نکن!
اگر در تردید برای انجام کاری هستی،
اگر نمی دانی عکس العمل آدم های کلیدی زندگی ات چیست؟،
اگر تحمل عواقب آنرا نداری،
وعلی الخصوص…
اگر از صحت انجام کار اطمینان نداری،
نکن!
انجام نده!
همین.
اگر در تردید برای انجام کاری هستی،
اگر نمی دانی عکس العمل آدم های کلیدی زندگی ات چیست؟،
اگر تحمل عواقب آنرا نداری،
وعلی الخصوص…
اگر از صحت انجام کار اطمینان نداری،
نکن!
انجام نده!
همین.
نفسها سرد،
دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمستان است….
با نظر خانم خوش نظر در مورد اینکه همه شعرهای اخوان رو نمی پسندند موافقم. ولی در این بین شعر زمستان فوق العاده است.

شاخه ای یخ زده ، بهمن ۸۶، همدان
مهدی اخوان ثالث یکی از شاعران بزرگ هم عصر ما است. از این شاعر مجموعههای شعر بسیاری به یادگار مانده است که به نظر من، همه آنها ارزش ادبی زیادی ندارند ولی برخی از آنها مانند چاووشی، زمستان، خوان هشتم و … بسیار زیبا سروده شدهاند و صلابت و سنگینی سبک خراسانی در آنها موج میزند. یکی از ویژگیهای اخوان ثالث این است که به پدیدههای طبیعی به گونهای متفاوت مینگرد. به عنوان مثال اکثر افراد پاییز را فصل خشکی و بیحاصلی می دانند درحالی که در نظر اخوان، پاییز، پادشاه فصلهاست. شعر زیر نیز یکی دیگر از این گونه شعرهای اوست:
سگ ها و گرگ ها
(۱)
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارشِ مثقال، مثقال
فرستد پوششِ فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه بی روزن ِشب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها، باد،
روان بر بالهای باد، باران؛
درونِ کلبه بیروزنِ شب،
شبِ توفانیِ سردِ زمستان.
آواز سگ ها:
- «زمین سرد است و برفآلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناک است؛
کشد -مانند گرگان- باد، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»
- «کنارِ مطبخِ ارباب، آنجا،
بر آن خاکاره های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع است؛
و آنگاه عزیزم گفتن و جانم شنفتن»
- «وز آن تهمانده های سفره خوردن،»
- «و گر آن هم نباشد، استخوانی.»
- «چه عمر راحتی، دنیای خوبی،چه ارباب عزیز و مهربانی!»
- «ولی شلاق!…این دیگر بلایی ست…»
- «بلی، اما تحمل کرد باید؛
درست است اینکه الحق دردناک است،
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد، چون فروکش کرد خشمش،
که سر بر کفش و برپایش گذاریم
شمارد زخم هامان را و ما این-
محبت را غنیمت می شماریم…»
(۲)
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه بی روزن شب،
شبِ توفانیِ سردِ زمستان،زمستانِ سیاهِ مرگ مرکب
آواز گرگ ها:
- «زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد –مانند سگ ها- باد، زوزه، زمین و آسمان با ما به کین است»
- «شب و کولاکِ رعب انگیز و وحشی،
- شب و صحرای وحشتناک و سرما؛
- بلای نیستی، سرمای پرسوز،
- حکومت می کند بر دشت و بر ما.»
- «نه ما را گوشه گرمِ کنامیشکافِ کوهساری، سرپناهی؛»
- «نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
- در آن آسود، بیتشویش، گاهی.»
- «دو دشمن در کمین ماست؛ دائم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه.
برون:سرما، درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه.»
- «و … اینک … سومین دشمن که ناگاه
برون جست از کمین و حملهور گشت.
…سلاح آتشین … بیرحم … بیرحم…
نه پای رفتن و نی جای برگشت…»
-«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خونِ ما بیخانمان هاست.
که این خون، خونِ گرگان گرسنهست
که این خون، خونِ فرزندان صحراست»
-«درین سرما، گرسنه، زخمخورده،
دویم آسیمهسر بر برف، چون باد.
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»
زمستان – مهدی اخوان ثالث
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
لسان الغیب
دشتها نام تو را می گویند، کوهها شعر مرا می خوانند، کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند….. در من این جلوه اندوه ز چیست؟……

کوهی در نزدیکی روستای دخان، استان مرکزی، بهمن ۸۶
مدت ها پیش کتابی که مولف آن بعضی از امثال ملل مختلف را گردآوری کرده بود و در ذیل هرکدام شرحی نوشته بود را مطالعه می کردم. یکی از این ها که به نظرم زیبا و پرمعنی آمد را همانجا برای خودم یادداشت کردم (و چه خوب که این کار را کردم). امروز نه نام آن کتاب را به خاطر دارم و نه نام گردآورنده و مولف محترمش را. ولی این مثل یونانی را می نویسم تا شما هم آنرا بخوانید:
روزی شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه گندم را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم….
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید: چه شد؟
و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم…
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین پسرم!
ماندگارترین دفترچه خاطرات گروهی اعضای سایت است. تفکرات، خلقیات، سلایق و روحیات هر فرد متمایز کننده هر شخص از دیگر افراد است. به ندرت می توان افرادی را یافت که در موارد مختلف و زمانهای متفاوت با یکدیگر تفکرات یکسانی داشته باشند. این قاعده در مورد اعضای این سایت هم صدق می کند. برای نمونه من به عکاسی علاقه مند هستم و دوست دارم حال و هوای عکسها را با اشعاری متناسب همراه کنم. بنابراین یادداشتهای من معمولا از این دست است. ولی این روش الزاما روش یادداشت نویسی وبلاگ ماندگارترین نیست. منتظر یادداشتهای شما به روش خود شما هستم.
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد…یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

همدان، بهمن ۸۶، درختان آرامگاه ابوعلی سینا در یک هوای مه آلود
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد…..یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار….. صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل…..شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز…..نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند…..در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود….. کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر…..کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
(حافظ)
در طلب تو آسمان جامه کبود می کند…

همدان، عباس آباد، یک هفته پیش
پیش رخ تو ای صنم کعبه سجود می کند در طلب تو آسمان جامه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداشت این قدر عکس تو می زند در او حسن نمود می کند
در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند شوق به اوج می رسد صبر فرود می کند
ناز نشسته با طرب، چهره به چهره، لب به لب گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند
ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم دل به هوای آتشت این همه دود می کند
در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند شوق به اوج می رسد، صبر فرود می کند
آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد شوق سیاحت و سفر همره رود می کند
دل به غمی فروختم، پایه و مایه سوختم شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند
عطر دهد به سوختن، نغمه زند به ساختن وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند
مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند
هوشنگ ابتهاج (سایه)