( ۱۲ ) دیدگاه
بهمن
۱۶
یاد باد آن روزگاران، یاد باد …
| داغ: |
سلام،
فقط خواستم بگم که من هم عضو شدم. گفتم چند تا عکس از اون قدیما بذارم اینجا واسه تجدید خاطرات. عکسی که هم رئیس بزرگ باشند و هم خانومشون رو پیدا نکردم، این عکسها را هم مریم م. scan کرده و آورده، و گرنه من هیچ عکسی با خودم نیاوردم دیار غربت.


(+14 rating, 14 votes)











۱۶ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۸ ب.ظ
واقعا یادش بخیر!
چه روزهای پر خاطره ای بود.
شب مسابقه بتن , تولد هادی و مهدی,
عمران ۷۸ و کوه…..
خیلی ممنون که این عکسها رو گذاشتید.
رئیس بزرگ! شما هم باید عکسهای دیدنی داشته باشید… از قدیم و جدید
۱۶ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۴ ب.ظ
حرفی نمی توانم بزن، زبانم بند آمده. همین.
۱۷ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۵ ق.ظ
حرفی نمی توانم بزن، زبانم بند آمده. همین.
۱۷ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۸ ق.ظ
یادش بخیر
یادش بخیر
به جز عکس پایین سمت چپ که مربوط به تولد مهدی وجودی و هادی جلیلی است بقیه رو ندارم و ندیده بودم.
در مورد سوال وحید هم بله عکس زیاد دارم ولی خسیسیم می آید که همه را بگذارم. دنبال فرصت مناسب می گردم که متناسب با فضای موجود عکسی انتخاب کنم و بگذارم.
۱۷ بهمن ۱۳۸۷ در ۳:۲۵ ب.ظ
سلام. خوشحالم که پست شما رو میبینم. امیدوارم اعضای تازه نفس تنور ماندگارترین رو گرمتر کنند. قابل توجه جناب اسکروچ: فرمت مناسب و خام بودن عکسها بهانه است آقا. یه خورده از خانم بیطرف یاد بگیر.
۱۷ بهمن ۱۳۸۷ در ۳:۴۲ ب.ظ
من هم همین که احسان گفت. البته فقط تا دو جمله اولش.
۱۸ بهمن ۱۳۸۷ در ۷:۰۳ ب.ظ
آقای رییس اخیرا راست و چپ خودتان را هم که فراموش کرده اید.
( عکس پایین سمت چپ؟؟)
۲۰ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۰ ق.ظ
احساس کردم چقدر دلم برای اونموقع ها تنگ شده،
چند روزپیش که پیش دکتر رحیمیان بودیم گفت خوب شما هم که دیگه دارید بساطتون رو جمع می کنید و از دانشگاه میرید.
یه لحظه دلم گرفت، برای چند ثانیه تمام خاطراتی که از فنی داشتم، از ذهنم عبور کرد…
دیروز عصر بارون خوبی می بارید، کلی تو حیاط دانشگاه راه رفتم
۲۰ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۲ ق.ظ
و البته پس از چه اتفاق جالبی.
به نظرم این فارغ التحصیلی داره حسابی خاطره انگیز می شه.
۲۰ بهمن ۱۳۸۷ در ۴:۲۳ ب.ظ
۲ ماه دیگه دفاع میکنی؟
۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۲۶ ب.ظ
:در مورد شما می گویند در نمره دادن پایان ترم سخت گیرانه تصمیم میگیرید.من شاگرد شما هستم اما خیلی استرس دارم.:ermm: هنوز هم نمرات بتن ۲ را ندادید خواهش میکنم از شما منو جلو همسرم نا امید نکنید و…
۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۰:۴۱ ب.ظ
برف،
دل من بود
که در آفتاب نگاهت
آب شد.