لحظههای من، لحظههای ناب
لحظههای پر سوال بیجواب
لحظههای بیامید پر شتاب
میشود دوباره طی به یک نگاه
میشود خراج آرزوی دور دور
دستهای من
بوی نان نمیدهد دگر
باغهای دور
بوی سیب سرخ آسمان نمیدهد دگر
دستهای آسمانیِ زمین چرا به باغ آرزویِ من نظر نمیکند دگر؟!
راههای دور
چشمهای کور
تا ابد مرا به سوی چشمه هم نمیبرد
میرود ولی دلم به سوی رود، تا که با صدای پر گلایهاش
گوید این به ماهی غریب، بی تفاوت از چرای عقل:
” میروم ولی کسی ز آسمان مرا نخوانده است
تا کجا بگویم این که در دلم نفس نمانده است؟ “
خانهام به پاکیِ صدای آب، میزند مرا صدا
بال کوچک من از توان تهی است
ذهن هم تهی است
کاسهء حروف من برای گفتن زبانِ حالِ چشمهای پر فروغ او تهی است
خانه
دل
جهانِ بی کران
دلم
لبم
زبان
برای گفتنش تهی است
من اسیر بودنم میان این همه نبودِ پر دلیل
من اسیر خاک و باد و آب و آتش و دو چیز بی نشان
من اسیر این اتاقِ تنگ و تار بی صفای پنجره
من اسیر این هزار توی پر خم و تهی و زرق و برق خود گرفته بر مقابل نگاه دلفریب مردمی نشسته در کنار جوی لحظه های رفتنیِ باغهای سیب سرخ آسمانیم و بال بی توان من برای رفتن و زبان من برای گفتن زبانِ حال چشمهای پر فروغ او تهی و خانهام تهی و دل تهی و لب تهی و وای از این اسیریِ نبودنی ترین و بودنی ترین تهی.
پ.ن.
* خوب قرار بود آقای صداقت در وزن این عنوان شعر بگن نه من. پس کمی عوضش کردم.
۱- نوشته اولیه در خاطرم نیست اما نیمه آخری نوشته همین امروز است.