اردیبهشت
۱۳

اشتباه

سید مهدی موسوی

به ساعتش نگاه کرد، یک تکه نخ روی دستش بود، دستی زد تا بیوفته. به روبرو خیره شد، ساختمان های قدیمی که بدون هیچ نظم خاصی کنار هم بودن و به خاطرِ آلودگی هوا کثیف و سیاه شده بودن. هرچند به خاطر همین درختها کمی از دایره دیدش رو از دست داده بود،  اما اگه این درختها نبودن این خیابون چقدر مسخره به نظر می رسید.

راستی ساعت چند بود؟ توی ذهنش چیزی که چند لحظه پیش دیده بود رو تصور کرد،۴۵ ۱۹: . اون عقربه ای ها بیشتر به دلش می چسبید.

به پائین  نگاه کرد، چهارراه با اون ترافیک همیشگیش. حالا نوبت بالا و پائینی ها بود که ثانیه ها رو بشمرند. چپ و راستی ها هم انگار خیلی اوضاعشون فرق نمی کرد. از شلوغیه زیاد تقریبا همه ایستاده بودند. این پسرک گل فروش خسته نمی شد؟! با اون گلهای با مزش. امروز گل مریم آورده، گل مورد علاقش بود.  پیش خودش فکر کرد کاش می تونست بره پائین و یه دسته گل بگیره بذاره توی گلدون روی میز.

امروز چهارشنبست، معمولا پسرش میومد. می تونست روز خوبی باشه.

نگاهش رو کمی چرخوند، کمی اون ورتر چند عابر منتظر بودن چراغ سبز بشه تا بتونند از خیابون رد بشن. یه مرد جا افتاده، تقریباچهل، چهل وپنج ساله. تو این سرمای زمستون، به خاطر نپوشیدن کاپشن کمی تو چشم می زد. چقدر خشک و سرد به نظر می رسید. با اون کیفی که تو دستش بود و اون نگاه کمی رو به بالا و جلو، احتمالا قدری مغرور بود. اون یکی انگار دانشجو بود. انگار داشت چیزی گوش می داد. بازم خوبه این یکی همراه آهنگی که می شد حدس زد چیه، سرش رو  تکون نمی‌داد. واقعا این جوون‌ها از موسیقی چی می فهمن! ویوالدی، چایکوفسکی، وردی… از این‌ها بگذریم این‌ها بنان و خرّم رو هم درک نکردن چه می‌فهمن سمفونی ششم بتهون ، اون اعجاز یک موسیقیدان کر شده چی هست! کلا چه می دونن قداست موسیقی چیه که بخوای بگی جولانگاهِ هوس قرار گرفته نشه. کوچه بازاریترین دوران تاریخِ موسیقی.

پسره حتما خیلی فضوله، تقریبا همه جا و همه طرف رو نگاه کرد. کمی به اون بقل دستیش هم نگاه کرد، به یه حالت خاصی راستای نگاهش رو دنبال کرد -  کمی بالا و رو به جلو – بعد لابد واسه اینکه بگه چیزی ندیده دوباره زیر چشمی یه نگاهی به مرد انداخت. کوله کمی سنگین به نظر می رسید، چرا رو یه دوش میندازن؟ اصلا به فکر سلامتی شون نیستن. دنیای مسخره و دل خوش کنی های مسخره تر، دلشون خوشه که دانشجو شدن. یه مدرک الکی می گیرن و فکر می کنن کار واستاده تا اونا برسن. بازم اگه دوران قدیم بود یه چیزی، الان دیگه ماشالله همه دکتر مهندس شدن.  یعنی الان داره به چی فکر می کنه؟ خامی، بی دقتی و حواس پرتی، چیزی  که می شه به خیلی ها شون نسبت داد.

چراغ عابر سبز شد، زود راه افتادم. نگاهم به پیرمرد افتاد. واسه یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم. اون بالا، تنها توی یه بالکنِ خونه قدیمی. یه پیر مردِ خوش لباس، با پیراهن سفید یقه آهار دار، شلوار قهوه ایِ سوخته برّاق و اتو شده، یه عینک با شیشه های کمی تیره و بزرگ، سبیل باریک و خوش فرم و صورت کاملا تراشیده، لاغر اندام و کمی کشیده، با موهای سفیدِ کوتاه روی یه صندلیه فلزیِ آبیِ بزرگ و راحت نشسته بود و دستِ چپش رو به حالت خاصی به عصای چوبی سیاهِ تراش خورده ای تکیه داده بود و شبیه به این بود که گونه سمت راستش رو تازه از روی دست راستش که هنوز با آرنج به دسته صندلی تکیه داده بود، بلند کرده و تیغه باریک خورشید روی بالکن  جلوه غریبی بهش می‌داد. بازی من شروع شد. حس کردم می تونه بازنشسته ارتش باشه، شایدم یه معلم ریاضی بازنشسته، چیزی که واضح بود اینکه امکان نداشت مثلا بدونه بتهون وقتی کنسرت ششم خودش رو می ساخت کاملا کر بوده یا هفتم. همزمان به این فکر کردم که انگار چراغ عابر واستاده بود تا    ” پرواز زنبور عسل کورساکوف  ” شروع بشه و بعد سبز بشه، صدا رو کمی زیاد کردم و کوله پشتی رو رو هر دوتا دوش انداختم و رفتم. پیش خودم گفتم: این پیر مردم عالمی داره ها! تو این شلوغ پلوغی واسه خودش نشسته صفا می کنه.

 

 

 

 

 

 

 

————————————–

چند وقت پیش وقتی از یکی از چهار راه های سر راهم رد می شدم، با پیر مردی  چشم تو چشم شدم. خیلی دوست داشتم بدانم کیست و در آن لحظه به چه چیز فکر می کند. فرض کردم که شاید… و بعد فرض کردم که نه! شاید… و این سلسله فرضیات ادامه دارد.

 

یک سوال برای افراد با حوصله و البته وقت دار ( صفت جدید! وقت دار!!!) :

در این نوشته  حدسیات اشتباه واضح و غیر واضح زیاد است. چند اشتباه در آن می بینید؟ { این را هم بگم یک اشتباه خاص در آن است که یابنده آن از جوایز نقدی و غیر نقدی بهره خواهد برد }