این سکوتت نفسم می گیرد (۲)
| داغ: |
بیست و سه
خانه ام در پس آن کوه بلند
در کنار برکه
گم شده است انگاری
یا که من گم شده ام
می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام
می روم تا که ببینم که چرا آمده ام
دست در چادر شب، خیره بر راه دراز
می روم تا که ببینم ز کجا می بارد لطفِ باران نگاه
در میان راهم
آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید
کودکی را دیدم، قصه زندگی و راز مرا از بر بود
و در آن گوشه رود سوسماری دیدم که به من می خندید
دو قدم مانده به دشت، دو نفس مانده به صبح
پیر مردی دیدم که به اندازه یک موی سپید
نگران قفس پر شده از هیچ نبود
او به من گفت چرا رنگ دریا آبیست
شبِ دل مهتابیست
و چرا باد صبا دستهایش خالیست
او به من گفت که دوست در همین نزدیکیست
گفت از سمت شمال، راهِ من طولانیست
گفت پرواز کنم، رود هم طوفانیست
بالِ من نیست! کجاست؟!
یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه
خیس و سنگین شده بود
و کسی گفت به من، بالهایت افتاد
و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست
می دوم از پی آن مرد غریب
تا بپرسم چه کنم
ولی اما او نیست
به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است
ماه بر آب زلالش پیداست
و اگر سنگ غمی اندازند
ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی
از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند
هان جوابی بده من، تو که این می دانی
این سکوتت نفسم می گیرد
باد دستانِ مرا می گردد
تا نشانی ز تو یابد در من
کاش او می دانست
سال ها فاصله بین دو شب است
…
—————————————————-
مهدی، فروردین هشتاد و هشت
اضافه، حذف، ویرایشِ اردیبهشت


(+8 rating, 8 votes)







۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۵:۳۷ ب.ظ
سلام…
شعرتون رو کامل خوندم…
خیلی عالی بود…
با اجازتون یه نمونه از اون رو برداشتم….چون خیلی از بخش های شعر برام یادآور گذشته بودن….
سبز باشید…
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۵۳ ق.ظ
چه حرف گوش کن! ممنون.
روان و قشنگ بود. در راستای حرف های قبل و همچنین پرسیدن سوال:
اگه ممکنه در مورد هدفت و کلا منظورت در این مجموعه شعر چیزی بگو ( البته تا حدودی فضای مشخصی داره و می شه فهمید)
راستی این قسمت آخرش جالب بود. اما این دو شب که سال ها با هم فاصله دارند چی هست؟
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۲ ق.ظ
زیبا بود
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۸ ق.ظ
بسیار زیبا بود.
من از تکه آخرش خیلی خوشم آمد.
به چه کس باید گفت، برکه کوچک تنهایی من بی تاب است
ماه بر آب زلالش پیداست
و اگر سنگ غمی اندازند
ماه من می رقصد، تا در آرد ز دلم تنهایی
از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند
هان جوابی بده من، تو که این می دانی
این سکوتت نفسم می گیرد
و شاید
سکوت تو جواب همه مساله هاست
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۶:۲۴ ب.ظ
برداشتنش اجازه نمی خواد.نذریه.
آقا مسعود سوالت مقدمه طولانی می طلبه. چون خیلی کلیه. پس بذار همون چیزایی که حدس زدی باشه.
من در این شعر بلند
که به بی وزنیم است
از تمام کلمات
قصد او را دارم
خوب یا بد؟ زشت یا زیبا؟
چه کسی حرف مرا می خواند، از پس این همه حرف؟
۱۱ تیر ۱۳۸۸ در ۶:۳۸ ب.ظ
شب وصل و شب هجر.
—————-
بله. “و سکوت تو جواب همه مساله هاست ”
به هر حال ” این نیز نگاهی است به افتادن سیبی “
۱۲ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۳۴ ق.ظ
خیلی سعی کردم بچه مودبی باشم و چیزی نگم، ولی این شیطون دست از سر من بر نمیداره. فقط یه سوال داشتم، فاطمه خانومی که اولین نظر را گذاشتند، همون فاطمه خانومی هستند که واسه اون پستی که ۱۲۲ تا نظر داشت، نظر گذاشته اند؟!
۱۲ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ
و در مورد شعر … زیبا بود، ولی از تصور کردن در مورد یک جملهاش خیلی ترسیدم و غمگین شدم
“در میان راهم
آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید ”
به این فکر میکردم که آهو چه به گرگ میدهد. یک تکه از دست و پای خودش؟ فرزندش ؟ لاشه زخمی برادرش؟ و به این فکر میکردم که اگر دوباره گرگ فردا به سراغش بیاید چه کار خواهد کرد؟ خیلی برای آن آهو ترسیدم و دلم سوخت.
نمیدانم چرا نمیتوانم فکر کنم گرگها هم میتوانند خوب شوند.
۱۲ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۵۹ ب.ظ
البته اینجا به استعاره است.
اما در حقیقت این طور فکر کنید که آهو نیز بی گناه نبوده. مثلا دیروز که برای آب خوردن لب رودخانه می رفته، گلی را له کرده. البته گل هم بی گناه نبوده، دو روز قبل پای بچه غورباقه ای را با خارهایش خراش داده. البته بچه غوربافه هم شیطنت کرده و وقتی بچه گرگی با آن در حال بازی کردن بوده به سمت باتلاف رفته و بچه گرگ در باتلاف خفه شده. البته …
البته غم انگیزه اما راز بقای حیات وحش همینه.
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۰ ق.ظ
سلام
“آهویی را دیدم که به یک گرگ غذا می بخشید…”
این قسمتش به من حس خاصی میده. آهو به دشمنش غذا می بخشه، انتهای فداکاری
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۵ ق.ظ
و چه نکته مهمی است این که گرگها هم حق حیات دارند.
چرا به خاطر زشت بودنشان یا شکار آهوها و … از آنها متنفریم.
شاید خود ما هم بخشی گرگ و بخشی آهو باشیم
۱۳ تیر ۱۳۸۸ در ۹:۵۳ ب.ظ
ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم………از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم………تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
عالی بود مثل سابق
۱۴ تیر ۱۳۸۸ در ۱:۳۲ ب.ظ
امروز یه چیزی تو روزنامه خوندم واسم جالب بود:
مرا می خوانی و می دانم که باید جواب داد و به سوی تو آمد. ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان بیاوردید ( نساء ۱۳۶ ). می خواهم درها را بشکنم، زنجیرها را بگسلم و به سوی تو آیم. اما نمی شود. مگر تو کمک کنی.
نداهای دیگری نیز می شنوم (والدبن بدعون من دونه ) کسانی که به غیر حق دعوت می کنند ( رعد ۱۴ ) آنها هم مرا به سوی خود می خوانند، اگرچه صدای تو رساتر است، اما آن صدا ها هم دلربایند…
۱۴ تیر ۱۳۸۸ در ۸:۵۵ ب.ظ
همیشه برداشت دیگران و اینکه چه چیزی از نوشته دریافت می کنن و کلا اینکه چقدر به چیزی که من می خواستم بگم نزدیکه یا نه، برام جالب بوده. در وافع این کمک می کنه که بفهمم اصلا تونستم حرفم رو بگم یا نه.
پی نوشت:
۱- عرفان نظری مسعود جان مسبوق به سابقه نیست و باعث جا خوردن من شد.
۲- کنجکاو بودم که ف.خ. کی می تونه باشه. ( چون قبلا نظری از ایشون ندیده بودم. نه تو وبم نه اینجا) که به صورت اتفاقی درست همون لحظه که داشتم فکر می کردم چیزی رو دیدم و فهمیدم. خوشحالم.
۱۶ تیر ۱۳۸۸ در ۸:۴۸ ب.ظ
wow
استعداد خوبی داری تو شاعری!!!
زود به زودتر حذف و اضافه و ویرایش کن بخونیم
بدون ویرایش هم قبوله
/از چه سو باید رفت، ای بلندای بلند
هان جوابی بده من، تو که این می دانی
این سکوتت نفسم می گیرد/
اینجا نقطه اوجش بود واسه من
۱۷ تیر ۱۳۸۸ در ۳:۵۷ ب.ظ
سلام
ممنون از لطفتون
شعرتون زیباست ولی دلم گرفت
اما این قسمتش یلی جالب بود :
“بالِ من نیست! کجاست؟!
یادم آمد دیروز، پرِ پرواز خیال، در کنار چشمه
خیس و سنگین شده بود
و کسی گفت به من، بالهایت افتاد
و دلم هیچ نگفت، که چرا دیگر نیست”
۱۷ تیر ۱۳۸۸ در ۵:۴۴ ب.ظ
می روم تا که ببینم ز کجا آمده ام
می روم تا که ببینم که چرا آمده ام
و اما این برای من مفهوم دیگری دارد که بگویم:
می روم تا که ببینم به کجا آمده ام
——————
پرمفهوم و زیبا مثل همیشه
۱۷ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۴۵ ب.ظ
بدون ویرایش هم قبوله
:
یکی از لذت بخش ترین قسمتهاش همینه. البته معمولا چیزی اضافه نمی شه بلکه فقط حذف می شه. اما از اونجایی که به اصل کار خیلی حساسم حتی اگه یک حرف هم اضافه کرده باشم می گم ” اضافه و حذف “.
تشبیه بدیه اما حذف کردن مثل سبزی پاک کردن می مونه.
——————————————–
امیدوارم پر پرواز خیالِ شما هیچ وقت خیس و سنگین نشه.
پ.ن. : لطف؟! مسعود جان مثل اینکه هنوز دست از فعالیت برنداشتی. امیدوارم هنوز هم اهداف عالی داشته باشی
——————————
و اما این برای من مفهوم دیگری دارد که بگویم:
می روم تا که ببینم به کجا آمده ام
:
واقعا این حرف های اضافه خیلی هم اضافه به نظر نمی آیند. یاد شاعره افتادم که گفت : “از” سکوتت نفسم می گیرد.
البته با آن مخالف بودم. اما شاید اینجا “به” جای “ز” هم شبیه به همین معنی را دهد فقط با دید معکوس. به هر حال مهم این است که ببینیم “از” کجا “به” کجا آمدیه ایم.
۱۸ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ق.ظ
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری
ربطی به مطلب اصلی نداشت اما متن قشنگیه به قلم خانم نظر آهاری
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۰ ق.ظ
سلام باید به عرض مریم خانم برسونم که این فاطمه سبز من نمی شناسم منم زیاد تمایلی به رنگ سبز ندارم
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۵۲ ق.ظ
:)
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۸ ق.ظ
بحثهای جالبی در این سایت می شود.
دوست دارم.
آقای موسوی، شما هم قریحه خوبی در شاعری دارید. البته به پای آقای صداقت نمی رسد ولی چه اهمیتی دارد؟
مهم چیز دیگری است.
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۲:۵۵ ب.ظ
mashhad456
http://www.chamraneng.blogfa.com/8712.aspx
مرا می خوانی و می دانم که باید جواب داد و به سوی تو آمد. ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان بیاوردید ( نساء ??? ). می خواهم درها را بشکنم، زنجیرها را بگسلم و به سوی تو آیم. اما نمی شود. مگر تو کمک کنی.
نداهای دیگری نیز می شنوم (والدبن بدعون من دونه ) کسانی که به غیر حق دعوت می کنند ( رعد ?? ) آنها هم مرا به سوی خود می خوانند، اگرچه صدای تو رساتر است، اما آن صدا ها هم دلربایند…
مناظره احمدی نژاد با امام زمان!
ببینید آقای صاحب زمان. خواهش میکنم به این نمودار دقت کنید. به این می گویند ضریب جینی. هرچه قدر بیشتر باشد، شکاف دینی ملت بیشتر است. الان وضع دینی ملت از قبل بهتر است.. از زمان شما که خیلی بهتر است. پس برای چه شما الان ظهور کردید؟ این ?? قرن کجا بودید؟ ?? قرن فساد نبود؟ غارتگری نبود؟ الان یک دفعه وضع بد شد؟ گرانی شد؟ بی دینی شد؟ در این ?? قرن گل و بلبل بود؟ برای چه ?? قرن سکوت کردید؟ ملت که فراموش نکرده است.
تیر نشان داد که ایران کشوری است که فرهنگ ولایت۱۸ شهادت در آن حکمفرماست و با کشورهای دیگر همچون جماهیر فرو پاشیده شوروی تفاوت بنیادین و ماهیتی دارد.
دشمن و ایادی دشمن با طرح های نخ نما و مادی، توان ضربه زدن به درخت پرثمر انقلاب که با خون ۳۰۰ هزار شهید آبیاری شده، ندارد و مسیر انقلاب اسلامی به سوی دولت اسلامی، کشور اسلامی و نهایتا تمدن اسلامی به پیش خواهد رفت و اگرچه کافران و مشرکان و منافقین نخواهند خداوند نور خود را کامل خواهد کرد./انتهای پیام/
سلام عرض میکنم خدمت دانشجویان و اساتید محترم
راستش یه عرضی داشتم می خواستم بگم ای دانشجویانی که خیلی حس انسان دوستانه دارید و به گفته ی خودتون از حقوق بشر دفاع می کنید و راهپیمایی یادبود ۱۸تیر راه میندازید.
برای دفاع از زندانی وکشته شدن افرادی به دست رژیم جمهوری .درحالی که اینان افرادی بودند که می خواستند امنیت و آسایش مردم از بین ببرن حالا کاری نداریم به راهپیمایی یادبودتون خوب دیگه حس انسان دوستانه دارید!اما می خواستم بگم برای کشته شدن یه زن باردار بی گناه مسلمان هم حاضرید راهپیمایی راه بندازید حتی راهپیمایی سوکت؟؟بی بی سی هم حاضر ازتون دفاع کنه اره؟و شما راه به خاطر کشته شدن یه زن باردار بی گناه جلوی خانواده اش به راهپیمایی فراخواند؟!
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۳:۰۸ ب.ظ
راستی ان مناظره هم فقط یه طنز بود
خواستم جدا جدا بفرستم یه دفعه همه چیز قاطی شد یه سری مطلب هم برای خودم کپی کرده بودم همه باهم فرستاده شد نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۲۰ تیر ۱۳۸۸ در ۴:۰۳ ب.ظ
چقدر این پست دیدگاه هایی با اسم های مستعار دارد!
کسی در این حوالی جان! آی گفتی. خیلی دوست دارم آقای صداقت چند تا از کارهاشون رو اینجا بگذارند. به پا که هیچ به گرد پا هم نمی رسیم. آگاهیم.
آقا یا خانم “یه دانشجو” چه دیدگاه پیچیده ای گذاشتید!
۲۵ تیر ۱۳۸۸ در ۷:۲۹ ب.ظ
salam
kheili ziba bood va por ehsas
bebakhshid ke dir oomadam
rasti man hanooz motaghedam heyfe sheratoone ke chap nashe
man blogamo avaz kardam
khoshhal misham be beloge jadidam ham sar bezanid va nazeretoono bedoonam
moaffagh bashid
۳۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۲۴ ب.ظ
سلام.
من شعر اولیه شما رو قبلا خونده بودم اما یادم نبود کدوم سایت خوندم تو گوگل عنوان رو سرچ کردم که دیدم ورژن دومش رو بورس هست.
به نظر مجموعه جالبی میاد.
کاش او می دانست
سال ها فاصله بین دو شب است
۳۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۲:۲۷ ب.ظ
چرا نظر من ثبت نمی شه؟!!!!
۰۱ مهر ۱۳۸۸ در ۳:۱۳ ب.ظ
وقتی میثم نباشه همینه دیگه
نظر ثبت نمی شه!
عباس ناصری می خواهد عکس بگذاره نمیشه!
ما می خواهیم به یکی گیر بدهیم نمی شه!
کلا نمی شه دیگه!
۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۹:۲۳ ب.ظ
البته وقتی هم بدانی، می شود ” وقتی که بدانی”
۲۲ تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۸ ق.ظ
دل من می گیرد
از نبودن هایت
و تو انگار مرا یادت نیست
دل من می گیرد
از نگاهی خاموش
و تو از دور مرا می بینی
دل من می گیرد
از سکوتی در داد
و تو انگار پر از فریادی