وقتی بین آدمهایی زندگی کنی که همه یکسان فکر کنند و یکسان عمل کنند، چه ظاهری و چه از روی خلوص نیت. هیچ گاه برایت سوال پیش نخواهد آمد. وقتی سوال نکنی یا اجازه نداشته باشی که سوال کنی، نخواهی فهمید که تا چه حد به درست بودن فکر و عقیده ات ایمان داری.
وقتی مطمئن نباشی، وقتی راسخ نباشی، در برابر فکر و عقیده دیگران که مطمئن و راسخ هستند، کم خواهی آورد. فکر و عقیده ات را هرچند درست تر از دیگران باشد، کنار خواهی گذاشت و مثل دیگرانی که با اطمینان از اعتقادی که احتمالا غلط هم هست دفاع می کنند، فکر و عمل خواهی کرد.
حتی اگر تفکرت را عوض نکنی، حتی اگر تسلیم نشوی، از ناتاوانی ات در دفاع از عقیده ات رنج خواهی برد. من اینجا ایرانیهای بسیاری را دیدم که در وجود خدا شک کردند. و بعد به دنیایی بدون خدا معتقد شدند و پذیرفتند که تا به حال خدا را قبول داشتند چون در جامعه ای زندگی می کردند که به آنها گفته می شد خدا وجود دارد.
یک بار در دانشگاه ما گروهی از دانشجویان که به خدا اعتقاد نداشتند، تمام مسلمانان، مسیحیان و یهودیان را دعوت به مباحثه کردند. در آن جلسه هر کس به راحتی از عقیده اش دفاع می کرد و تلاش می کرد تا دیگران را متقاعد کند. در آن روز من خیلی دلم گرفت. از خودم سوال کردم که چرا در دانشگاههای کشورم، کسی که شک دارد یا اعتقاد دیگری دارد نمی تواند سوالش را بپرسد و جواب بگیرد.
شاید اگر فرزندان ایران در خاک وطنشان سوالهایشان را پرسیده بودند، شاید اگر سوالهایشان با صبر و بزرگواری شنیده شده بود، شاید اگر جوابهایشان را گرفته بودند، وقتی فرسنگها دورتر از خانه آماج حمله فکرها و عقیدههای دیگران قرار میگرفتند، تعداد کمتری کم میآوردند، تعداد کمتری راه را گم میکردند، تعداد کمتری …
سلام،
فقط خواستم بگم که من هم عضو شدم. گفتم چند تا عکس از اون قدیما بذارم اینجا واسه تجدید خاطرات. عکسی که هم رئیس بزرگ باشند و هم خانومشون رو پیدا نکردم، این عکسها را هم مریم م. scan کرده و آورده، و گرنه من هیچ عکسی با خودم نیاوردم دیار غربت.