دی
۰۹

اللهم عجل لویک الفرج

میثم مینائی

 

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا و غیبه امامنا و شده الزمان علینا و وقوع الفتن بنا و تظاهر الاعداء علینا و کثره عدونا و قله عددنا اللهم فافرج ذلک عنا بفتح منک تعجله و نصر منک تعزه و امام عدل تظهره اله الحق آمین

خدایا ما به پیشگاهت شکایت می کنیم از نبودن پیامبرمان و غیبت اماممان، و سختی زمانه بر ما، و هجوم فتنه ها بر ما و همدستی دشمنان علیه ما، و زیادی دشمنان مان و اندک بودن تعدادمان، خدایا بگشا این (گروه گرفتاری) را از ما به فتحی از خودت که در آن تعجیل فرمائی، و نصرتی از جانبت که آن را قوی و ارجمند داری، و امام عدلی که او را آشکار سازی، ای معبود حق، آمین





مرداد
۰۴

مژده بر تو که حجت خدا روی زمینی

میثم مینائی

بشیر بن سلیمان نقل می کند که امام هادی مرا خواست و به من گفت رازی بزرگ را با تو در میان می گذارم و بعد نامه ای به من داد که با خط رومی نوشته شده بود. پرسیدم که معنی این نامه چیست؟ عبارات بسیار لطیف با خط خوش رومی امام هادی نوشته بودند به همراه مبلغی پول به من دادند و فرمودند که قضیه را با کسی در میان نگذار و حرکت کن به سمت بغداد در فلان روز در کنار فرات قایق اسرای رومی را خواهی دید خود را به جمع اسرا برسان برخی از زنان اسیر آنجا هستند در میان آنها خانمی است با لباس حریر که خلقش خلق پیغمبری است و بسیار با کرامت و حیا و عفت است. آن دختر را پیدا کن و این نامه ی مرا به او بده و او خود می داند که باید منتظر چه کسی باشد پس نیازی به توضیح نیست نامه را به او بده او خود از عبارات نامه به فرهنگ ما پی خواهد برد و آنگاه اختیار با خود اوست که با تو بیاید یا خیر.

نامه را به او رساندم و او به محض آن که نامه را باز کرد چشمانش پر از اشک شد نامه را بوسید و به من گفت که به هر ترتیبی شده مرا با خود ببر و سوگند خورد که اگر او را به غیر از من بفروشند او را زنده نخواهند دید. اصرار ایشان باعث شد که او را به من بفروشند در راه او دائم نامه را می بویید و می بوسید از او پرسیدم شما که صاحب نامه را نمی شناسید چرا آنقدر نامه را می بوسید؟ گفت من ملیکا هستم و از نوادگان قیصر روم و نسب مادر من به حضرت شمعون از حواریون می رسد. (زمانی که قیصر روم مسیحی شد ازدواجهایی میان قیصر ها و کلیسا صورت گرفت) آنها بارها خواستند مرا به بزرگان کلیسا و ژنرالهای روم بدهند و این ازدواجها هر بار به دلایل غیر طبیعی به هم خورد.

شبی در خواب دیدم که مسیح و شمعون و حواریون وارد اتاق من شدند و در باز شد و پیامبر اسلام وارد شدند و مرا از مسیح خواستگاری کردند و ازدواج در خواب صورت گرفت و من ترسیدم که خوابم را برای خویشانم تعریف کنم اما از همان موقع یک حالت سمپاری نسبت به پیغمبر اسلام و مسلمانان پیدا کردم و از پدرم می خواستم که با اسرای مسلمان به نرمی برخورد کنند. بعد خواب دیگری دیدم که فاطمه و مریم به خواب من آمدند و از این ازدواج با من سخن گفتند و چند بار دیگر خواب کسی را دیدم که می دانستم با او ازدواج خواهم کرد.
پس بدان من صاحب نامه را ندیدم ولی او را میشناسم. یک بار در خواب ابا محمد را دیدم در خواب از جنگی میان مسلمانان و رومیان خبر داد و از من خواست هر طور که شده حتی مخفیانه به جبهه بیایم و من آمدم و در جنگ شکست خوردیم و من اسیر شدم. و من بر اساس آن خوابها تمام وقایع را پیش بینی می کردم و منتظر پیکی از سوی امام هادی بودم نام واقعی من ملیکا بود و این اسم متعلق به طبقات اشراف است و من خود را نرگس معرفی کردم که از نامهای طبقات پایین جامعه است زیرا اگر اینها می فهمیدند که من از طبقه اشرافم به این آسانی ها مرا به تو تحویل نمی دادند.

ملاقات اول ایشان با امام عسگری نیز بسیار جالب است در این ملاقات امام به او عرضه می دارند که اختیار با خود شماست چه چیز را می خواهید؟ او گفت شرافت ابدی را می خواهم. امام می فرمایند: می دانی که فرزند تو شرق و غرب زمین را خواهد گرفت؟ و جهان را از عدالت آکنده خواهد کرد؟ خانم می پرسند: پدرش کیست؟ امام پاسخ می دهند همان کسی که پیامبر خدا تو را برای او از عیسی بن مریم خواستگاری کرد او را می شناسید؟ ایشان جواب می دهد آری پیش از آنکه او را در مقابلم ببینم در خواب دیده بودم. بعد از آنکه ازدواج صورت گرفت امام به حکیمه خاتون فرموده بودند که این همان خانمی است که بارها برایت از او سخن گفته بودم او را ببر و اسلام را به او بیاموز و تعبیر زیبایی حضرت در مورد ایشان دارند و می فرمایند من هرگاه به او می نگرم معنویت و شکوه را در چهره او می بینم. او چون مادر موسی فرزندش را پنهانی به دنیا خواهد آورد و این کودک زنده خواهد ماند تا سرنوشت بشریت را تغییر دهد و این چنین خواهد شد.

چند سالی می گذرد تا اینکه امام کودک خردسالی بودند که اما حسن عسگری را در سن ۲۸ سالگی مسموم می کنند ابو سهل اسماعیل نوبختی از اصحاب امام حسن عسگری(ع) و حضرت حجت(عج) هستند نقل می کنند که ساعات آخر عمر امام بود که به من گفتند در اتاق بغل کودکی خردسال سر به سجده گذاشته برو و به ایشان بگو که من دارم می روم. من رفتم و در را باز کردم دیدم که کودکی خردسال در اتاق درحال سجده است و انگشت سبابه خود را به سمت آسمان بلند کرده موی سرش پیچیده بود و رنگی روشن و صورتی نورانی داشت.
صبر کردم تا نمازشان تمام شد بعد گفتم که پدرتان شما را صدا می زند. چند دقیقه بعد با مادرش وارد اتاق شد و نقل می کنند به محض ورودشان ابا محمد صدا می زند یا سید اهل البیت یعنی ای مرد خانه من آماده رفتنم برای من آب بیاور. آن طفل با آن آب پدر را وضو داد و حضرت در کنار گوش او گفت مژده بر تو که حجت خدا روی زمینی و بعد از دنیا رفت.
از آن به بعد نگاهها به سمت آن کودک متمرکز شد که با غیبت کوچک  و غیبت بزرگ خود سرنوشت بشریت را تغییر دهد.





تیر
۱۲

وقت دکتر

میثم مینائی

پنجره: هر چند دکتر مرندی، پس از انقلاب بیشتر به کارهای اجرایی مشغول بوده، اما طبابت همیشه علاقه اول هر پزشکی است و او هم از این قاعده مستثنی نیست. اتفاقا خاطره‌های شنیدنی بسیاری هم از برخی بیمارانش دارد. یکی از جالب‌ترین این خاطره‌ها را به روایت خودش بخوانید:
«در سال‌های پایان وزارتم، هر روز در بیمارستان مصطفی خمینی(ره) به طبابت می‌پرداختم و اطفال را معاینه می‌کردم. در طول این سال‌ها، بسیاری از بیماران من، فرزندان مسئولان ارشد نظام بودند که ترجیح می‌دادند از توانایی من بهره ببرند. همیشه شرمنده مسئولان می‌شدم، چون مجبور بودند چندین ساعت در نوبت بنشینند تا نوبت‎شان شود. البته هنوز هم هنگام طبابت با چنین مشکلی درگیرم.

یک روز خانمی وارد اتاقم شد و گفت: «آقای مرندی! وقت گرفتن از شما واقعا دشوار است. منشی‌تان می‌گوید از ساعت یک تا دو برای وقت گرفتن تلفن کنید، تا ساعت ۱۲ و ۵۹ دقیقه که زنگ می‌زنیم، کسی گوشی را جواب نمی‌دهد، از ساعت یک هم تلفن دفترتان اشغال می‌شود تا سه دقیقه بعد که تلفن آزاد می‌شود، آن موقع هم منشی می‌گوید که ظرفیت تکمیل شد و نمی‌توانیم وقت بدهیم. باید منتظر بمانیم تا ساعت یک فردا.» عذرخواهی کردم و گفتم من واقعا بی‌تقصیرم. متأسفانه سکته قلبی کرده‌ام و نمی‌توانم زیاد در مطب بمانم.

فرزند آن خانم را معاینه کردم و نوبت به نفر بعد رسید که یکی از مسئولان کشور بود. وارد اتاق که شد به من گفت: «آقای مرندی! همسر رییس‎جمهور هم مشتری شما بود و ما خبر نداشتیم؟» تعجب کردم و گفتم نه! گفت: «همین خانمی که الان بیرون رفت، همسر آیت‌الله خامنه‌ای بود.» گفتم در پرونده ایشان نوشته خانم حسینی. تازه فهمیدم که ایشان برای آن‌که شناخته نشود، خودش را حسینی معرفی می‌کند. یاد حرف‌هایش افتادم که گلایه می‌کرد از وقت گرفتن. کلی پیش خودم شرمنده شدم. دفعه بعد که ایشان به مطب من آمد، یک‎دفعه سئوال کردم: «شما خانم خامنه‌ای هستید؟» تعجب کرد و گفت بله. گفتم پس چرا خودتان را معرفی نکردید؟ گفت: «چه ضرورتی داشت که معرفی کنم؟» گفتم: «از این به بعد به مسئول دفترم می‌سپارم شما را بدون وقت قبلی به مطب راهنمایی کند. همسر رییس‎جمهور که نباید چنین مشکلاتی داشته باشد.»

همسر آقا به‎شدت ناراحت شد و گفت: «لطفا چنین دستوری ندهید که به هیچ وجه قبول نمی‌کنم. من هیچ فرقی با این مردم که ساعت‌ها در مطب شما منتظر می‌مانند، ندارم. مثل همیشه زنگ می‌زنم و اگر توانستم وقت می‌گیرم، اگر هم نشد روز بعد. خدا بزرگ است.» آن روز فهمیدم که خانواده آیت‌الله خامنه‌ای چقدر مردمی‌اند.»





اردیبهشت
۲۹

فرعون مرا مسلمان کرد

میثم مینائی

هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود.

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.

تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب، نتایج نهایی ظاهر شد؛ بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده‌اند. اما مسئله‌ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالم‌تر از سایر اجساد باقی مانده، درحالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.

در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است.

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸میلادیکشفشده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟

چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟

موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر می‌‌کرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی‌که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمی‌آورد و با خود می‌گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟

و آیا ممکن است که حضرت محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟ او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل نماید.

یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:۹۲]

ما امروز پیکرت را [از آب‏] نجات می‌دهیم تا عبرت آیندگان شوى، و همانا بسیارى از مردم از آیت‏هاى ما بى‏خبرند
این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: “من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.”

موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.

و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).

حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتاب “قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید” بود.

دانلود کتاب

منابع:

http://en.wikipedia.org/wiki/Maurice_Bucaille

http://www.islamic-invitation.com/book_details.php?bID=899&dn=1

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=123209

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=50559





تیر
۲۴

سقوط به دسته نویسندگان سابق

میثم مینائی

انگار همین دیروز بود که با پیشنهاد علی دست به طراحی سایت libre.ir و به دنبال اون ویلاگ ماندگارترین زدیم. از همون ابتدا هم قرار نبود من جزو نویسندگان این وبلاگ باشم چون اصلا وبلاگ نویس نبوده و نیستم. اما با اصرار علی شروع به تاتی تاتی (آغاز راه رفتن کودکان) کردن در نوشتم وبلاگ کردم. نوشتن در این وبلاگ تجربه بسیار ارزشمندی بود که در طی این مدت با دوستان زیادی آشنا شدم. این آشنایی و نظرات بسیار برای من مفید، دلگرم کننده و در مجموع باعث پیشرفت بود.

در طی این مدت تفاوت دیدگاههای بسیاری در بین اعضا و نویسندگان وجود داشت که طبیعی هم بود اما احساس میکنم تفاوت دیدگاه من و نوع نگاهم به زندگی برای اکثر اعضا غیر قابل تحمل و در برخی زجرآور بوده به همین دلیل تصمیم گرفتم برای پایداری بیشتر گروه و گرمتر شدن وبلاگ و بازگشت برخی، از جمع دوستان خداحافظی کنم . البته این تصمیم یک تصمیم یک شبه نیست و اتفاقاتی که در طی این ۲-۳ سال پیش اومد کم کم منو بر اون داشت تا به این تصمیم برسم.

باز هم اگر کسی رو رنجوندم از همه حلالیت می طلبم و برای این وبلاگ و اعضاش طول عمر آرزو میکنم.

اگر بار گران بودیم، رفتیم                    اگر نامهربان بودیم، رفتیم

اگر اینها دلیل محکمی نیست                نگو با دیگران بودیم، رفتیم





خرداد
۰۳

تغییرات نویسندگان

میثم مینائی

با سلام به همه دوستان

در جمع بندی که در پست ” یک پیشنهاد ” داشتیم نویسندگان به شکل زیر دسته بندی شدند:

۱- نویسندگان فعال: حداقل هر دو هفته یکبار در وبلاگ پست داشته باشند.
۲- نویسندگان : حداکثر ۶ ماه از آخرین پستشان نگذشته باشد.
۳- نویسندگان سابق: بیش از ۶ ماه در وبلاگ غیر فعال باشند. (ارسال پست یا دیدگاه)

در ماههای اسفند، فروردین و اردیبهشت تعداد ارسالهای دوستان به صورت زیر بوده است:

** افراد حاضر در دسته نویسندگان فعال ، می بایست حداقل ۵ پست در این سه ماه میداشتند،  با توجه به آمار زیر  :

احمد صداقت : ۰ پست

سید مهدی موسوی: ۵ پست

عباس ناصری : ۲ پست

میثم مینائی: ۴ پست

نیکلاس علی لیبر: ۱۳ پست

آقایان صداقت، ناصری و مینائی از این دسته به دسته نویسندگان سقوط کردند.

** دسته نویسندگان ؛ از این دسته با توجه به فعالیت خوب آقای محبی، ایشان به دسته نویسندگان فعال راه یافتند. و البته با کمی ارفاق آقای زین الدینی هم به همین شکل.

آرزو امدادی: ۱ پست

علیرضا محبی: ۵ پست

مریم بیطرف: ۱ پست

نعیمه نوری: ۱ پست

وحید زین الدینی: ۴پست

متاسفانه بقیه نویسندگان ارسالی نداشته اند و آخرین تاریخ ارسال آنها در زیر می آید:

احسان آشوری (۷ آبان ۸۷)

راحیل خوش نظر ( ۷ آبان ۸۷)

سجاد بهرادی یکتا ( ۱۱ شهریور ۸۷)

سلمان قدردان ( ۱۲ آذر ۸۷)

محمد هادی جلیلی ( ۱۳ آذر ۸۷)

مهرداد ماهوتیان ( ۲ دی ۸۷)

مینو مینائی (۱۹ بهمن ۸۷)

با توجه به این آمار متاسفانه آقایان یکتا و قدردان به دسته نویسندگان سابق سقوط کردند. و آقایان ماهوتیان و جلیلی وخانم مینائی  در خطر سقوط قرار دارند. البته لازم به ذکر هست  که آقای آشوری و خانم خوش نظر در این مدت در ارسال یادداشت فعال بودند اما برای زنده ماندن یک وبلاگ ارسال پست ضروری است.





فروردین
۲۳

جومونگ اصولگرا ؛ تسو اصلاح طلب ؟!

میثم مینائی

شاید خیلی از مردم ایران سریال جومونگ را می بینند و یکی از پرطرفدارترین سریالهای تلویزیونی در حال حاضر باشد. اما جدای از مسائل فنی سینمایی، داستانی، تصویربرداری و بازیگری ، این سریال از آن جهت برای من جالب و دیدنی است که بسیار زیبا دو نوع تفکری که در حال حاضر در بین سیاسیون ما وجود دارد نشان داده می شود.

jumong

هر دو تفکر به دنبال پیشرفت و ترقی کشور و جامعه خود هستند اما متفاوت عمل می کنند و دیدشان با یکدیگر فرق دارد. تفکر اول به دنبال رسیدن به پیشرفت به هر قیمتی است. یعنی حاضر است  با دشمن دیرینه خود صلح کند حتی با دادن امتیازات مختلف به این امید که به رفاه و قدرت بیشتر دست یابد و تحت فشار قدرت برتر و دشمن خود قرار نگیرد، که در این سریال در قالب نقش ” تسو ” خودنمایی می کند. اما تفکر دوم به دنبال همان هدف است اما نکته اینجاست که برای رسیدن به تعالی و پیشرفت حاضر به باج دادن به دشمن خود که اتفاقا از او قوی تر هم هست، نیست و با تکیه بر نیروهای خود سعی در رسیدن به قدرت دارد حتی اگر این کار باعث عدم رفاه مقطعی در آن جامعه گردد.در کل می توان اینگونه تحلیل کرد که تفکر اول به دنبال برنامه های کوتاه مدت است و حداکثر تا ده سال بعد خود را می بیند اما تفکر دوم بلند مدت فکر می کند و تا ۵۰ یا ۱۰۰ بعد از خود را در نظر می گیرد.

در آخر باید گفت برای رسیدن به پیشرفت و تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ سختی هایی لازم است و با خوش خدمتی به قدرت بالاتر نمی توان جای او را گرفت و یا خود را همسطح او قرار داد بلکه با رقابت و جنگیدن در سطوح مختلف اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی می توان به این مسئله دست یافت.

به قول معروف: حق دادنی نیست، گرفتنی است.





اسفند
۲۷

اگر تمدن می خواهید، بفرمایید این هم تمدن!

میثم مینائی

خیلی با خودم کلنجار رفتم. نمیدونستم این متنی رو که در یکی از سایتهای خبری خوندم اینجا بزارم یا نه! :pouty:

خوندن خاطرات افرادی که با این همه هجمه تبلیغاتی درباره ایران ، به ایران سفر میکنند و بدون استثنا نظرشون عوض میشه واقعا برام خوشحال کننده است. تبلیغاتی که کم مونده خودمونم باورمون بشه! در زیر خاطرات یک معلم رقص از کشور ترکیه رو می خونید که به ایران سفر کرده و …

رجب علی یوجه معلم فن و رقص های محلی ترکیه ای که گروه دانش آموزان تحت تعلیم وی تا کنون چندین بار رتبه اول جهان و اروپا را کسب کرده اند، در مدت سی سال گذشته به دهها کشور دنیا سفر کرده است.

وی اخیرا به همراه ۵ نفر از دوستان خود به ایران سفرکرده و مشاهدات خود را در روزنامه حریت ترکیه به چاپ رسانده است.

وی در ابتدای سخنان خود می گوید: این سفر تمام پیشداوری های من در خصوص ایران را بکلی از بین برد و متوجه شدم که ایران را تا چه اندازه نادرست و اشتباه می شناختم.
گزارش سفر وی نشان می دهد که رسانه های گروهی غرب چگونه روی ذهنیت افکار عمومی مردم دنیا نسبت به ایران کار کرده و ان را به صورت جهنم برای آنان تصویر می نمایند:
سال گذشته بود که دو نفر آلمانی ، سه نفر اتریشی و من (جمعاً سه زن و سه مرد ) سفر به ایران را برنامه ریزی کردیم.
یک دوست آلمانی که دو سال پیش سفری به ایران داشت شیفته ایران شده بود . اظهارات او و عکس هائی که از ایران گرفته بود ما را بشدت تحت تاثیر قرار داد.

روز ۲۳ ژانویه با هواپیما به تبریز سفر کردیم. راستش را بگویم، بسیار نگران بودم. زیرا سال ها در ذهنمان در مورد ایران اطلاعات منفی از سوی رسانه های آمریکائی تزریق شده بود.
تعجب آور بود که دوستان آلمانی و اتریشی من بسیار راحت بودند و در قبال ایران اندیشه مثبت داشتند. آنها سال ها است که در حال رفت و آمد به ایران هستند، اما ما هنوز هم با شک و تردید به همسایه شرقی خود نگاه می کنیم.

برای ورود به ایران از اتباع ترکیه ویزا درخواست نمی شود. حسین همکار ایرانی ما در فرودگاه تبریز از ما استقبال نمود و ما را به هتل برد. دو روز اول به بازدید و گشت و گذار در شهر گذشت.

در قهوه خانه ها چائی را که در قوری های چینی دم می شد، در استکان های کمر باریک همراه با قند طبیعی می نوشیدیم.
روز بعد حسین به همراه دوست خود و دخترانش ما را برای گردش به شهر برد. دختران وی دانشجو بودند و بسیار ظریف آرایش کرده و انگلیسی را خوب صحبت می کردند. به همراه آنها به یک رستوران واقع در یک تپه سبز که منظره شهر از آنجا دیده می شد رفتیم. رستورانی که جای ایرانیان ثروتمند بود.
راحتی و آرامش ایرانیان باور کردنی نیست.
در بازار ها و رستوران ها اولین چیزی که توجه من را به خود جلب می کرد، بوی خوش سبزیجات بود. بوی خیار را از سه متری می شد، احساس کرد. هزاران نوع ادویه در بازارموجود است.

من تصور می کردم غذا های ایرانی مانند غذاهای شهر آدنا و اورفای ما پر از روغن باشد، اما اینگونه نبود. از لیلی دختر حسین پرسیدم : شب ها می توانید به خیابان بیائید؟ گفت : بله ، حتی ساعت ۳ نصف شب هم شما می توانید در خیابان ها راحت حرکت کنید.
من خود روز های بعد گروه های دختران و پسران را در منظره چراغ های شهر دیدم که به راحتی قدم می زدند. با خود گفتم چقدر در قبال ایران ناحقی کرده ایم ؟ تمام اطلاعات و پیشداوری های ما در خصوص ایران بر عکس بوده است!

برای سفر به تهران شب سوار قطار شدیم. کوپه تخت خواب دار بسیار تمیز و ملحفه های آن مانند برف سفید بود.
در طی سفر چای و شیرینی و دوغ پخش کردند. پس از ۸ ساعت به تهران رسیدیم. در ایستگاه راه آهن تهران سوار تاکسی شدیم و جمعاً مبلغ ۸ دلار به پول ایرانی بعنوان کرایه پرداخت کرده به هتل رفتیم.
قیمت اطاق دو نفره همراه با صبحانه در لوکس ترین هتل ۵ ستاره تهران یعنی هتل لاله روزانه ۷۰ دلار بود.

تهران گرم تر از تبریز است درجه هوا در روز به ۱۵ درجه می رسید. در مدت دو روزی که در پایتخت بودیم، ابتدا به موزه ملی رفتیم. تمامی تاریخ ایران را از هزاران سال پیش تا قرن ۱۹ در این موزه می توان دید.
در آن روزها جشنواره بین المللی تئاتر در تهران برپا بود در ده ها سالن گروه هائی تئاتر آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، ارمنی، ازبکستانی، مصری، نروژی و چینی نمایش اجرا می کردند و هزاران علاقمند برای تماشای این نمایش ها برای خرید بلیط در صف ایستاده بودند. نمی دانم چرا گروهی از ترکیه در این جمع نبود؟

بازار های رو بسته تهران غیر قابل شمارش هستند. فرش فروشی ها بسیار محتشم بودند. فرش ها با رنگ های طبیعی جلب توجه می کرد. دوستانم با دیدن فرش هائی که در استانبول به قیمت ۳۰۰۰ دلار خریده بودند و ارزش آنها در ایران ۲۰۰ دلار بود ، متاسف شدند. خرید فرش را به آخرین ایستگاه مسافرت یعنی شهر شیراز موکول کردیم و به سوی قم راه افتادیم.

سفر به قم

یک مینی بوس را به ۶۰ دلار کرایه کرده و پس از دو ساعت به شهر مذهبی قم می رسیم. پس از ورود به محوطه مسجد حضرت فاطمه ( س) که حرم حضرت معصومه ( س) در آن قرار دارد شاهد مراسم ویژه ای که همه ساله در این مکان برگزار می شود، شدیم.
شیعیان با پرچم های رنگارنگ و ساز و دهل و لباس های محلی مشغول عبادت بودند. آنها ما را غیر مسلمان تصور و اجازه ورود به محوطه مسجد را به ما ندادند.

من بدون توجه به راهم ادامه دادم . یک مامور به طرزی خشن به من تذکر داد و خواست تا با او بروم. پس از عبور از راهرو ها و دالان های تنگ، درون یک غرفه در مقابل یک روحانی ریش سفید ایستادیم.
به وی گفتم من ترک هستم. خوشحال شد و به مامور دستور داد که با احترام من را به داخل مسجد راهنمائی نماید. مسجد دارای زیبائی شگفت انگیزی بود. دوستانم در بیرون مسجد با نگرانی منتظر من بودند.
پس از بازگشت آنچه را که دیده بودم برای آنها تعریف کردم.

اصفهان شهر معجزه ها

پس از رسیدن به شهر معجزه ها یعنی اصفهان در هتل عباسی مستقر شدیم. این هتل آنقدر لوکس و زیبا است که ۵ ستاره برای آن بسیار کم است. مینیاتور های ساخته شده با موزائیک برق می زدند. من در طول عمرم به کشورها و شهر های زیادی سفر کرده ام، اما چنین شهر و هتل زیبائی را تا کنون ندیده بودم.

مسجد، حرم، فارس، افغان، ارمنی،گرجی،یهودی، عرب، آذری و ….. کنیسه، کلیسا و اماکن دینی متعلق به تمامی ادیان ترمیم و بازسازی شده و در کلیسا ها و کنیسه ها تا آخر باز است.
صدای اذان و سرود های دینی در این شهر با هم مخلوط شده، بخور ها و عود ها ، افراد دینی متعلق به ادیان مختلف با لباس های مخصوص خود در شهر قدم می زنند.

از قبل می دانستم که در مجلس ایران نمایندگان یهودی و ارمنی حضور دارند، اما باور نمی کردم که زندگی دینی در ایران تا این حد آزاد و راحت باشد.

در این کشور منسوبین ادیان دیگر را نه تنها اذیت کردن بلکه کوچکترین حرف نا مربوط زدن به آنها نیز جرم محسوب می شود. اینک اگر شما تمدن می طلبید، بفرمائید این هم تمدن.

در آن لحظه به یاد ترکیه افتادم و گویا در درونم چیزی خرد شد. برای یهودیان و مسیحیان کشور خودم ناراحت شدم.

میدان ها و پارک ها توجه من را به سوی خود جلب می کنند. با رفتن به میدان امام، متوجه شدم که در ترکیه میدان به معنی واقعی آن وجود ندارد. میدان بایزید، تقسیم و سلطان احمد در مقایسه به این میدان به اندازه گوش یک شتر می ماند. در ترکیه به فکر هیچکس ساخت چنین میادین عظیمی نرسیده است.
این میدان ها مانند صد ها سال پیش باقی مانده، حتی یک سانتیمتر از آن ها عوض نشده است.
با دیدن کاخ های عظیم و پارک های متعلق به آنها زبان تان بند می آید. دلم برای پارک های خودمان می سوزد.
به کاخ چهل ستون می رویم در اصل اینجا ۲۰ ستون چوبی دارد اما انعکاس تصویر آنها در استخر مقابل کاخ چهل ستون را تداعی می کند.

مینیاتور ها با ضمیمه عشق، رقص، آکروباسی نقاشی شده اند. این مینیاتور ها موجب غرور ایرانیان است و این هنر خویش را مانند چشمان خود نگه می دارند. در بازار های رو بسته مشاغل متعدد هر کدام محوطه خاص خود را دارند.

قهوه خانه ها هر کدام با چند قلیان در بازار جای خود را دارند. در این بازارها صنایع دستی ، شیشه ای، مینیاتور و نقاشی ها وجود دارند. قهوه خانه های بازار جای گردهمائی جوانان است. دختران و پسران در این مکان ها دیدار کرده و در مورد ادبیات و فلسفه صحبت می کنند و با یکدیگر دوست می شوند. هر کس حافظ و سعدی را از حفظ می خواند . دیوان حافظ را در یک رحل گذاشته و یک صفحه آن را تصادفی باز می کند و فال می گیرند و بدین طریق تقدیر و قسمت هر کس دیده می شود.

سی و سه پل در اصفهان با چراغانی خاص خود در شب شهر را به شهر پریان تبدیل می کند.
از اصفهان با یک اتوبوس و در طی ۶ ساعت به شهر یزد سفر می کنیم. این شهر به شهر ماردین شباهت دارد. سپس به شیراز می رویم. شهر حافظ و سعدی . اگر مقبره های این دو عالم را زیارت نکنید گویا شیراز را نگشته اید. در آنجا شعــر « مرگ رندان » یحیی کمال را به یاد می آورم. شهر روشنفکران .
دلم می خواهد که چند بار دیگر به ایران سفر کنم… .

منبع: سایت تحلیلی خبری عصر ایران





اسفند
۱۸

یک پیشنهاد

میثم مینائی

یک پیشنهاد در مورد نویسندگان وبلاگ داشتم.

با اضافه شدن افراد جدید دسته نویسندگان به فهرستی طولانی تبدیل شده و با توجه به عدم فعال بودن برخی اعضا، پیشنهاد میکنم به جز دسته نویسندگان، دسته دیگری با نام “نویسندگان فعال” داشته باشیم و نام نویسندگانی که بیشتر از دو ماه از آخرین ارسالشون نگذشته در این دسته قرار بگیره.

لطفا نظرتون رو در مورد ایجاد این دسته و نام اون در یادداشتها بنویسید.





اسفند
۱۴

دل خوشی

میثم مینائی

خیلیا دلشونو به پولشون خوش میکنن

خیلیا دلشونو به علمشون خوش میکنن

خیلیا دلشونو به عقلشون خوش میکنن

خیلیا دلشونو به نمازشون خوش میکنن

خیلیا دلشونو به قدرتشون خوش میکنن

اما

کمتر کسی پیدا می شه که دلشو به خداش خوش کنه