( ۸ ) دیدگاه
بهمن
۱۷
وقتی که بدانی
وقتی بدانی دیگر برای همیشه از این خیابان عبور نمی کنی. دیگر برای همیشه نمی روی بین پارکینگهای بالای پورسینا دنبال جای پارک بگردی. در خیابان قدس و شانزده آذر قدم بزنی. یا حتی از کیوسک سر وصال روزنامه بخری. وقتی بدانی دیگر برای همیشه پشت این میز نمی نشینی. برای همیشه با این دانشجویان سر تمام شدن فلان گزارش یا انجام شدن فلان آزمایش سر و کله نمی زنی. حتی دیگر آخر شبها (زمانی که برای دیر نرسیدن به خانه تهدید شده ای) با دکتر (که احتمالا آب از سرش گذشته) تا نزدیک نیمه شب سر مسایل سیاسی بحث نمی کنی. وقتی دیگر برای همیشه نفر آخر نیستی که درها را ببندی و چراغها را خاموش کنی.
.
.
.
وقتی که تمام این ها را بدانی تمام این همیشه گی ها برایت مزه دیگری خواهند شد.

(1 rating, 3 votes)
۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ب.ظ
کلا از کلمه ” وقتی” خوشم میاد و نوشته هایی که با این کلمه شروع می شن رو دوست دارم.
بعضی وقت ها هم که می خوام چیزی بنویسم، دوست دارم با این کلمه شروع کنم. مثل ” نیستن.” مثل : ” وقتی نباشی” مثل : ” وقتی همه رفتند” مثل: …
اما این پست خوشحالم نکرد. متن قشنگی هست اما برای
وقتی که بهش فکر نکنی که این پست چی می خواد بگه. وقتی مطمئن نباشی از چیزی که یه هویی همینطوری بی دلیل تو ذهنت سر می خوره. وقتی اصلا ندونی یا حواست نباشه این پست رو چه کسی نوشته و احتمالا چی می خواد بگه. وقتی یادت رفته باشه که تو “این حس ماندگار” ای که گاهی وقت ها، گاهی جاها یه جورایی یه هوایی بهت می ده چه کس هایی و چه چیز هایی هم شریکن. وقتی با خودت نگی ” نه! فکر نکنم!”
.
.
.
وقتی که تمام اینها را ندانی این پست برایت مزه دیگری خواهد داشت.
———————————-
پ.ن ۱: تقدیم به یک تردید.
پ.ن.۲: منظور جناب آقای دکتر این که نیست؟
۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۴:۰۱ ق.ظ
یعنی دفاع کردید ؟ یعنی باید شیرینی بدهید؟ پس عکس هم بگذارید.
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ
البته خیلی وقت است دفاع کرده ام. شهریور امسال.
و البته این نوشته ربطی به دفاع دکتری ندارد.
۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۹ ق.ظ
بوی خوبی از این نوشته به مشام نمی رسید… درست فهمیدم دکتر؟
۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۳:۴۱ ق.ظ
مبارک باشد.
چه بیخبر؟
حد اقل یک عکس بگذارید.
حیف که اینجا هم سوت و کور شد.
لعنت به این … لعنتی
راستی برای همیشه دارید کجا میروید؟
همیشه شاد و موفق و سالم باشد.
به آرزو هم سلام برسانید
۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۳:۴۲ ب.ظ
سلام استاد
دلم گرفت وقتی تو این روزمرگی هائی که ازشون نوشتید روزهای چهارشنبه دانشگاه قزوین جائی نداشت…
موفق باشید.به امید دیدار
۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۹:۲۸ ب.ظ
من هنوز نمی دونم مثبت بدم یا نه! آخه ما ایرانیا کلا منفعت طلب هستیم ( شما بگو حسابگر ) اگر ندانیم مطلبی به نفع ماست یا به ضررمان نه رد می کنیم نه قبول.
“چه زنم چو نای هر دم …
maryam b گفت :
راستی برای همیشه دارید کجا میروید؟
۰۹ اسفند ۱۳۸۸ در ۹:۲۵ ب.ظ
سلام به استاد و دوستم.
من بروجرد دانشجو بودم و کلی از اونجا خاطره دارم ولی انسان زمانی که از جایی نره نمی تونه بهش فکر کنه ولی اگه بره تازه می فهمه چه چیزایی گذاشته داره میره. اون وقت که با خاطره ها زندگی می کنه.