مرداد
۰۶

کجایند مردان بی ادعا

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+10 rating, 12 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

برای همسر حمید
وقتی که با چشمی اشک و دیگری خون، غم‌نامه جانسوز همسری از تبار یاران شهید را می‌خوانم دلم سخت طوفانی است و چشمانم بارانی. شب‌های پادگان الله‌اکبر، شب‌های دو‌کوهه، غروب‌های گلف و زمین داغ و آسمان پر از فتنه و ذهن پر از تلواسه‌های دائم ماندن و یا رفتن یاران.

چه کسی پناه آن جان پناهان بود. آن غزل‌واره‌های ناب مردانگی و بی‌نیازی که بودن را عزت بخشیدند و خوشنام و گمنام رفتند تا میراث‌خواران منفعت‌طلب و ناآگاه و زشت‌گو بر شما بتازند و فکر کنند که لب ریخته‌هاشان نصاب بهشت است و جهنم.

تبار شما را می‌شناسم از مهدی و حمید باکری و همت و خرازی و صیاد شیرازی تا بروجردی و کاظمی و باقری و متوسلیان و داوود کریمی و تا … و کیست که به این مدعیان بگوید کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟! و بی‌اختیار یادم افتاد که در قحط سال هیزم، انقلابیون که پایشان کنار شومینه هنگام صرف قهوه عصرانه سوخت در پایان قائله مستنطق ما شدند که هنگام انقلاب کجا بودند؟ و این حکایت روایت تاب‌سوز همه دوران‌ها بوده است و انگار بنا است بماند.

با بغض می‌پرسم حال شما در شب عملیات کدام بود. عشق آمیخته با ترس و یا بیم ممزوج با کمال‌طلبی و استعلاجویی و چه کسی می‌داند حال شما همسران شهدا کدام بود؟ شما یاران شهدا که داغ شقایق دیده‌اید.

کدام حالت وصف شما بود ای زینبیان زمانه در هنگامه عملیات والفجر، محرم، مسلم تا مرصاد و کدام خواهد بود تا چه می‌دانم در چه روزی و عملیاتی دیگر.

اینک چه شده که درد و داغ شما را و ناله‌تان را به آسمان برده‌اند و چنان به خشم‌تان آورده‌اند که به درد می‌نویسید «من همسر شهید باکری هستم.»

مگر آفتاب، مگر آب، مگر آبرو باید از خود بگوید.

آن‌گونه که همت را و حمید و متوسلیان را می‌شناسم اینان را یادم نمی‌آید. کجای جنگ و چه وقت جنگ بوده‌اند. این صداهای مبهم چیست که تا این هنگام عمر به گوشم نرسیده‌اند، من که در غروب فاو می‌خواندم: عصر عاشورا زینب کبری می‌دهد ما را درس جانبازی.

شهادت می‌دهم به یا زهراهای مطهر و عطر معطر جنگ که اگر شما نبودید یاران ما که جهان تنگشان بود چنین شیراوژن به جبهه خصم نمی‌شتافتند و این‌که می‌گویند اگر یاران رفتند زندگی را زمین بگذارید چه حرفی است اینان مگر جوکیان هندند که می‌گویند اگر مرد از دار دنیا رفت زن هم باید بمیرد و …

بدا به حال ما که ماندیم و دیدیم روزگار پوستین وارونه پوشیدن احکام و مسلمات دین از سوی جماعتی طلبکار و مدعی تا از راه رسیده که بر همسران یاران ما بی‌محابا می‌تازند.

باشید سرافراز به نام، بمانید در مسیر تابناک اسلام ناب محمدی (ص) راه منیر یارانمان را همچنان سربلند، شجاع و فاطمی ادامه دهید که می‌دهید. به همین سادگی.

سید عزت‌الله ضرغامی

همسر شهید همت تعریف می کرد که اوایل حاجی می گفت دلم نمی خواهد شهید شوم. می خواهم بمانم و شدیدترین سختی ها را در راه اسلام تحمل کنم. اما مدتی که گذشت نظرش برگشت. می گفت خدایا مرا زودتر ببر.
خوش به حالش که رفت.
بد به حالم که مانده ام.

خدایا عاقبتمان را ختم به خیر کن حتی اگر لایقش نباشیم.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مرداد
۰۵

در این پیچیدگی تصاویر …

علیرضا محبی
منفیمثبت (+2 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

“در این پیچیدگی تصاویر . . . . . . به دنبال کسی می گردم.”

 

لطفا تصاویر زیر را از دو دیدگاه دور و نزدیک نگاه کنید. برای این کار کلید ctrl را نگه داشته و اسکرول موس را به عقب و جلو ببرید. تصاویر را یکبار از فاصله خیلی دور و یکبار از فاصله نسبتا نزدیک نگاه کنید. سپس دیدگاه هایتان را مقایسه کنید.

 

111

 

12

 

8

 

9

 

2

 

 3

 

 14

 

و اما یک سوال :

اساسی ترین فرق یک تابلوی نقاشی با یک تابلوی عکس در چه چیز می تواند باشد؟

به بهترین، کاملترین و مختصرترین جواب یک فایل پاورپوینت بسیار زیبا با عنوان “the beauty of night”  از طریق e-mail داده خواهد شد.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




مرداد
۰۴

از پای منشین، حتی اگر…

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده

9226473-lg

یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم
دستی که گشاده است
می‌برد
می‌آورد
رهنمونت می‌شود
به خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم، خودم، هدفم، و به تو
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی می‌کند

چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری
.
.
.
عکس: چیپ فیلیپس که یک عکاس جوان و حرفه ای آمریکایی است.
شعر: مارگوت بیگل، شاعر ناشناخته آلمانی

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




تیر
۲۴

سقوط به دسته نویسندگان سابق

میثم مینائی
منفیمثبت (-5 rating, 11 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

انگار همین دیروز بود که با پیشنهاد علی دست به طراحی سایت libre.ir و به دنبال اون ویلاگ ماندگارترین زدیم. از همون ابتدا هم قرار نبود من جزو نویسندگان این وبلاگ باشم چون اصلا وبلاگ نویس نبوده و نیستم. اما با اصرار علی شروع به تاتی تاتی (آغاز راه رفتن کودکان) کردن در نوشتم وبلاگ کردم. نوشتن در این وبلاگ تجربه بسیار ارزشمندی بود که در طی این مدت با دوستان زیادی آشنا شدم. این آشنایی و نظرات بسیار برای من مفید، دلگرم کننده و در مجموع باعث پیشرفت بود.

در طی این مدت تفاوت دیدگاههای بسیاری در بین اعضا و نویسندگان وجود داشت که طبیعی هم بود اما احساس میکنم تفاوت دیدگاه من و نوع نگاهم به زندگی برای اکثر اعضا غیر قابل تحمل و در برخی زجرآور بوده به همین دلیل تصمیم گرفتم برای پایداری بیشتر گروه و گرمتر شدن وبلاگ و بازگشت برخی، از جمع دوستان خداحافظی کنم . البته این تصمیم یک تصمیم یک شبه نیست و اتفاقاتی که در طی این ۲-۳ سال پیش اومد کم کم منو بر اون داشت تا به این تصمیم برسم.

باز هم اگر کسی رو رنجوندم از همه حلالیت می طلبم و برای این وبلاگ و اعضاش طول عمر آرزو میکنم.

اگر بار گران بودیم، رفتیم                    اگر نامهربان بودیم، رفتیم

اگر اینها دلیل محکمی نیست                نگو با دیگران بودیم، رفتیم

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




تیر
۲۱

ساده باشیم، گاهی

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

dsc09253-edit

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




تیر
۱۰

این سکوتت نفسم می گیرد (۲)

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+8 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

بیست و سه

 

خانه ام در پس آن کوه بلند

در کنار برکه

گم شده است انگاری

                        یا که من گم شده ام

می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام

می روم تا که ببینم که چرا آمده ام

دست در چادر شب، خیره بر راه دراز

می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه

 

در میان راهم

آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید

کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود

و در آن گوشه رود سوسماری دیدم که به من می خندید

 

دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح

پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید

نگران قفس پر شده از هیچ نبود

او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست

شبِ دل مهتابیست

و چرا باد صبا دستهایش خالیست

او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست

گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست

گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست

 

بالِ من نیست! کجاست؟!

یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه

خیس و سنگین شده بود

و کسی گفت به من، بالهایت افتاد

و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست

 

می دوم از پی آن مرد غریب

تا بپرسم چه کنم

ولی اما او نیست

 

به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است

ماه بر آب زلالش پیداست

و اگر سنگ غمی اندازند

ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی

 

از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند

هان جوابی بده من، تو که این می دانی

                                         این سکوتت نفسم می گیرد

 

 

 

باد دستانِ مرا می گردد

تا نشانی ز تو یابد در من

کاش او می دانست

سال ها فاصله بین دو شب است

 

 

—————————————————-

مهدی، فروردین هشتاد و هشت

اضافه، حذف، ویرایشِ اردیبهشت

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz