مرداد
۰۴

مژده بر تو که حجت خدا روی زمینی

میثم مینائی

بشیر بن سلیمان نقل می کند که امام هادی مرا خواست و به من گفت رازی بزرگ را با تو در میان می گذارم و بعد نامه ای به من داد که با خط رومی نوشته شده بود. پرسیدم که معنی این نامه چیست؟ عبارات بسیار لطیف با خط خوش رومی امام هادی نوشته بودند به همراه مبلغی پول به من دادند و فرمودند که قضیه را با کسی در میان نگذار و حرکت کن به سمت بغداد در فلان روز در کنار فرات قایق اسرای رومی را خواهی دید خود را به جمع اسرا برسان برخی از زنان اسیر آنجا هستند در میان آنها خانمی است با لباس حریر که خلقش خلق پیغمبری است و بسیار با کرامت و حیا و عفت است. آن دختر را پیدا کن و این نامه ی مرا به او بده و او خود می داند که باید منتظر چه کسی باشد پس نیازی به توضیح نیست نامه را به او بده او خود از عبارات نامه به فرهنگ ما پی خواهد برد و آنگاه اختیار با خود اوست که با تو بیاید یا خیر.

نامه را به او رساندم و او به محض آن که نامه را باز کرد چشمانش پر از اشک شد نامه را بوسید و به من گفت که به هر ترتیبی شده مرا با خود ببر و سوگند خورد که اگر او را به غیر از من بفروشند او را زنده نخواهند دید. اصرار ایشان باعث شد که او را به من بفروشند در راه او دائم نامه را می بویید و می بوسید از او پرسیدم شما که صاحب نامه را نمی شناسید چرا آنقدر نامه را می بوسید؟ گفت من ملیکا هستم و از نوادگان قیصر روم و نسب مادر من به حضرت شمعون از حواریون می رسد. (زمانی که قیصر روم مسیحی شد ازدواجهایی میان قیصر ها و کلیسا صورت گرفت) آنها بارها خواستند مرا به بزرگان کلیسا و ژنرالهای روم بدهند و این ازدواجها هر بار به دلایل غیر طبیعی به هم خورد.

شبی در خواب دیدم که مسیح و شمعون و حواریون وارد اتاق من شدند و در باز شد و پیامبر اسلام وارد شدند و مرا از مسیح خواستگاری کردند و ازدواج در خواب صورت گرفت و من ترسیدم که خوابم را برای خویشانم تعریف کنم اما از همان موقع یک حالت سمپاری نسبت به پیغمبر اسلام و مسلمانان پیدا کردم و از پدرم می خواستم که با اسرای مسلمان به نرمی برخورد کنند. بعد خواب دیگری دیدم که فاطمه و مریم به خواب من آمدند و از این ازدواج با من سخن گفتند و چند بار دیگر خواب کسی را دیدم که می دانستم با او ازدواج خواهم کرد.
پس بدان من صاحب نامه را ندیدم ولی او را میشناسم. یک بار در خواب ابا محمد را دیدم در خواب از جنگی میان مسلمانان و رومیان خبر داد و از من خواست هر طور که شده حتی مخفیانه به جبهه بیایم و من آمدم و در جنگ شکست خوردیم و من اسیر شدم. و من بر اساس آن خوابها تمام وقایع را پیش بینی می کردم و منتظر پیکی از سوی امام هادی بودم نام واقعی من ملیکا بود و این اسم متعلق به طبقات اشراف است و من خود را نرگس معرفی کردم که از نامهای طبقات پایین جامعه است زیرا اگر اینها می فهمیدند که من از طبقه اشرافم به این آسانی ها مرا به تو تحویل نمی دادند.

ملاقات اول ایشان با امام عسگری نیز بسیار جالب است در این ملاقات امام به او عرضه می دارند که اختیار با خود شماست چه چیز را می خواهید؟ او گفت شرافت ابدی را می خواهم. امام می فرمایند: می دانی که فرزند تو شرق و غرب زمین را خواهد گرفت؟ و جهان را از عدالت آکنده خواهد کرد؟ خانم می پرسند: پدرش کیست؟ امام پاسخ می دهند همان کسی که پیامبر خدا تو را برای او از عیسی بن مریم خواستگاری کرد او را می شناسید؟ ایشان جواب می دهد آری پیش از آنکه او را در مقابلم ببینم در خواب دیده بودم. بعد از آنکه ازدواج صورت گرفت امام به حکیمه خاتون فرموده بودند که این همان خانمی است که بارها برایت از او سخن گفته بودم او را ببر و اسلام را به او بیاموز و تعبیر زیبایی حضرت در مورد ایشان دارند و می فرمایند من هرگاه به او می نگرم معنویت و شکوه را در چهره او می بینم. او چون مادر موسی فرزندش را پنهانی به دنیا خواهد آورد و این کودک زنده خواهد ماند تا سرنوشت بشریت را تغییر دهد و این چنین خواهد شد.

چند سالی می گذرد تا اینکه امام کودک خردسالی بودند که اما حسن عسگری را در سن ۲۸ سالگی مسموم می کنند ابو سهل اسماعیل نوبختی از اصحاب امام حسن عسگری(ع) و حضرت حجت(عج) هستند نقل می کنند که ساعات آخر عمر امام بود که به من گفتند در اتاق بغل کودکی خردسال سر به سجده گذاشته برو و به ایشان بگو که من دارم می روم. من رفتم و در را باز کردم دیدم که کودکی خردسال در اتاق درحال سجده است و انگشت سبابه خود را به سمت آسمان بلند کرده موی سرش پیچیده بود و رنگی روشن و صورتی نورانی داشت.
صبر کردم تا نمازشان تمام شد بعد گفتم که پدرتان شما را صدا می زند. چند دقیقه بعد با مادرش وارد اتاق شد و نقل می کنند به محض ورودشان ابا محمد صدا می زند یا سید اهل البیت یعنی ای مرد خانه من آماده رفتنم برای من آب بیاور. آن طفل با آن آب پدر را وضو داد و حضرت در کنار گوش او گفت مژده بر تو که حجت خدا روی زمینی و بعد از دنیا رفت.
از آن به بعد نگاهها به سمت آن کودک متمرکز شد که با غیبت کوچک  و غیبت بزرگ خود سرنوشت بشریت را تغییر دهد.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • مهندس گفت :

    مونس جان
    یاسمن چهره بیاراست، بیا
    شور در گلکده برپاست بیا

    ای دوای همه علّت ها
    دیده از عشق تو بیناست، بیا

    همدمی نیست در این دهرغریب
    یاد تو همدم دل هاست، بیا

    چشم در راه تو ای مونس جان
    خیل دل خسته دنیاست، بیا

    پا به راه تو نهادیم ای دوست
    سر به تقدیم مهیّاست، بیا

    ای چراغ شب تنهایی دل
    بی تو هر شب، شب یلداست، بیا

    قائم آل محمد(عج)
    ای رخ دل رُبای تو شعشعه ولای من
    و ای دم با صفای تو، مأذنه صلای من

    یاد تو اختر دلم در شب تار بی کسی
    ای افق نگاه تو، قبله اقتدای من

    نام تو روح شعر من در نفس فرشتگان
    ای نفس پگاه تو، زمزمه بقای من

    پرتو دیدگان تو، جلوه انتظار دل
    ای رخ دلربای تو، شاهد مدّعای من

    قائم آل احمدی(عج)، سرور و مقتدای من
    نور دل محمّدی، رهبر و مقتدای من

    ای عطش ولای تو مایه افتخار من
    و ای هدف از رضای تو، رضای کردگار من

    یک نظر عنایتی بر دل زخمی ام فکن
    ای به امید غمزه ات این دل بی قرار من

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.