فروردین
۰۸

هم درد

وحید زین الدینی
منفیمثبت (+3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

با تو ای همدرد ، ای عشق……با تو درمان یافت این دل

خانه ات جاوید آباد……از تو سامان یافت این دل

ای سراپا عاطفه ، جز یاریت یاری ندارم

ای کلامت شعر بوسه ، بی تو غم خواری ندارم

آسمان خانه ات یک کهکشان رنگین کمان است

و آن نگاهت روشنی چون نو عروس آسمان است

زندگانیت ترانه ، گریه هایت عاشقانه……واژه هایت ساده گویی ، گفتگوی کودکانه

دیدگانت بامدادان ، اشکهایت چشمه ساران……. چهره ات رنگ سپیده ، گونه هایت لاله زاران

گیسوانت آبشاران ، زلف جنگل زیر باران…… پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران

با تو ای همدرد ، ای عشق…..با تو باران در بهاران

مثل یک قطره تو دریا……گم شدن در جمع یاران

با تو ای همزاد ، همدل……با تو ام بی باده مستم

سر نپیچم هرگز از…. آن عهد و پیمانی که بستم

ای سرا پا بی نیازی…. در کنارت بی نیازم

با تو رودم ، با تو ابرم…..هم نشیبم ، هم فرازم

آب و خاک و باد و آتش……خانه در تو ، جمله در تو

مهر و کین و خشم و بخشش…… جمع در تو ، سر به سر تو

آفتاب و آسمانی ، بی نهایت بی کرانی……….. دشمن سردی و ظلمت ، روشنی بخش جهانی

شعر: منوچهر نامور آزاد

listen here.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۳۰

سال نو مبارک

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+5 rating, 5 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

dsc05731
سلام
حال همه ما خوب است.
ملالی نیست جز…
ببخشید، اشتباه شد، این قبلی بود.
از نو برایت می نویسم.

سلام
سال نو مبارک
امیدوارم سالی سرشار از سلامت و سعادت در پیش رو داشته باشی و هر سال بیش از سال گذشته به سر منزل مقصود نزدیکتر گردی.
زیاده حرفی نیست.

نمک در نمکدان شوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد

پایان
این بود اولین نامه من برای تو در سال جدید
نیکلاس علی لیبر
کلاس یک پنج

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۳۰

سلام، حال همه ما خوب است

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+9 rating, 11 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

salam

سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است،بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل ،حتا هر وهله،گاهی، هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره ،بی در،بی دیوار…
هی بخند!

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من سی ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،

از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما…

تو باور مکن!

شعر: سید علی صالحی

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۸

رویکرد حکیمانه مدیریت

علیرضا محبی
منفیمثبت (+3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

 

(( مسابقه ))

روزی  یک تیم قایقرانی در ایران بود. تیم ایران و ژاپن برای برگزاری مسابقات سالیانه به توافق رسیدند. هر تیم شامل هشت نفر بود. هر دو تیم برای رسیدن به بهترین نتیجه بشدت تلاش کرده بودند. در روز مسابقه، هر دو تیم در شرایط مساوی مسابقه را شروع کردند و… تیم ژاپن با اختلاف یک مایل برنده شد.

حال و هوای تیم ایران خیلی سرد و بهت زده بود. مدیریت ارشد تصمیم گرفت برنده مسابقات سال آینده باشد. به همین دلیل یک تیم تحلیل گر برای بررسی اوضاع و ارایه راهکار و راه حل مناسب به خدمت گرفت.

بعد از تحلیل های مختلف تیم تحلیل گر کشف کرد که ژاپنی ها هفت پاروزن و یک کاپتان داشته اند. درحالیکه تیم ایران یک پاروزن و هفت کاپتان داشته است.

با رسیدن به این نتیجه حیاتی مدیریت رویکرد حکیمانه دیگری را پیش گرفت: آنها تیم مشاوری را برای ساختاردهی مجدد تیم ایران به خدمت گرفتند. بعد از چند ماه تیم مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران دارای کاپتان های زیاد و پاروزن های کم بوده است! بر اساس این تحلیل یک راه حل نیز ارایه شد. ”ساختار تیم ایران باید تغییر کند“

درنتیجه باید چهار کاپتان توی تیم داشته باشیم که توسط دو مدیر هدایت شوند. ضمنا به یک مدیر ارشد و یک پاروزن هم نیاز است.همچنین پیشنهاد شد که محیط کار پاروزن تیم تغییر کرده و به یک محیط رقابتی تبدیل شود.

سال بعد ژاپنی ها با اختلاف دو مایل برنده شدند!

تیم ایرانی بلافاصله پاروزن تیم را بدلیل عدم کفایت و عملکرد نامناسب از کار برکنار کرد. اما به مدیریت به خاطر انگیزه های زیادی که در فاز آماده سازی در تیم ایجاد کرده بود پاداش و امتیازات لازم پرداخت شد.

شرکت مشاور یک تحلیل دیگر ارایه کرد که نشان می داد:

استراتژی اتخاذ شده مناسب بوده

انگیزه لازم داده شده

اما ابزار مورد استفاده باید بهبود یابد.

 در حال حاضر تیم ایران در حال طراحی یک قایق جدید است.

 

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۷

اگر تمدن می خواهید، بفرمایید این هم تمدن!

میثم مینائی
منفیمثبت (+4 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

خیلی با خودم کلنجار رفتم. نمیدونستم این متنی رو که در یکی از سایتهای خبری خوندم اینجا بزارم یا نه! :pouty:

خوندن خاطرات افرادی که با این همه هجمه تبلیغاتی درباره ایران ، به ایران سفر میکنند و بدون استثنا نظرشون عوض میشه واقعا برام خوشحال کننده است. تبلیغاتی که کم مونده خودمونم باورمون بشه! در زیر خاطرات یک معلم رقص از کشور ترکیه رو می خونید که به ایران سفر کرده و …

رجب علی یوجه معلم فن و رقص های محلی ترکیه ای که گروه دانش آموزان تحت تعلیم وی تا کنون چندین بار رتبه اول جهان و اروپا را کسب کرده اند، در مدت سی سال گذشته به دهها کشور دنیا سفر کرده است.

وی اخیرا به همراه ۵ نفر از دوستان خود به ایران سفرکرده و مشاهدات خود را در روزنامه حریت ترکیه به چاپ رسانده است.

وی در ابتدای سخنان خود می گوید: این سفر تمام پیشداوری های من در خصوص ایران را بکلی از بین برد و متوجه شدم که ایران را تا چه اندازه نادرست و اشتباه می شناختم.
گزارش سفر وی نشان می دهد که رسانه های گروهی غرب چگونه روی ذهنیت افکار عمومی مردم دنیا نسبت به ایران کار کرده و ان را به صورت جهنم برای آنان تصویر می نمایند:
سال گذشته بود که دو نفر آلمانی ، سه نفر اتریشی و من (جمعاً سه زن و سه مرد ) سفر به ایران را برنامه ریزی کردیم.
یک دوست آلمانی که دو سال پیش سفری به ایران داشت شیفته ایران شده بود . اظهارات او و عکس هائی که از ایران گرفته بود ما را بشدت تحت تاثیر قرار داد.

روز ۲۳ ژانویه با هواپیما به تبریز سفر کردیم. راستش را بگویم، بسیار نگران بودم. زیرا سال ها در ذهنمان در مورد ایران اطلاعات منفی از سوی رسانه های آمریکائی تزریق شده بود.
تعجب آور بود که دوستان آلمانی و اتریشی من بسیار راحت بودند و در قبال ایران اندیشه مثبت داشتند. آنها سال ها است که در حال رفت و آمد به ایران هستند، اما ما هنوز هم با شک و تردید به همسایه شرقی خود نگاه می کنیم.

برای ورود به ایران از اتباع ترکیه ویزا درخواست نمی شود. حسین همکار ایرانی ما در فرودگاه تبریز از ما استقبال نمود و ما را به هتل برد. دو روز اول به بازدید و گشت و گذار در شهر گذشت.

در قهوه خانه ها چائی را که در قوری های چینی دم می شد، در استکان های کمر باریک همراه با قند طبیعی می نوشیدیم.
روز بعد حسین به همراه دوست خود و دخترانش ما را برای گردش به شهر برد. دختران وی دانشجو بودند و بسیار ظریف آرایش کرده و انگلیسی را خوب صحبت می کردند. به همراه آنها به یک رستوران واقع در یک تپه سبز که منظره شهر از آنجا دیده می شد رفتیم. رستورانی که جای ایرانیان ثروتمند بود.
راحتی و آرامش ایرانیان باور کردنی نیست.
در بازار ها و رستوران ها اولین چیزی که توجه من را به خود جلب می کرد، بوی خوش سبزیجات بود. بوی خیار را از سه متری می شد، احساس کرد. هزاران نوع ادویه در بازارموجود است.

من تصور می کردم غذا های ایرانی مانند غذاهای شهر آدنا و اورفای ما پر از روغن باشد، اما اینگونه نبود. از لیلی دختر حسین پرسیدم : شب ها می توانید به خیابان بیائید؟ گفت : بله ، حتی ساعت ۳ نصف شب هم شما می توانید در خیابان ها راحت حرکت کنید.
من خود روز های بعد گروه های دختران و پسران را در منظره چراغ های شهر دیدم که به راحتی قدم می زدند. با خود گفتم چقدر در قبال ایران ناحقی کرده ایم ؟ تمام اطلاعات و پیشداوری های ما در خصوص ایران بر عکس بوده است!

برای سفر به تهران شب سوار قطار شدیم. کوپه تخت خواب دار بسیار تمیز و ملحفه های آن مانند برف سفید بود.
در طی سفر چای و شیرینی و دوغ پخش کردند. پس از ۸ ساعت به تهران رسیدیم. در ایستگاه راه آهن تهران سوار تاکسی شدیم و جمعاً مبلغ ۸ دلار به پول ایرانی بعنوان کرایه پرداخت کرده به هتل رفتیم.
قیمت اطاق دو نفره همراه با صبحانه در لوکس ترین هتل ۵ ستاره تهران یعنی هتل لاله روزانه ۷۰ دلار بود.

تهران گرم تر از تبریز است درجه هوا در روز به ۱۵ درجه می رسید. در مدت دو روزی که در پایتخت بودیم، ابتدا به موزه ملی رفتیم. تمامی تاریخ ایران را از هزاران سال پیش تا قرن ۱۹ در این موزه می توان دید.
در آن روزها جشنواره بین المللی تئاتر در تهران برپا بود در ده ها سالن گروه هائی تئاتر آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، ارمنی، ازبکستانی، مصری، نروژی و چینی نمایش اجرا می کردند و هزاران علاقمند برای تماشای این نمایش ها برای خرید بلیط در صف ایستاده بودند. نمی دانم چرا گروهی از ترکیه در این جمع نبود؟

بازار های رو بسته تهران غیر قابل شمارش هستند. فرش فروشی ها بسیار محتشم بودند. فرش ها با رنگ های طبیعی جلب توجه می کرد. دوستانم با دیدن فرش هائی که در استانبول به قیمت ۳۰۰۰ دلار خریده بودند و ارزش آنها در ایران ۲۰۰ دلار بود ، متاسف شدند. خرید فرش را به آخرین ایستگاه مسافرت یعنی شهر شیراز موکول کردیم و به سوی قم راه افتادیم.

سفر به قم

یک مینی بوس را به ۶۰ دلار کرایه کرده و پس از دو ساعت به شهر مذهبی قم می رسیم. پس از ورود به محوطه مسجد حضرت فاطمه ( س) که حرم حضرت معصومه ( س) در آن قرار دارد شاهد مراسم ویژه ای که همه ساله در این مکان برگزار می شود، شدیم.
شیعیان با پرچم های رنگارنگ و ساز و دهل و لباس های محلی مشغول عبادت بودند. آنها ما را غیر مسلمان تصور و اجازه ورود به محوطه مسجد را به ما ندادند.

من بدون توجه به راهم ادامه دادم . یک مامور به طرزی خشن به من تذکر داد و خواست تا با او بروم. پس از عبور از راهرو ها و دالان های تنگ، درون یک غرفه در مقابل یک روحانی ریش سفید ایستادیم.
به وی گفتم من ترک هستم. خوشحال شد و به مامور دستور داد که با احترام من را به داخل مسجد راهنمائی نماید. مسجد دارای زیبائی شگفت انگیزی بود. دوستانم در بیرون مسجد با نگرانی منتظر من بودند.
پس از بازگشت آنچه را که دیده بودم برای آنها تعریف کردم.

اصفهان شهر معجزه ها

پس از رسیدن به شهر معجزه ها یعنی اصفهان در هتل عباسی مستقر شدیم. این هتل آنقدر لوکس و زیبا است که ۵ ستاره برای آن بسیار کم است. مینیاتور های ساخته شده با موزائیک برق می زدند. من در طول عمرم به کشورها و شهر های زیادی سفر کرده ام، اما چنین شهر و هتل زیبائی را تا کنون ندیده بودم.

مسجد، حرم، فارس، افغان، ارمنی،گرجی،یهودی، عرب، آذری و ….. کنیسه، کلیسا و اماکن دینی متعلق به تمامی ادیان ترمیم و بازسازی شده و در کلیسا ها و کنیسه ها تا آخر باز است.
صدای اذان و سرود های دینی در این شهر با هم مخلوط شده، بخور ها و عود ها ، افراد دینی متعلق به ادیان مختلف با لباس های مخصوص خود در شهر قدم می زنند.

از قبل می دانستم که در مجلس ایران نمایندگان یهودی و ارمنی حضور دارند، اما باور نمی کردم که زندگی دینی در ایران تا این حد آزاد و راحت باشد.

در این کشور منسوبین ادیان دیگر را نه تنها اذیت کردن بلکه کوچکترین حرف نا مربوط زدن به آنها نیز جرم محسوب می شود. اینک اگر شما تمدن می طلبید، بفرمائید این هم تمدن.

در آن لحظه به یاد ترکیه افتادم و گویا در درونم چیزی خرد شد. برای یهودیان و مسیحیان کشور خودم ناراحت شدم.

میدان ها و پارک ها توجه من را به سوی خود جلب می کنند. با رفتن به میدان امام، متوجه شدم که در ترکیه میدان به معنی واقعی آن وجود ندارد. میدان بایزید، تقسیم و سلطان احمد در مقایسه به این میدان به اندازه گوش یک شتر می ماند. در ترکیه به فکر هیچکس ساخت چنین میادین عظیمی نرسیده است.
این میدان ها مانند صد ها سال پیش باقی مانده، حتی یک سانتیمتر از آن ها عوض نشده است.
با دیدن کاخ های عظیم و پارک های متعلق به آنها زبان تان بند می آید. دلم برای پارک های خودمان می سوزد.
به کاخ چهل ستون می رویم در اصل اینجا ۲۰ ستون چوبی دارد اما انعکاس تصویر آنها در استخر مقابل کاخ چهل ستون را تداعی می کند.

مینیاتور ها با ضمیمه عشق، رقص، آکروباسی نقاشی شده اند. این مینیاتور ها موجب غرور ایرانیان است و این هنر خویش را مانند چشمان خود نگه می دارند. در بازار های رو بسته مشاغل متعدد هر کدام محوطه خاص خود را دارند.

قهوه خانه ها هر کدام با چند قلیان در بازار جای خود را دارند. در این بازارها صنایع دستی ، شیشه ای، مینیاتور و نقاشی ها وجود دارند. قهوه خانه های بازار جای گردهمائی جوانان است. دختران و پسران در این مکان ها دیدار کرده و در مورد ادبیات و فلسفه صحبت می کنند و با یکدیگر دوست می شوند. هر کس حافظ و سعدی را از حفظ می خواند . دیوان حافظ را در یک رحل گذاشته و یک صفحه آن را تصادفی باز می کند و فال می گیرند و بدین طریق تقدیر و قسمت هر کس دیده می شود.

سی و سه پل در اصفهان با چراغانی خاص خود در شب شهر را به شهر پریان تبدیل می کند.
از اصفهان با یک اتوبوس و در طی ۶ ساعت به شهر یزد سفر می کنیم. این شهر به شهر ماردین شباهت دارد. سپس به شیراز می رویم. شهر حافظ و سعدی . اگر مقبره های این دو عالم را زیارت نکنید گویا شیراز را نگشته اید. در آنجا شعــر « مرگ رندان » یحیی کمال را به یاد می آورم. شهر روشنفکران .
دلم می خواهد که چند بار دیگر به ایران سفر کنم… .

منبع: سایت تحلیلی خبری عصر ایران

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۶

اولین نوشته

نعیمه نوری
منفیمثبت (+3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

یک روز روزنه کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از روزنه کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.دلش سوخت و تصمیم گرفت کمکی کند تا پروانه از این وضعیت رها شود.به کمک آن شخص پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف  و بال هایش چروک بود.او باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بال های پروانه باز گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.اما هیچ اتفاقی نیافتاد.پروانه بیچاره بقیه عمرش را خزید و هرگز نتوانست پرواز کند.چیزی که آن شخص با همه مهربانی اش نمی دانست این بود که پیله و تلاش لازم برای خروج از آن روزنه راهی بود که خدا برای خروج مایعاتی از بدن پروانه به بال هایش قرار داده بود تا پروانه پس از گذراندن مراحل سخت خروج از پیله بتواند پرواز کند.نکته در اینجاست که گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم.اگر خداوند اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم هرگز به اندازه ای قوی نمی شدیم  که روزی بتوانیم پرواز کنیم.

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۵

«روزنامه» متولد شد

عباس ناصری
منفیمثبت (+3 rating, 3 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

سایت تحلیلی- خبری روزنامه آغاز به کار کرد. «روزنامه» (همانند روزنامه دانشجویی وقایع اتفاقیه) با تحریریه های مستقل روزانه اداره می شود.

در اولین شماره از روزنامه می خوانید:

** قارپوز آباد به تاریخ پیوست
** سالی که امید به هوا رفت
** خاتمی و دو سوال
** خبری که ارزش خبری نداشت!
** مردی که واقعاً زیاد می دانست!
** یک روز زندگی‌ با متد جدید در چهل سال بعد
** اعجاز موسیقی
** چشم در مقابل چشم
** گزارش تصویری( در تکاپوی نوروز در تهران)

اولین شماره «روزنامه» با مطالبی از عباس حسین نژاد، مسعود مرادنیا، رویا دلشاد، جلال الدین حکمت، نصیرالدین جعفری، مریم کیانی، مجید میبدیان و به سردبیری احمد صداقت و مدیریت فنی مسعود مرادنیا منتشر شد.

لینک: http://roozname.org/

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۵

دلیل وجود من

نیکلاس علی لیبر
منفیمثبت (+11 rating, 11 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

dsc04555-edit-2

لولاک، لما خلقت الافلاک

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۳

نیوتن – پاسکال

علیرضا محبی
منفیمثبت (+1 rating, 7 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

Once all the scientists die and go to heaven
they decide to play Hide-n-seek. .
 
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.
 
Unfortunately Einstein is the one who has the den…
He Is supposed to count up to
۱۰۰
and then start searching. 
 
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.
 
Everyone starts hiding except Newton …
 
همه پنهان شدند الا نیوتون…
 
Newton just draws a square of
۱ meter
and stands in it Right in front of
Einstein
 
نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.
 
Einstein s
counting…
۹۷, ۹۸, ۹۹.۱۰۰
 
انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰
 
He opens his eyes and finds Newton standing in front.
Einstein says Newton s out… Newton s out.
 
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.
انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سوک سوک) نیوتون بیرون( سوک سوک). 
 
Newton denies and says I am not out.
 
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.
He claims that he is not Newton ..
 
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
 
All the scientists come out to see how
he proves that he is not Newton …
 
تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست…
 
Newton says I am standing in a square of area
۱m squared..
That makes me Newton per meter squared…
 
نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام…

که منو نیتون بر متر مربع میکنه
 
Since one Newton per Meter squared is one Pascal,
I’m Pascal, Therefore Pascal is out……… …
 
از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سوک سوک).
 

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz




اسفند
۲۲

دوره زمونه بدجوری چرخیده

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+2 rating, 4 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

پیش نوشت:  سه نقطه یعنی یک یا چند کلمه حذف شده و سه نقطه زیر هم یعنی یک یا چند بیت. این روش ابداعی مسعوده برای در حفظ

ماندن اصل شعر. مثل این demo بازی ها که نصفست. – واسه اینکه آهنگ شعر معلوم باشه، تعداد بخش کلمات حذف شده رو نوشتم-

————————————————————————————————————

زندگی انگار شده مثل بازی

یه کمی دیر بجنبی هی می بازی

 

دیشب که از کارخونه بر می گشتم

به کار آشپزخونه بر می گشتم ۰

 

 دیدم که انگار یه صدایی می آد

یه کسی انگار کمک از من می خواد

  

سرم رو سر دادم به این ور اون ور

دیدم یه بچه رو زمینه ، دورتر

 

 دفتر انشا یا حساب جلوشه

بامیه و فال و کتاب جلوشه

 

bache3

 

جلوی من یه دختر فشن بود

یه کمی …-۴بخش-  …  از خشن بود

  

فال و گرفت به دختر و نگاش کرد

فکر می کنم یه چیزیم صداش کرد

  

دختره هم زیر زیرکی نیگا کرد

نگاه خشک و خالی و کمی سرد

.

.

.

خلاصه رفت و من رسیدم بهش

خیره شدم کمی بهش، چش تو چش

  

فال و … -۶بخش- …    رو برداشت

برای هر کس یه وسیله ای داشت

 

 یهویی انگار که گوشیم ویبره شد

دستم به جیبم شد و اون خیره شد

 

 

 بچه ه زل زد به مسیر دستام

تیر کشید از شقیقه تا کف پام

.

.

.

خلاصه این دوئل کمی طول کشید

صحنه وسترنیکی شد پدید

  

خوب دیگه کار منم از کار گذشت

رد شده آب، چه یک لیوان چه یک تشت

  

رفتم نشستم کنارش بی صدا

شعار اول: فضولی با نیگا

 

 دفتره مثل دفتر حساب بود

یه رونوشت ساده از کتاب بود

  

مداد سیاه و قرمزم تو دستاش

شبیه بچگیه منه خطاش

  

بهش میگم “چند سالته تو بچه؟”

بچه ه با بی ادبی : ” به تو چه؟”

.

.

.

دوره زمونه بدجوری چرخیده

به حق این همه چیز ندیده

 

 حدس می زنم ۹ سالشه یا ۱۰ سال

البته از چهره، نه از قیل و قال

 

 -۳بخش-  رو که هیچ چی دوست نداشتم

واسه فالم حرمت بیش می ذاشتم

  

خوب پول مفتکی بدم که خوب نیست

احتمالا بدش بیاد، چاره چیست؟

  

گفتم بهش ” می بینم که حسابی

مشغول خوندن و حساب کتابی

  

بگو ببینم اگه از ۱۰ تا سیب

دو تاشو بردارم بذارم تو جیب

  

چند تا می مونه؟ اگه گفتی بهم؟

اگه بگی، جایزه داری، اهم۱″

  

با خنده گفت ” ۸ تا دیگه بی سواد

بینم؟ محلتونه امین آباد؟

  

اِخ کن بیاد جایزه رو شفتالو

سوم ابتدائیم، نه هالو”

  

ساقه طلایی شانسی تو کیفم بود

همراه چایی خوردنش کیفم۲ بود

  

دادم بهش، گفتم ” درست حرف بزن

هر وقت …-۶بخش-   …    کف بزن

  

بچه مگه کوچیک بزرگ حالیت نیست؟!

معنی الفاظ رکیکه ات چیست؟”

  

بیسکوئیت و گرفت گذاشت کنارش

خیره شد اون بهم، گفت این که: ” خواهش

 

فقط همینه عیبمون کلانتر؟

بی ادبم؟! بی کلاسم؟! چه بهتر”

  

دیدم که انگار خوبی هم حد داره

پاشیم بریم سادگی ضرر داره

 

 آخ چقدر خسته شدیم از این راه

بذار سوارِ تاکسی شیم تا اونجا

 تاکسی

آقا دو ایستگاه می ری تو بالاتر؟

“آره داداش بشین بریم برادر “

  

“فردا می خواد بارون بیاد آی ملت

فلان کسک فلان جا کرده بدعت

  

فلانی هم افتتاح فلان جا

گفته تورم نداریم به خدا

  

فلانی و بهمانی و رفیقاش

بالا کشیدن … …   …  …”

  

همینطوری پشت سرش میباره

اخبار چقدر حرفای تازه داره!

  

راننده هم به هر چیزی می خنده

 یه شیشکی به هر خبر می بنده

.

.

.

آقا همینجا هر جا راحت باشی

پیاده می شیم حاجی سرکار باشی

  

چقدر باید تقدیم کنم عزیزم؟

- یه صرفه می کنم، انگار مریضم!-

    

دست می کنم تو جیب راست به سختی

این جیب، اون جیب، کیفه کجاست؟ بدبختی!

  

هزار بار این جیب اون جیب شد دست ما

راننده هم شاکی شد از دست ما

 

 یه بوق زد و راش و کشید و رفتش

ما موندیم و جیب خالی و دردش

  

مترو که من کارت و زدم رفتم تو

کیف و گذاشتم تو جیبو دستم تو

  

یه بار فقط دماغم و خاروندم

نکنه اونجا غافل از اون موندم؟!

  

بذار ببینم توپخونه شلوغ بود

اونجا که یارو خورد بهم، دروغ بود؟!

  

یا شایدم اونجا که کیک خریدم

افتاده رو زمین و من ندیدم

  

بدش که اون بچه ه با فالش بود

همون … ۸بخش … … …  بود

  

باقی قصه رو که خوب شنیدید

بگید کجا جا مونده؟، if you می دونید

  

دوره زمونه بدجوری چرخیده

به حق این همه چیز ندیده

  

زندگی انگار شده مثل بازی

قالتاق نباشی کلشو می بازیjib

 

 

—————————————————

۰- به متاهلین بر نخورَد اما یک واقعیت است. مردها برای کار آفریده شده اند. حالا کارخانه تمام شد کارِ خانه که هست.

۱- صِدام رو صاف کردم، وقتی حس می کنم عقل کلّم از این کار ها می کنم.

۲- ” keyfam ” یعنی خوشم میاد. قافیه است و هزار ماجرا

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz