قول ها ، آرزوها و خیلی چیزای بربادرفته دیگه
اول می خوام کمی در مورد قول و قرار حرف بزنم و بعد هم یک هشدار
۱- کلا کم قول می دم. اما خیلی شده همین قول های کم رو فراموش کردم و شدم بدقول. حالا فرقی نمی کنه قول رو به کی داده باشی ( البته قطعا در جریان هستید که حتما فرق می کنه). مثلا دیروز به مادرم قول دادم یادم بمونه و برگشتنی گوجه فرنگی بخرم، که خوب فراموش شد و کمی، نه ببخشید خیلی بد شد و مادرم استنتاج کرد که هنوز مرد نشدی. آخه زاویه انحراف چرخش نپتون اصولا چه ربطی به قضیه ماکسول داره؟ اگه یه قول سختی چیزی بود می زدم زیرش، یه چیزی. کسی نیست بگه آخه مادر من، حروم خوری اونم شلغم!
اما بعضی از قول ها دیگه من بمیرم و تو بمیری نداره. گفتی، باید پای لرزشم بشینی. قضیه سنجاب و قرقاولست. سال ۸۰ با بچه های دبیرستان رفته بودیم یه بستنی فروشی تو شاه عبدالعظیم به مناسبت اتمام دبیرستان و از اینجور صحبتها- البته بعضی ها هم نذر داشتن به مناسبت جون مادرت نیوفتیم و از این جور حرفها- تحت تاثیر فیلمی که همه می دونید، قرار گذاشتیم که ساعت ۸ عصر تاریخ ۸/۸/۸۸ جمع شیم تو همین بستنی فروشی. یه سری پیش گویی های فیلسوفانه هم کردیم که فلانی کی می شه و چی می شه و …
جاتون خالی. اولا که از ۶-۴۵ نفر کلا ۲۲ نفر اومده بودن. دوم اینکه تقریبا اکثر پیش گویی ها غلط بود و سوم اینکه نمی دونید چهره ها چقدر عوض شده بود و چهارم اینکه بین خودمون باشه دوتا از دوستام رو کلا یادم رفته بود و پنجم اینکه اصلا مثل فیلم، فروشنده نمی دونست چی به چیه و ششم اینکه همه رقم شغل داشتیم و هفتم اینکه جای استاد تانژات و کینگ سامان و استاد چرا و سعید پیچ و سالی و فوزوشی چند تا دیگه خیلی خالی بود. ( هشتم اینکه حالا شاید بعدا این خاطره رو با آب و تاب و روغن داغ پیاز داغ و غیره ذلک بیشتر بنویسم).
البته تحت تاثیر همین قرار هم سال های آخر کارشناسی یه قرار مشابه با چند تا از دوستام گذاشتم که فکر کنم یه ماه بهش مونده ( از این چیزا دارم که وقتی دل آشوب می گیره، می گن. چی بود خدایا! آهان. استرس. اگه کسی نیاد می زنگم و چشم و می بندم و … . ا! نه از اینا که جا خالی رو باهاش پر کردی نه. منظورم اینه که اگه نیان، واقعا که!!! اما اولا که میان. دوم اینکه اگه نیان حتما دلیل قانع کننده محضری دارن. سوم اینکه مسعود اگه نیاد می کشمش – چیه؟ می تونم. پیداشم می کنم. اصلا آمارشم دارم – چهارم اینکه حدسیاتمون از هم دیگه دقیق تر بوده، یا شایدم ما قابل پیش بینی تر شدیم، یا شایدم زمان کمتری گذشته، یا شایدم چیز خاصی پیش بینی نکردیم که، از واضحات بوده، یا شایدم شانسی بوده، یا شایدم یه جورایی با پیش بینی ها همزاد پنداری کردیم و خواستیم و شدیم، یا شایدم امکانات پیشرفت کرده و پیش گویی ها دقیق تر شده – پس طبق این شواید، شاید آرژانتین قهرمان جام بشه – حالا بگذریم از این مقوله. چندم بودیم؟آهان. پنجم اینکه یه سورپرایز باحال واسشون دارم. یکی که خیلی دوسش داریم و اون شب نبود تا اونم تو قرار باشه رو می خوام ببرم. ششم و هفتم و هشتم هم با خودتون. البته نهم هم می تونید اضافه کنید. ( وجدانا اگه لازمه ها! فقط ۱۰ تا نشه. حرفها دو رقمی که بشه نه تو می فهمی چی گفتی نه شنونده نه خواننده. آهنگساز و نمی دونم. بهرام که می گفت می فهمه).
حالا شما فرض کن یه قرار هایی هم با شریک زندگیت داشته باشی و فراموشت بشه! یا از همه وحشتناک تر یه روزهای مهمی رو یادت بره! یا خونخوارانه تر از همه اینکه اگه ازت بپرسه که امروز چه روزیه هم به ذهن کج و کولت فشار بیاری و چند میلی ثانیه مکث کنی و … وا ویلا. ( مخلص کلام اینکه بنویس آقا جون. نمی دونم، آلارم بذار. رو در و دیوار علامت بذار. هر روز از این ضربدر ها بزن پشت دستت و هی فکر کن که واسه چی زدی، واسه ذهنتم خوبه، واسه خودتم خوبه، واسه روحیتم خوبه، اصلا داداش من، واسه کلیه درد و سر درد و پا درد و کلی درد دیگه هم خوبه.)
۲- بعد می خواستم از یکی از آرزو هام حرف بزنم که تقریبا مطمئنم رسیدن بهش دیر شده. واسه همین طنز می گم که دلم هم نسوزه.
از امشب کارگردانم
نور ، صدا ؟ حرکت
- ” بیا ای ساقی سیمین رخ رندان
شبی با من نشین در کنج این زندان”
کات !!! آی احمق! این چه طرز لحن و گفتار است؟!
کجای متن این ها بود؟
کسی دیگر نمی داند که رندی چیست، ساقی کیست
شب و زندان و باقی چیست!
به جای این سخن های هچل هفتاد
بگو ” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”۲
آهای دستیار کارگردان کجایی؟
این چه وضع بک گراند عشق بازی هاست!
به رنگ آبیه روشن دگر باور ندارم هیچ
یه چیزی مایه های صورتی باشد
به آن خنیاگر پیرت بگو گر اندکی از آن موادش خرج این ساقی کند بد نیست
من از دیشب که تا صبح خواب می دیدم
تمام باورم گم شد،
از امشب کارگردانم
حواست بود بازیگر؟
Ok. ساقی بیا اینور
چرا اینقدر دوری ؟
ترش رویی ؟
تو فکر کن بچه پر رویی
بکن نازی ، رخی ، رویی
Ok. پس نور ؟ حرکت
” ای نازنین فریاد
لبت سرخست و چشمت مست
بیا دستت بده بر دست
………………”
کات عالی بود
فقط یک چیز باقی ماند
تو گفتی آخر قصه چه خواهد شد؟ نویسنده؟
( بله. گفتم که قبل از موعد وصلت
جوانک از تب سختیش می میرد)
ببین با مرگ همراهم
ولی قصه بدین گونست
جوانک در شبی مرطوب و بارانی
همان ساقیمان را با رقیب خویش می بیند
و در یک شام سردو سخت
رگ خود از جفای یار ….
و یا نه صبر کن ، اینگونه بهتر نیست؟
که او خیره به چشمان همان ساقی شود
و با یک تیر جان خویش برگیرد
آه ، این عالیست
همین عالیست، خوب کافیست
همه تعطیل
فردا یادتان باشد کمی آماده تر باشید
————————————-
ایده این شعر زمانی به ذهنم اومد که فیلم ” چارچنگولی” رو از سعید سهیلی دیدم. بحث شکست تجاری فیلم های قبلی و …
۲ سانسو*
بعدشم می خواستم در مورد خیلی چیزای دیگه حرف بزنم که دیدم تو داریم خوب چیزیه.
پ.ن. اگه غلط املایی یا دستور زبان یا هر چیزی شبیه یا متفاوت از این بود ببخشید. یه دفعه ای شد.
هیچ دیدگاه
دیدگاهتان را بفرستیددیدگاهی داده نشده است.