راه رفتن که حتی در شلوغ ترین خیابانها، نمی توانم مغلوب وسوسه اش نشوم، دکمه دستگاه ترجمه زبان تن مردم را در مغزم خاموش می کنم۱ و نمی توانم کتمان کنم لذت زیر پا گذاشتن بعضی عرفهای جامعوی۲ بی نهایت فرح بخش است، بی نهایت، مخصوصا زمانیکه کالبد شکافی عرفها، تو را تاریخ خوان عرفها کرده است.
به جدول سیاه و سفید مقابل کفشم که خیره می شوم کمی تعادلم به هم می خورد و سرعتم کم، اما زمانیکه به انتهای جدول می نگرم سرعتم نه تنها افزایش می یابد که بسیار راحت تر گام بر می دارم، ذهن را که دیده اید سرعتش بی نظیر است تا تو یک حرف از یک کلمه را بیان کنی ذهنت کل گذشته و آینده و تاریخ آن واژه راسیر کرده است و برگشته ، فقط در فاصله بین یک نگاه به جلوی پا و انتهای راه، کل یک خاطره از ذهنم رد می شود.
روزی داشتم با مدیر عامل شرکتمان صحبت می کردم،بحثمان کاری نبود البته، او رشته اش فنی بود و من انسانی، در هیچ دیدگاهی نمی توانستیم تایید کننده هم باشیم، هرچه او می گفت من قبول نداشتم و هرچه من می گفتم او قبول نداشت، زمانیکه از شرکت بیرون زدم در کل مسیر برگشت به خانه نوع نگاهش را مزه مزه می کردم، تصویر سازی ذهنم این بود زمانیکه او می خواهد به هدفی برسد، مقصدش را مشخص می کند و با سرعت تمام، با خیره شدن به آن نقطه به سمتش می رود و اجازه نمی دهد هیچ چیز تمرکزش را بر هم بزند اما من مسیرم را که مشخص کردم به ذهنم می گویم که به آن نقطه برسد اما در کل مسیر هزار سوال از خود می پرسم، این سبزه پایین جدول که صورتش به من می خندد ریشه اش تا کجا عمق دارد نگاهم سه بعدی می شود قسمتی از زیر زمین را هم می بینم، تمام فرایند کشش آب از ریزترین دانه های خاک را مرور می کنم، این بار نگاهم میکروسکوپی می شود، کارم زیاد می شود اما سرعت ذهن را که می شناسید، سه شاخه می شود گویا در یک مونیتور سه برنامه را می بینم درون سلول ریشه، درون سلول آب، درون سلول خاک، در همین اثنا قسمتی از زیر زمین را دیدن، عمق می یابد و با نگاه میکروسکوپی خاک هم مسیر می شود،حالا نوبت تمام فلسفه بافیهایم می رسد نظریه می دهم، رد می کنم، نقد می کنم، مثال نقض می آورم، تایید می کنم، تکذیب می کنم، به قسمتی از فکرم گیر می دهم، و بعد نتیجه را عملیاتی می کنم، برنامه های مونیتور همچنان به پخش شدن ادامه می دهند، حالا نوبت رد کردن نظریه از فیلتر های بعدیست، تاریخ سازیش می کنم، کامل تر می شود، روانکاویش می کنم، نخندید روانکاوی گیاهان بسیار جذاب تر از روانکاوی انسانهاست، همسان سازیش می کنم( یعنی چند تا از همان می سازم)، از فرد که درآمد حالا مساله پویاتر می شود، نوبت جامعه شناسیش می رسد، حال دو منظر دارد جامعه شناسی جامعه خودش یا وجودش در جامعه منی که دارم نگاهش می کنم، مونیتورهای زیست شناسانه همچنان ادامه می دهند و از آنجا که اطلاعات به نوترونها و پروتونها رسیده اند، وارد فیزیک می شوند، حالا نگاه ماورایی ضمیمه می شود، نگاه عرفانی، نگاه دینی،نگاه هنری چیزی در دلم تکان می خورد، حس شادی تک تک سلولهایم را به رعشه می اندازد و به یکباره از سفرم بیرون می جهم و می بینم نوبت گام دوم است، در تکانه جدیدم از هستی- یعنی قرار گرفتن در نقطه ای دیگر که شاید فقط چند سانتی متر با نقطه قبلی متفاوت باشد- و دوباره اغازی دیگر برای ماجراجویی جدید، و این تا به نقطه مقصد رسیدن ادامه می یابد، مطمئنا کسی که فقط تمرکزش را بر مقصد می گذارد و با شتاب به سمتش می رود، خیلی سریعتر از من به مقصدش می رسد، شاید حتی وقتی او به دومین هدفش برسد من در طی راه اولم باشم اما ……….
یکی از اساتیدمان می گفت، در یک تحقیق آکادمیک فقط باید به تفسیر میدانی بپردازید و درگیر هیچ قضاوتی نشوید، اما من دوست دارم حد اقل در گفتگوی شخصیم ادامه اما را بگویم، می دانم که راه تو سریعتر است اما من نمی خواهم ماشین باشم، می خواهم انسان باشم، می خواهم از نگاهم به ریزترین چیزهای این دنیا لذت ببرم، می خواهم خارق العاده بودن خودم را درانسان بودن خودم کشف کنم، نه اینکه خارق العاده بودنم را با رسیدن به تنظیمات و قراردادهای اجتماعی، اثبات کنم .
پی نوشت۱:به ارتباط غیر کلامی (زبان تن یا زبان بدن) می گویند،زمانیکه با یکدیگر حرف نمی زنیم اما حالت نگاهمان، حرکت دستمان، برق چشمانمان و…تفکر ناخود آگاه ما را بیان می کنند.
پی نوشت ۲: جامعوی:من به شخصه از استاد خود دکتر داور شیخاوندی در به کار بردن صفت جامعوی تبعیت می کنم، برای صفت ساختن از اسم جامعه ، جامعوی را بکار می برم تا با صفت اجتماعی مشتق از اجتماع اشتباه نشود.



















































