بهمن
۲۱

لطایف الخیل

سید مهدی موسوی
منفیمثبت (+6 rating, 8 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

شیخ ما را گفتند اندر احوالات روزگار قیامت بسیار شنیده ایم از عدل باری تعالی، رحمت و شفقت بسیار و از گفتار آدمیان و جنیان و اغیار. ما را از احوال روزی پس از روزگار فصل آگاه ساز که بس ما را مبهم است احوال آدمیان در آن روز.

 

شیخ از روی لطف به یاران چشم چرخاند و چون ایشان را مصمم یافت به قصد تامل در جیب مراقبت فرو رفت و رسم مکاشفت از روی مراحمت به اتمام به جا آورد. پس رو به یاران کرد و گفت تحمل آن در شما نباشد، که جملگی بر یک کیشید. باز اصرار شد و جواب آن بود که رفت.

 

 جمله یاران حلقه بر او زدند و دست بر دامان بی کران لطفش که آگاه سازد آن ها را از جهان بعد از حساب که شیخ اینگونه آغاز گفتن نمود:

پس از حساب که اجمال و اکمال آن روشن است بر جمله یاران، دروزخیان به کردار خویش اسیر گردند و فردوسیان به غلامان و حوریان و اطعمه و اشربه. چندی چنین بگذرد و دوزخیان نماند از عذابی که ننوشند و آتشی که نگیرند .و بهشتیان نماند از مسکری که نخورند و لذتی که نچشند و آرزویی که نرسند.

 

آن را که خطا بود در این عالم خاکی                             بیند عمل خویش، نه شکی  و نه شاکی

وان را که عمل عین ثواب است در این دیر                    چون نیک عمل بود شود غرقه پاکی

 

در این میان ” مفهوم ابن مرشاد” که از بهشتیان است پس از فراغت از غلامان و حوریان و مرافعه با رومیلان – که ام الخانم ایشان باشد – خیره بر دور گشت از برای تفنن. پس آنگاه، به ناگاه دروزخیان را دید که در چه احوالند. دل از روی کرم بر آنها سوخت و پیامی به ” قفاب ابن مرسود” – که از دوزخیان است-  فرستاد، که پلی سازیم بین ما و شما و خداوندگار خویش را قسم دهیم به اسماء اعظمش و بخواهیم از بارگاه پر برکتش و تمنا کنیم بسیار و ناله ها ببندیم در کار تا مجوز گیریم و آخر هفته با هم باشیم.

 

مر دوزخیان را بسیار شیرین آمد و شکم ها آماده کردند از برای اطعمه و اشربه و نقشه ها کشیدند از برای غلامان و …

فی الیوم ستون ها بر پا کردند و عرشه ها بالا کشیدند و ریسمان ها آویختند از برای پلی صد دهنه و هزاران هزار فاصله و به اتمام رساندند. لکن از بهشتیان خبری نشد.

 

این تاخیر دوزخیان را تلخ آمد و  ” قفاب ابن مرسود” نامه ای ارسال کرد بدین منظور تا علت تاخیر را داند. جواب، ایشان را اینگونه بود:

 

                                                                                                                        شماره: ۱

                                                                                                                        تاریخ: ۰۰/۰۰/۰۰۰۰۰۰

                                                                                                                        پیوست : ندارد

                                                              به نام خدا

 

 قفاب ابن مرسود، مدیر عامل محترم اجرای پل در دوزخ

موضوع : تاخیر در شروع احداث پل

 

با سلام،         احتراما پیرو نامه ارسالی از سوی آن جناب، اذعان می دارد که در چند ماه گذشته تمام بهشت را زیر پا گذاشته ایم، لکن دریغ از یک مهندس عمران که بیابیم.

 

شیخ این جمله تمام نکرده بود که جمله یاران را حالت ها بشد و نعره ها زدند که دریغا از ما کی در پی تحصیل در این صنعتیم و …

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz

پستهای مرتبط

۱۲ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    متن جالبی بود.
    اولش رو خوب شروع کردی اما پیوستگی مطالب از دست رفت. یعنی مطالبی که در ابتدا آمده بود به انتها مرتبط نشد.

  • نگارنده گفت :

    سلام

    با نظر بالایی موافقم. از اونجا که “در این میان ” مفهوم ابن مرشاد” که از بهشتیان است ” انگار گوینده متفاوت میشه.

    راستی اسم اون دونفر مینای انتخابشون چیه؟ مدیرعاملها رو میگم!

  • نگارنده گفت :

    روایت دیگری خواندم در جای دیگری که کمابیش چنان بود که آمد، تا آنجا که:
    “دل از روی کرم بر آنها سوخت و پیامی به ” قفاب ابن مرسود” – که از دوزخیان است- فرستاد، که پلی سازیم بین ما و شما و خداوندگار خویش را قسم دهیم به اسماء اعظمش و بخواهیم از بارگاه پر برکتش و تمنا کنیم بسیار و ناله ها ببندیم در کار تا مجوز گیریم و آخر هفته با هم باشیم.”

    اما ادامه اش چنین بود:

    قفاب ابن مرسود چون آن نامه بدید برآشفت که بهشتیان را ایام چنان خوش است که خبر از حال ما ندانند. فی‌الفور پوستینی برداشت و به سرب مذاب بر آن نگاشت که:

    جناب مفهوم ابن مرشاد، زید الله عیشه

    همانطور که مستحضرید،
    دوزخیان را نه توانی برای احداث پلی مانده و نه پایی برای عبور. قبول زحمت فرموده عمود الطیرانی حواله فرمایید.

    قفاب ابن مرسود
    العبد المعذب

    چون سخن به پایان رسید، جمله یاران انگشت تحیر بر دهان نهاده، کس را یارای این سوال نبود که ای شیخ در این سخن چه بود که در ما تحملش ندیدی؟.

    تا آنکه شیخ ادامه داد: “و در این مقوله ظرایفی است که هر کس فهم آن نتواند!”
    آنگاه جمله یاران نعره‌ها برآوردی و گریبان چاک کردی. عده‌ای به نشان فهم و عده‌ای از نافهمی!

  • مینو مینایی گفت :

    بعد از چند پست جدی این پست خیلی چسبید. :smile:
    و بیشتر چسبید وقتی با کامنت نگارنده ادامه پیدا کرد فکر کنم یه سری پستایی که دوستان آخرشو بسازن خیلی باحال بشه :wink:

  • سید مهدی موسوی گفت :

    اصلا قصد نداشتم نثر این شکلی بنویسم. راستش صبح تو کارگاه بحث دامان پاک مهندسین عمران بود و یه کسی این جوک رو بهم گفت. غروب اومده بودم متنی رو که قبلا نوشته بودم ویرایش کنم و بگذارم که نفهمیدم چی شد همش رو پاک کردم و این و نوشتم. خلاصه اینکه حق با دوستانه. نیاز به ویرایش اساسی داره.

    اما در جواب بالایی و بالایی تر.
    بالایی تر:
    خدمت جناب آقای دکتر لیبر – دامت مقالاته فی الکنفرانسین والجرنالات المنتشره فی البلاد الکفر الی یوم الدین- که چون لمحه ای از درج این پست سپری نشده بود، منت بسیار بر من نهادند و دیدگاه خود بر این، عارضم که اگر مقصود ایشان از عدم پیوستگی، عدم انطباق ادبی و دستوری و کلامی بین کلام ابتدا و انتهاست باید بگویم که: از اول هم نیتم همین بود. می خواستم اولش ادبی باشه و آخرش عامیانه. یعنی از اون جایی که شیخ شروع می کنه به حرف زدن، مثلا نوشته بودم: ” بهشتیان نماند از حالی که نبردند و فضایی که نرفتند” البته بگذریم که موقع تایپ، آخرشم عامیانه در نیومد.

    اما اگر منظورتون عدم پیوستگی در روح و ماهیت داستانه – که احتمال قوی این است – باید گفت که چنان تویی از چنین منی انتظار چونان مدار که این بر دست کوتاه زبان و کلام و هوش من چون دیوار بلندیست و چون گوشتیست در اقصای دور فلذا بسی بد بو.

    بالایی:
    نگارنده عزیز:
    هنوز در کف شعرتان بودیم و در وسط، خیره به جملات – بخوانید حرکات – موزونتان که این یکی را رو کردی. ای کلک! نه به آن زنگ تفریحت و نه به این مهر و تسبیحت.

    و از حکایتی که گفتی ابتدا انگشت بر دهان ماندیم و پس نعره ها زدیم بر گریبان چاک ها، اما نه به نشان فهم و نه به نشان نا فهمی، که به شرم.

    شرم اینکه قفاب، “عبد” بود و مفهوم “زید” و من که نه اینم و نه آن، خدایم رحم کند به قیامت و بعد از آن.
    حکایت تو اقوی تر بود و شک ما را به یقین کرد که راوی این، سنی بوده و بر آن بوده که ما را بفریبد. صبح فردا که بر کارگاه شویم، سوی او رویم، خیانت در روایتش بر ملا کنیم و حق بر کف دستش نهیم، که این سرانجام بدکاران و شیادان است. لا ریب فیه

  • سید مهدی موسوی گفت :

    جواب رو که می نوشتم نظر خانم مینایی تایید نشده بود و من ندیدم. بالایی و بالایی تر یک شیفت می خوره.

    به نظر منم شاید جالب باشه متن ها به سلیقه افراد عوض بشه.

  • نگارنده گفت :

    مهدی عزیز پس از لا ریب فیه کامنتت این آمد در ذهنم:

    و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

    آنها که ستم کردند به زودى مى‏دانند که بازگشتشان به کجاست!

    سوره شعرا/ آیه ۲۲۷

    در قضایای مهر و تسبیح هم:
    صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
    وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
    طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
    تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش

  • عباس ناصری گفت :

    متن جالبی یود. به نظر من نوع نگارش ابتدا و انتهای متن که آگاهانه متفاوت انتخاب شده، بسیار جذاب بود.
    آقای موسوی با این استعدادی که دارید در غیاب دوستان دیگر تنور را گرم نگاه دارید. ما هم کم کم می آییم! یاحق.

  • سید مهدی موسوی گفت :

    از رزمگاه بیرون زده ای، عباس
    هندونه زیر بقل می زنی ، عباس؟

    راه زندگی یاد می دهد خدمت
    روم به دیوار، مرد می شوی عباس

    در راستای حرفت به ماندگارترین گفتم:

    گرم باش ای سرد تا گرمی رسد
    با درشتی ساز تا نرمی رسد
    ( مولوی، مثنوی )

    و اما ماندگارترین بهم گفت:

    گفت دوری کن دم سرد زمستانی تو راست
    زانک از مهر کرم، گرم است این بازار ما

    ( شمس طبسی، دیوان، – با ۲۷ درصد تغییر در مصرع اول و ۱۱ درصد تغییر در مصرع دوم)

  • مسعود گفت :

    سلام داش مهدی.

    خواستم در پست جدیدت بنویسم دیدم کسی چیزی نگفته، گفتم شاید تحریم است. اگر من و یادت باشد که هیچ اگرم که نیست جدا هیچ.

    جاسوسانی که گماشته ایم خبر های خفنی می دادند! ۲۳ مارچ ۲۰۰۸ ساعت ۴:۱۵ عصر کجا بودی؟

    راستی خودتی؟ هنوزم جای جمله سازی، خشت می زنی؟ برای یقین خاطرمان با کلمات: خیره- تار- سنگ – فکر- تقسیم- حرف و خسته شعری سر هم کن. – سه بیت بیشتر راه ندارد.
    شکم به خاطر این است که از شعر پائیزت خبری نیست. تا آنجا که یادمه در هر جا نوشتی اولین کارت بود. نکنه ” دیگه دوستش نداری؟”
    انگار قدم به وادی غیر شعرم گذاشته ای! پس بساز با : نظر- یار- مسعود- سال- دو – اوقات- خیر – دست دست- دوش- ضرر.

  • سید مهدی موسوی گفت :

    سلام مسعود.
    آخه نامرد مثلا من می گفتم ” نان و فلسفه با سس دانشگاه ” نمی فهمیدی خودمم؟!!!!!

    ۲۳ مارچتم ایراد داره کمی بیشتر دقت کن. در درستی جاسوسانت همین بس که آنقدر دو طرفه عمل می کنند که می دانم این کامنت را از سایت فنی دادی. نامرد چرا بدون هماهنگی!!!!

    اما گوش شکت را بیاور تا بذارم کف دستت:

    گاهی که راه می روم حس می کنم که به من خیره می شوی
    انگار فکر مرا خوانده ای، تار می شوی، تیره می شوی

    با سنگ زیر پای خودم نه ز دیوانگی حرف می زنم
    تقسیم حرف می کنم، همه را بشنوی خسته می شوی
    ——————–
    سه تا لازم نبود دادا. اما خواهشن وزن و بی خیال
    سومیش:
    گویی فرار من از دست تو فایده نداشت
    دست دلم به هر دری آمد دستگیره می شوی

    در مورد پائیزم هم: نوشته ام اما نه در نوشته های خودم. وقتی پائیز آمد اینجا مهمان بودم، در نوشته های سلمان دنبالش باش. همیشه گفته ام هیچ کس دوستش ندارد اما من عاشقش هستم.

    این امتحانت من و یاد تحلیل سازه های ۱ انداخت و آشوب بعد از آن. کار به خدا پیغمبر کشید نامرد. در مورد آوارگی دو ساله ات و ادعایی که داشتی که دو سال است خواب و خوراک نداری:

    آن شیخ نظر کرده و آن یار سفر کرده مرا دوش خبر کرده که مسعود ضرر کرده و اوقات هدر کرده و گفتست نخفتست، ولی بیهده گفتست، دو سالیست که مستست می و باده به دستست در آن خیر که بودی قدم پیش همش می کنه دست دست.

    مسعود، مسعود، مسعود
    مسعود، یکی گفت که باهوشی و خاموشی هندزفری به گوشی
    جاسوس اینم گفت که اسپورت می پوشی

    مسعود، مسعود، مسعود
    مسعود در این عالم بی سود، که هی می گذره زود زود …..

    دیدم همه زندگیت را ریخته ام روی سینی، کات کردم.

  • محمد هادی جلیلی گفت :

    این سید مهدی موسوی باید دیدنی باشه!

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.

:alien: :angel: :angry: :blink: :blush: :cheerful: :cool: :cwy: :devil: :dizzy: :ermm: :face: :getlost: :biggrin: :happy: :heart: :kissing: :lol: :ninja: :pinch: :pouty: :sad: :shocked: :sick: :sideways: :silly: :sleeping: :smile: :tongue: :unsure: :w00t: :wassat: :whistle: :wink: :wub: