اشتباه
به ساعتش نگاه کرد، یک تکه نخ روی دستش بود، دستی زد تا بیوفته. به روبرو خیره شد، ساختمان های قدیمی که بدون هیچ نظم خاصی کنار هم بودن و به خاطرِ آلودگی هوا کثیف و سیاه شده بودن. هرچند به خاطر همین درختها کمی از دایره دیدش رو از دست داده بود، اما اگه این درختها نبودن این خیابون چقدر مسخره به نظر می رسید.
راستی ساعت چند بود؟ توی ذهنش چیزی که چند لحظه پیش دیده بود رو تصور کرد،۴۵ ۱۹: . اون عقربه ای ها بیشتر به دلش می چسبید.
به پائین نگاه کرد، چهارراه با اون ترافیک همیشگیش. حالا نوبت بالا و پائینی ها بود که ثانیه ها رو بشمرند. چپ و راستی ها هم انگار خیلی اوضاعشون فرق نمی کرد. از شلوغیه زیاد تقریبا همه ایستاده بودند. این پسرک گل فروش خسته نمی شد؟! با اون گلهای با مزش. امروز گل مریم آورده، گل مورد علاقش بود. پیش خودش فکر کرد کاش می تونست بره پائین و یه دسته گل بگیره بذاره توی گلدون روی میز.
امروز چهارشنبست، معمولا پسرش میومد. می تونست روز خوبی باشه.
نگاهش رو کمی چرخوند، کمی اون ورتر چند عابر منتظر بودن چراغ سبز بشه تا بتونند از خیابون رد بشن. یه مرد جا افتاده، تقریباچهل، چهل وپنج ساله. تو این سرمای زمستون، به خاطر نپوشیدن کاپشن کمی تو چشم می زد. چقدر خشک و سرد به نظر می رسید. با اون کیفی که تو دستش بود و اون نگاه کمی رو به بالا و جلو، احتمالا قدری مغرور بود. اون یکی انگار دانشجو بود. انگار داشت چیزی گوش می داد. بازم خوبه این یکی همراه آهنگی که می شد حدس زد چیه، سرش رو تکون نمیداد. واقعا این جوونها از موسیقی چی می فهمن! ویوالدی، چایکوفسکی، وردی… از اینها بگذریم اینها بنان و خرّم رو هم درک نکردن چه میفهمن سمفونی ششم بتهون ، اون اعجاز یک موسیقیدان کر شده چی هست! کلا چه می دونن قداست موسیقی چیه که بخوای بگی جولانگاهِ هوس قرار گرفته نشه. کوچه بازاریترین دوران تاریخِ موسیقی.
پسره حتما خیلی فضوله، تقریبا همه جا و همه طرف رو نگاه کرد. کمی به اون بقل دستیش هم نگاه کرد، به یه حالت خاصی راستای نگاهش رو دنبال کرد - کمی بالا و رو به جلو – بعد لابد واسه اینکه بگه چیزی ندیده دوباره زیر چشمی یه نگاهی به مرد انداخت. کوله کمی سنگین به نظر می رسید، چرا رو یه دوش میندازن؟ اصلا به فکر سلامتی شون نیستن. دنیای مسخره و دل خوش کنی های مسخره تر، دلشون خوشه که دانشجو شدن. یه مدرک الکی می گیرن و فکر می کنن کار واستاده تا اونا برسن. بازم اگه دوران قدیم بود یه چیزی، الان دیگه ماشالله همه دکتر مهندس شدن. یعنی الان داره به چی فکر می کنه؟ خامی، بی دقتی و حواس پرتی، چیزی که می شه به خیلی ها شون نسبت داد.
چراغ عابر سبز شد، زود راه افتادم. نگاهم به پیرمرد افتاد. واسه یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم. اون بالا، تنها توی یه بالکنِ خونه قدیمی. یه پیر مردِ خوش لباس، با پیراهن سفید یقه آهار دار، شلوار قهوه ایِ سوخته برّاق و اتو شده، یه عینک با شیشه های کمی تیره و بزرگ، سبیل باریک و خوش فرم و صورت کاملا تراشیده، لاغر اندام و کمی کشیده، با موهای سفیدِ کوتاه روی یه صندلیه فلزیِ آبیِ بزرگ و راحت نشسته بود و دستِ چپش رو به حالت خاصی به عصای چوبی سیاهِ تراش خورده ای تکیه داده بود و شبیه به این بود که گونه سمت راستش رو تازه از روی دست راستش که هنوز با آرنج به دسته صندلی تکیه داده بود، بلند کرده و تیغه باریک خورشید روی بالکن جلوه غریبی بهش میداد. بازی من شروع شد. حس کردم می تونه بازنشسته ارتش باشه، شایدم یه معلم ریاضی بازنشسته، چیزی که واضح بود اینکه امکان نداشت مثلا بدونه بتهون وقتی کنسرت ششم خودش رو می ساخت کاملا کر بوده یا هفتم. همزمان به این فکر کردم که انگار چراغ عابر واستاده بود تا ” پرواز زنبور عسل کورساکوف ” شروع بشه و بعد سبز بشه، صدا رو کمی زیاد کردم و کوله پشتی رو رو هر دوتا دوش انداختم و رفتم. پیش خودم گفتم: این پیر مردم عالمی داره ها! تو این شلوغ پلوغی واسه خودش نشسته صفا می کنه.
————————————–
چند وقت پیش وقتی از یکی از چهار راه های سر راهم رد می شدم، با پیر مردی چشم تو چشم شدم. خیلی دوست داشتم بدانم کیست و در آن لحظه به چه چیز فکر می کند. فرض کردم که شاید… و بعد فرض کردم که نه! شاید… و این سلسله فرضیات ادامه دارد.
یک سوال برای افراد با حوصله و البته وقت دار ( صفت جدید! وقت دار!!!) :
در این نوشته حدسیات اشتباه واضح و غیر واضح زیاد است. چند اشتباه در آن می بینید؟ { این را هم بگم یک اشتباه خاص در آن است که یابنده آن از جوایز نقدی و غیر نقدی بهره خواهد برد }

(8 rating, 8 votes)
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۷:۱۷ ب.ظ
سلام
اول بگوید جایزتون چیه بعد من جواب بدهم
جالبه که آن سلسله مراتب کارآگاهی خودم را قبل از خواندن این پستتان نوشتم
این قانون جذب هم عجب شیرین است ها
اما اولا ممنون تو این هوا خیلی وصف زمستان چسبید اما چرا این پیرمرد قصه ما لباس زمستانی نپوشیده؟
بالاخره راوی این داستان شما هستید یا آن پیرمرد؟
کاش نمی گفتید متن اشتباه دارد…مزه اش به این بود که ندونسته ما از شما غلط بگیریم
البته جسارت نشه ها …من اصلا ادبیاتم خوب نیست،فقط دوست دارم
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۷:۵۲ ق.ظ
در مورد راوی به نظرم مشکلی نیست. خوب که می خوانم راوی آن یک ” چیز” است. ( نمی دانم چه صفتی به آن بدهم)
اشتباهات باید به چند دسته تقسیم شوند:
۱- شناخت تو از پیر مرد
۲- بر عکس
۳- این را نمی گویم. اما بگویم دسته سومی هم هست.
جایزه را مشخص کن.
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۵:۳۷ ب.ظ
چند توضیح :
۱-من هدفم طرح معما نبوده. خواستم بگم خیلی وقت ها تصوراتی که ما از بقیه داریم چقدر می تونه اشتباه باشه. ( فیلم بازگشت شرلوک هلمز خیلی واسم جالب بود، که همه حدسیات اولش اشتباه بود)
۲-راوی داستان پیر مرد نیست. قسمت اول دارم تصور می کنم پیر مرد چه فکرهایی می کنه و به چه چیزهایی نگاه می کنه. قسمت دوم دارم تصور خودم رو میگم. در واقع راوی، تصورات من هست. البته برای روان تر شدن باید کمی بیشتر پرداخته میشد. برای کوتاه تر شدن حرفم به این لینک سر بزنید:
http://mahdifm62.blogfa.com/post-22.aspx
3- تا حدودی با تقسیم بندی مسعود موافقم.
۴-با توجه به یابنده تعیین شود مناسب تر است.
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۸:۱۳ ب.ظ
اوکی.خوبه.پیچیده بود.فیلم بازگشت شرلوک هلمز برای زود قضاوت کن ها واقعا تاثیرگذار بود
خب راوی تو هستی.پسره ی کوله پشتی دار تو هستی که پشت چراغی.همه رو میپایی.(بیکاری!و الان ثانیه های سکوت بین دوآهنگه)چشت میخوره به پیرمرده و میگی اون چی میبینه و راجعبه بقیه یا حتی خودت چه فکری میکنه.اون فضوله هم تو هستی که پیرمرده با خودش میگه چرا این پسره همه جا و همه طرفو نیگاه میکنه(فضولیتو قبلا تو اون پست مترو خودت لو داده بودی.نگاه انداز زبل!!!)- تا اینجا درسته؟؟؟؟
و اون کنسرت شیشم خیلی جالب بود
هردو برچسب نادانی به هم دیگه زدن.این قسمت عالی بود
اون جمله ی /امروز چهارشنبست، معمولا پسرش میومد. می تونست روز خوبی باشه/تو به عنوان عابر راوی حق گفتنشو نداری
علاقه اش به گل مریم یا فکرهای دیگه اش ایرادی نداره.ولی این نه
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۸:۱۹ ب.ظ
حالا جایزمو کی میدین؟چی هست؟
من اولین داستان کوتاهی که نوشتم ربع گرفت.از ربع کمتر قبول ندارم.گفته باشم!!بهم بر میخوره
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۱۷ ب.ظ
قبول نیست قبول نیست
محدثه تو اینجا رشته ات ادبیات بوده
تا انجا که می دانم انسانی خوندی
پس جر نزن
این آقای مهدی هم که عمران خوندن
دخلی به نوشتار ندارد
هر چند می دانم مطالعش زیاد است در حد ادبیات چون می تواند قشنگ بنویسید و تمام اصول را رعایت کند
ببخش ها اما من هم عاشق آن قسمت شرلوک هلمز هستم
هیچ می دانی این داستان تو روزنامه به صورت دنباله دار نوشته می شده؟
نویسنده سر این قسمت خواسته ماجرا را تمام کند چون این بخش را می خواستند به کس دیگری اختصاص بدهند اما آنقدر مردم به روزنامه نامه فرستادند که مجبور شدند ادامه بدهند
ایده بازگشت شرلوک هلمز و ساختن و پرداختن زیبای آن اثری جاودانه است
پس نگو واسه ساده لوح ها قشنگ بوده
عالی بوده…البته معما چو حل گشت آسان شود…نه؟
آقای موسوی آهنگ چی شد؟
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۲:۰۰ ق.ظ
کجا من انسانی خوندم؟من رشته ام مهندسی کامپیوتره خانم معلم.
حالا جایزه منو زودتر بدین.این نسیم میخواد جایزه منو بالا بکشه.همینکارها رو میکنید بچه ها از معلمها همیشه شاکین دیگه.ازون دعاها میکنن
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۳۷ ق.ظ
البته فکر کنم منظور آقای موسوی از بازگشت شرلوک هولمز اون قسمتی است که جدیدا ساخته اند و ربطی به نوشته های آلن پو ندارد و در آن شرلوک هولمز یخ زده در اواخر قرن بیستم از خواب زمستانی بیدار می شود.
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۴۹ ق.ظ
خودت گفتی! ببخشید حالا تسلیم …من بی گناهم
محض اطلاعت محدثه خانم
به نظرم بچه ها نمی خواهند من را کتک بزنن …بارها به خودم گفتن خانم بدخواه مدخواه داری بگو بریم حالشو بگیریم
حالا دیگه خود دانی
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
اوه بله…شاید
این روزها من زیاد اشتباه می کنم
اما خوب تو قسمت اول هم به نظرم کاملا حرفه ای بود
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹ ق.ظ
بابا تازه آخر داستان که رسیدیم پرسیدید لیلی زن بود یا مرد؟ می ترسم یه جوابی بپرونیم بعدا معلوم بشه لیلی دوجنسی بوده، شرمنده بشیم.
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۳:۵۱ ب.ظ
محدثه گفت :
حق نداشتی بگی … :
حق داشتم یه نخ رو از رو دستش بندازم، حق داشتم جای اون به گل مریم علاقه مند باشم،حق داشتم عقربه ای ها بیشتر به دلم بچسبه … اون وقت حق نداشتم بگم چهارشنبه ها روز خوبیه ….؟!!!!!
انقدر ساده نیستم که اون اشتباه خاص رو انقدر واضح تو یه جمله جدا شده از بقیه و خلاصه شسته رفته بگم.
اما اعتماد به نفستون قابل ستودنه. طلب جایزه کردن اونم به صورت شبانه روز! فکر می کردم فقط خودم اعتماد به نفسم بالاست! آفرین! آفرین! ( نگاه انداز زبل!!!!!) ( تحلیل و توضیحتم خوب بود. مرسی)
شرلوک هولمز هم منظورم همانی بود که جناب آقای دکتر فرمودند.
یه پیشنهاد :
اگه واقعا دوست دارید، لیلی و رشته تحصیلی و جایزه و قاقا لیلی رو رها کنید. منظورم از اشتباهات مثلا همین برداشت من از شخصیت اون و برعکس بود و چند اشتباه دیگر که تناقض دارد با ماهیت داستان.
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۵:۱۵ ب.ظ
ولی بازم میگم نداشتی.اونا همش تصورت بود.بازی با مغز و فکر و خیال.ولی ۴شنبه یه حقیقت و رخداده.و یه موجود خارجی دیگه توش حضور داره(پسرش).
و اون هم سادگی نیست.
مثلا نادر ابراهیمی در بار دیگر شهری که دوست میداشتم گفته
/ما به درهای باز بیشتر از بسته شک میکنیم/ما به کسی که ساده پوشیده بیشتر از اون که یقه ی کتشو بالا داده شک میکنیم/
ویا فیلم مردان سیاهپوش۱٫سیاه پوسته اون همه آدم تابلو رو ول کرده بود به اون دختر بچه که کتاب فیزیک هالیدی دستش بود تیراندازی کرد/
خب شایدم حق داشته باشی.من فقط یه مخاطبم
حالا کی جایزه میدین؟
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۵۱ ب.ظ
مثل فیلم ” هویت” . (یه بار که خواستیم یه خلاصه کوتاه بگی تو ۴۵ دقیقه فیلم رو با تمام جزئیات تعریف کردی) هویت آخر. همونی که باعث شد شخصیت اصلی قاتل بمونه. همون که همه هویت ها رو کشت. همون بچه ۴ – ۵ ساله ای بود که هیچ هویتی بهش شک نمی کرد.
اما به هر حال فکر می کنم اشتباه مورد نظر رو یافتم. قبل از اینکه بگم جایزه رو تعیین می کنم : پسورد وبت .
در ضمن قبل از اینکه بگم یه نشونه ای از اشتباه مورد نظر بده تا بعد از اینکه من گفتم عوضش نکنی.
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۰ ق.ظ
مسعود جان کم اشتها شده ای! اون که قابل شما رو نداره. من که بارها گفته ام نمی توانم به روز باشم بیا و تحویل بگیر.
خیلی فکر کردم چطوری بگم که نگی عوضش کردی. فکر کنم این خوب باشه :
. o . o .
*
=
هر کدام نماد چیزی است. منظور از هر کدام را که گفتی قبول دارم.
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ب.ظ
اینطوری گفتی که کل ماجرا را نگم؟ این روزها کمی خودآزار و دیگر آزار شده ام :
ساعت دیجیتال دست آن پیرمرد بینوا کردی که از تو کمی بعید بود و خیلی مشکوک.
اگر عقربه ای بود نمی فهمیدیم یک ربع مانده به هشت صبح است یا شب. ( ایول)
اورکت از تن آن مرد غریب در آوردی که بگویی زمستان است. (ایول)
تقریبا ۵ خط پیرمرد را توصیف کردی که آخرش آن تیغه خورشید خیلی نمایان نباشد.( ایول)
اما در هیچ تقویمی ( حتی از نوع احمدی نژادی) یک ربع به هشت زمستان هیچ تیغه خورشیدی در هیچ بالکنی جلوه غریبی به هیچ پیرمردی نمی دهد.
نماد اول را شک دارم ( شاید نمای کل داستان باشد. خطا – ادامه داستان- خطا – ادامه داستان- خطا )
دومی که خورشید است وآخری هم همان تیغه خورشید.
پس از خواندن این دیدگاه در اولین فرصت پسورد را ایمیل کنید.
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ب.ظ
فکر کن خسته و کوفته از کارگاه بیای و …
به هر حال مرد و قولش. باشه. ایمیل می کنم.
تو که این مدت هر جا نظری دادی آدرس وب من و دادی، ایمیلم که … ( حق آب و گل داری)
اما چند تا درخواست:
۱- پسورد عوض نشه تا هر از گاهی من هم بنویسم. ( اینطوری به خواسته خودم می رسم
)
۲- اسم عوض نشه ( پس یعنی موضوعات کلی هم عوض نشه)
۳- خیلی شلوغش نکن و هفته ای یک پست ( وبی برای دانلود انواع و اقسام آهنگ ها و نرم افزار ها نشه و نوشته های خودت باشه)
۴- تو پروفایلت بنویس که خوانندگان با یک مازوخیست و همچنین سادیسم سر و کار دارند.
۵- گفتم “درخواست” پس لازم الاجرا نیست.
۶- خیلی مخلصیم.
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۷:۴۰ ب.ظ
آقا ما رسما کم آوردیم.
شما هم باید به جای شعر گفتن جای نویسندگانی مثل دن براون یا ادگار آلن پو رو ادامه بدهید.
جالب بود.
راستی این دوست شما جناب مسعود را می شناسیم و دیده ایم یا نه؟
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۸:۳۲ ب.ظ
من که جیک و جیک می کنم برات … دیگه شعر نگم؟!!!
از دوستان دوران کودکی. همکلاسی دبستانی و راهنمایی و دوم دبیرستان ( البته نه همه سال ها، فکر کنم سر جمع ۵ سال. اما همسایه ” بودیم”.)
یه روزی سر کلاس دکتر مظاهری گفتند هر چیزی که عمری ازش بگذره ارزشش کمتر می شه، مستهلک می شه. من گفتم خیلی چیزها هست که بر عکسه ( البته به شوخی)
گفت چی؟ گفتم خونه، زمین یا اصلا آثار باستانی” و تو دلم گفتم سیر ۷ ساله”. قالی کرمون، دوستی ” و تو دلم گفتم از اینا که می خورن یه جوری می شن ”
مسعود واسه من مثل سیر ۷ساله ای شده که وقتی می خورم یه جوری می شم. ( البته الان خیلی کم همدیگه رو می بینیم)
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۸:۵۶ ب.ظ
گاهی باید کم خورد.
وگرنه مزه اش می پرد.
گاهی هم اصلا نباید خورد
شاید مزه خیالش بهتر باشد
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۲:۰۷ ق.ظ
چرا روز نباشه؟با این همه توصیف دقیق بیشتر به ۷:۴۵ صبح میخوره.
من اگر جای برنده بودم با اون جایزه طلایی حسابی حال میکردم.اول از همه هم واسه شروع درخواست ۱ رو نقض میکردم
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۴ ق.ظ
من به عنوان یک سیر ترشی ۷ ساله که وقتی مهدی مرا ببیند یک جوریش می شود باید بگم:
۰- همه درخواست ها لازم الاجرا است.
در مورد نظر دادن در وب های دیگران به نام تو و آدرس وبت هم اهداف عالی و بلندی داشتم.
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۳ ق.ظ
به به


این آقای مسعود(سیر هفت ساله) عجب دوست گرانقدری دارید
قدرش رو بدونید ها ،عدد ۷ که خیلی مقدس است، بنده ارادت خاصی به هفت دارم
سیر هفت ساله هم که بهترین سیر است
آقای موسوی تو سایت بنده اشاره فرمودند که از طرح سئوال دیگه بدشان می آید(قابل توجه آقای مسعود)
وال… اگر من هم بودم و زود لو می رفتم آن هم توسط یار شفیقم و بعد مجبور به دادن … این همه امکانات می شدم، جای دلسوزی داریم آقای موسوی ،تسلیت می گویم
اما ایول دارند این آقای مسعود باهوش
راستی تقلب مقلبی که در کار نبوده؟ شک دارم ها با این اوصافی که گفتید کم هم می بینیدشان ، بعد چه جوری ایشان خبر داشتند جایزه شما چیه؟
محدثه دیدی جایزه رو نبردی!!! اما آفرین به اعتماد به نفست
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۳ ق.ظ
سلام مجدد به همه دوستان ماندگارترینی و علی الخصوص جناب موسوی عزیز
من اول یه مدت کم نویس شده بودم بعد عم یه مدت سفری شده بودم دیگه فرصت نشد بیام اینورا.
میبینم که گرد و خاکی به آسمان بلند شده!
جناب موسوی واقعا لذت بردم و از نظرات و جایزه هم کیفور شدم.
دست مریزاد!
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱:۱۹ ب.ظ
جناب نگارنده
از حضور مجدد شما خوشحال شدم.
نگران شده بودیم از نبودنتان
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۶:۰۷ ب.ظ
حق با شماست محدثه خانم، مثل صبح می مونه. گل فروش اول صبحی باید خسته باشه؟!
توصیف واضح پیرمرد به خاطر نور چراق بود که مثل یک مکان های لایت شده بود.
تا اونجا که یادمه نگفتم از طرح سوال بدم می آید!
زود لو نرفت. اگه مسعود نمی گفت که بحث دوستان بیشتر در مورد رشته تحصیلی و جایزه و لیلی مجنون بود.
آقا مسعود گله، اما خیلی هم باهوش نیست. با کمک از یه چیزی که قبلا به ذهنش آشنا بود فهمید.
در ضمن جایزه رو خبر نداشت، ” تعیین کرد “. ( شک، اولین قدم برای یقیین)
به به ! سلام نگارنده عزیز! منور فرمودید. خوشحالم از اینکه باز شما را می بینم.
راستی اگر اون دو بیتی – پست آخرتان- را خودتان هم ادامه داده اید در وبتان بنویسید ( کنجکاو شده ام بدانم خودتان چه گفته اید)
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۹:۰۲ ق.ظ
جناب لیبر من هم خوشحال شدم! تو این مدت که نبودم وقتی به گوگل ریدرم سر زدم دیدم ماندگارترین کولاکی شده!
ایشالله همیشه همینطوری پر رفت و آمد و پویا باشه