دلم از غربت سنجاقک پر
| داغ: |
سادگی
سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
حالا سالها گذشته است
و دیگر باران آبی نیست
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را
که هر لحظه درون سینه ام
شیطنت می کند
ترانه بخوان
غریبه را بخوان
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی
دعایت می کنم
با چشمانی خونین مجمر .
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
گذر می کنم بی تو
در انزوای شهرم
در سیاهی پایتخت
در فرار از خود
در بی قراری شیرین
گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
برای من که اینچنین فقیرم
همین سنجاقک کوچک ثروتی است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا
ولی افسوس
افسوس که برای دیدن پرواز سنجاقک تنهایم
چقدر هم تنها
امیر تیکنی، سهراب سپهری
عکس: حیاط دانشکده فنی، پنجشبه نهم خرداد هشتاد و هفت، بعد از کلاس حل تمرین فولاد


(+2 rating, 2 votes)












