بهمن
۰۴

زخم هایی برای نسل ها

احمد صداقت
منفیمثبت (+2 rating, 14 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.

صادق هدایت


امروز با همسر محترم درباره زندگی مان صحبت می کردیم. اینکه تا به حال بیشتر آن شبیه مسافران آواره بوده است و به همین دلیل خانواده دو نفری  ما و همه وسایلی که مال خودمان است در یک تاکسی معمولی جا می شود. به این فکر می کردیم که تازه به پایان راه هم نرسیده ایم و هنوز معلوم نیست کجایی خواهیم بود، احتمال دارد سال آینده در استرالیا باشیم و احتمال دارد پنج سال بعد در آمریکا باشیم شاید هم همینجا بمانیم و شاید هم…

به او گفتم که در تاریخ، هر نسلِ آواره ای تقاص گناهان نسل قبل از خود را می دهد و این آوارگی آنگونه که تاریخ نشان می دهد شاید نسل ها ادامه داشته باشد. تقاص گناهان کسانی  را می دهند که از سر شکم سیری به همه چیز پشت پا زدند، جهانی را به خاک و خون کشیدند، از دیوار سفارت بالا رفتند و یکدیگر را به جرم اختلاف اندیشه دریدند و به پیمان شکنی و زیرپا گذاشتن همه عهدها و دست زدن به همه خیانت ها و بازی کردن با آبروی یک ملت ونسل های پیاپی آن افتخار کردند، آنها که همراهانشان را کشتند و یا به کشتن دادند، آنها که هنوز از کرده هایشان عذرخواهی نکرده اند و آنهایی که همچنان با عربده هایشان، نسل هایی بی گناه را در جهان به بدنامی و خفت کشیده اند.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.  ما در نقطه صفر متولد نشده ایم، ما در واقع در نقطه منفی متولد شده ایم. جایی نزدیک صفر مطلق. برای آنکه از مختصاتمان آگاه شویم، لازم نیست گیت های امنیتی متعدد و بازجویی ها و انگشت نگاری های خفت بار فرودگاههای آمریکا را دیده باشیم (جایی که تا سی سال پیش برای ایرانی ها مثل وطن دوم بود) ، لازم نیست در فرودگاه  دوبی مورد تفتیش بدنی در وضعیت “برهنگی کامل” قرار گرفته باشیم ( کشوری! که تا سی سال پیش برای  ایرانی ها، اساسا محسوس نبود)، لازم نیست حتما در صف درخواست ویزای فرانسه تمام روز تحقیر شده باشیم و آخرش هم با وجود هزار جور سند و مدرک رد شده باشیم (کشوری که تا سی سال پیش ایرانی ها “بدون ویزا” به آنجا می رفتند)  لازم نیست…. کافی است سر را از زیر برف بیرون بیاوریم. این اطلاعیه را بخوانید تا ببینید کار ایرانی ها به کجا رسیده است که برای آنکه به نقطه صفر برسند حاضرند یوغ تبعیت از چه کشور هایی را بپذیرند و چه بهایی بپردازند:

تابعیت دوم و گذرنامه سریع

سفر بدون ویزا به بیش از ۵۲ کشور

سفر بدون ویزا به انگلستان، سوئیس، هنگ کنگ…

همانگونه که در مجله اکونومیست لندن درج شده است، گرفتن تابعیت سریع و گذرنامه از دو کشور دامینیکا و سینت کیتس امری کاملا قانونی و مشروع است به شرطی که توسط سازمانهائی مشروع انجام شود.

بدنبال دیدار دکتر بدیع بدیع الزمانی با نخست وزیر و مشاورحقوقی نخست وزیر کشور دامینیکا

درروز ۲۹ جولای ۲۰۰۸ قراردادی به امضاء رسید که بر اساس آن به ایرانیان و دیگرشهروندان خاورمیانه و آسیای میانه تابعیت دوم وگذرنامه اهداء خواهد شد. این کار که بسیارسریع و فقط درعرض چند ماه انجام خواهد گردید، برپایه اهداء کمک مالی ازسوی درخواست کنندگان به اقتصاد کشور دامینیکا خواهد بود. دکتر بدیع الزمانی طی بیاناتی اظهار داشت: بسیار خوشوقتم که پس از کوششها وگفتگوهای بسیار، سرانجام توانستیم این برنامه نوین را به ثمر برسانیم.

ازبزرگترین امتیازات بدست آوردن تابعیت دوم اینستکه بازرگانان و دیگر هم میهنان ما میتوانند با گذرنامه دوم خود آزادانه و بدون ویزا به بیش از ۵۲ کشور و قلمرو جهان همچون انگلستان، سوئیس و هنگ کنگ سفر کنند.

امتیازدیگر این قرارداد ایجاد امکان تحصیل فرزندان در انگلستان میباشد.

مبلغ تقریبی اهدائی و هزینه های وابسته برای یکنفر یکصد و بیست و پنج هزار دلار و برای خانواده های چهار نفره یکصدو هفتاد و پنج هزار دلار میباشد.

همچنین زمینه سرمایه گذاری در پروژه های گسترش و اداره فرودگاه، تاسیس خط هوائی، تاسیس شرکت توریستی هلیکوپتر، کشتیرانی، تاسیس دانشگاه، کارخانه شیر پاستوریزه، دامداری، جوجه کشی و غیره در کشور دامینیکا فراهم شده است.

گروه مشاوران شرق و غرب East West Consulting, LLC خوشوقت است که توانسته است با رهنمودهای رهبران و دولتمردان کشور سینت کیتس و نیویس برنامه تابعیت سریع را در اینکشور نیز فراهم آورد.

گروه مشاوران شرق و غربEast West Consulting, LLC با بهره گیری از برترین وکلا و کارشناسان مهاجرتی،حقوقی و تجاری در نقاط گوناگون گیتی، همچنین این امکان را برای شما فراهم آورده است که گذشته از دو کشور یاد شده، از راه سرمایه گذاری از هر یک از کشورهای آرژانتین، امریکا، اتریش، استرالیا، انگلستان، بلژیک، پاناما، سنگاپور، سوئیس، کستاریکا، نیوزیلند یا هندوراس اقامت بگیرید.

ما همچنین پس از گرفتن تابعیت یا اقامت، میتوانیم شما را از طریق ارائه خدمات حقوقی، بانکی، دانشگاهی، تحصیلی، خرید خانه و مستغلات، و خدمات بازرگانی و مدیریتی یاری دهیم.

ما به شما اطمینان میدهیم که اطلاعات شخصی شما کاملا محرمانه حفظ خواهد شد.

منبع:   http://www.eastwestvisa.com/f-home.html

پاورقی:

*این متن را که نوشتم یکباره به یاد مصاحبه تاریخی جان لیمبرت با شهروند امروز افتادم. لیمبرت دکترای تاریخ از هاروارد دارد و ازجمله گروگانهای تسخیر سفارت آمریکا در ایران بوده است. مصاحبه به زبان فارسی انجام شده و در بخشی از آن آمده است:

“سوال: شما ۴۴۴ روز از زندگی خود را گروگان بودید و نمی‌دانستید که آزادتان می‌کنند یا خیر. با گذشت نزدیک به سی سال چه احساسی دارید؟ می‌خواهید روزی دوباره به ایران برگردید؟

جواب:
می‌خواهم به ایران بروم اما با سروصدا این کار را نمی‌کنم. نیازی نیست کسی از من یا دیگر گروگان‌ها عذرخواهی کند. اگر گروگانگیران می‌خواهند عذرخواهی کنند باید بروند از ایرانیان عذرخواهی کنند. آنها هیچ چیزی را حل نکردند.

این مصاحبه را که به طرز دردناکی خواندنی است می توانید در لینک زیر بخوانید یا اگر باز نشده در گوگل اسم لیمبرت را بنویسید:

http://www.shahrvandemrouz.com/content/3478/default.aspx

**خبر مربوط به برهنگی کامل مسافران ایرانی در فرودگاه دوبی و جستجوی بدنی آنها را از جمله می توانید در روزنامه اعتماد ببیند:

http://www.etemaad.ir/Released/87-08-21/150.htm

یا اینجا که جرئیات تکان دهنده تری هم دارد

http://bidaad.wordpress.com/2008/10/24/tohin/

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz

پستهای مرتبط

۱۹ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • مینو مینایی گفت :

    احمد عزیز با اینکه ۴۵ دقیقه از خواندن پستت می گذرد اما هنوز درد نوشته ات در من کمرنگ نشده.شاید به این دلیل که حسی مثلا فراموش شده با تمام ابعادش در سلول سلول روحم باز زنده شد ………
    ادامه کامنت را ننوشتم گذاشتم چندین ساعت بگذارد ، الان دیگر شب شده است و من کل روز باز هم همین حس را داشتم، دلیلش را فقط ۸ سالی که در ایران نبودیم نمی دانم دلیلش را در مارکوپلو بودن بین شهرهای مختلف یا کشورهای مختلف هم نمی دانم، دلیلش را ساکن بودن بین مردمی هم نمی دانم که با کینه به تو نگاه می کردند دلیلش را در تجربه کردن حسی می دانم ، در تجربه کردن خصلتی میدانم که از انسانیت دوراست. تمام انسانها درگیر حافظه جمعی خویشند، قضاوتهایشان بر اساس تصورات قالبی عجین شده در طی اجتماعی شدنشان صورت می گیرد، درد ناک است اما تمام انسانها حتی خود من اکثر اوقات فراموش میکنم در دسته بندیهای ذهنیم بین طبقات، بین قشرها، بین سفید یا سیاه من نیستم که حکم میدهم آموزه های جمعی من است که به من امر می کند، درجه بندی این احساس از بسیار ظریف تا بسیار وسیع همیشه در طی نسلهای مختلف ادامه داشته است ، این حسی است که از ابتدای تاریخ تا کنون وجود داشته است از همان زمانی که شاید واژه بیگانه ساخته شد، قومهای بدوی فقط ازدواج های درون گروهی را مجاز می دانستند، اقوام مختلف هیچگاه یکدیگر را نپذیرفته اند ، سیاهپوستان همیشه این حس را در بالاترین درجه تجربه کرده اند، عربها و عجمها، شیعه و سنی، کاتولیک و پروتستان، دیندار و سکولار، نازیها که خود را نژاد برتر می دانستند، ریشه اش اینجاست بقیه اش برای توجیه آن حس غیر انسانیست، و عجیب اینجاس که با اینکه در دین ما بارها به قضاوت نکردن، به عدم برتری و…اشاره شده اما ما مسلمانها هنوز وقتی مثلا یک افغانی را میبینیم با تصور قالبی جمعیمان عکس العمل نشان می دهیم ، به او به عنوان یک افغانی نگاه می کنیم نه یک انسان. رسانه ها بیشترین تاثیر را در ایجاد تصورات قالبی جمعی دارند، گاهی ریشه یابی مسایل از خرد به کل آدم رو آرومتر می کنه ….گرچه الان بر اساس نگرش جدید هولوگرامی نباید خودم وبه این رابطه علت و معلولی تک خطی محدود کنم. :D

  • نگارنده گفت :

    سلام احمد عزیز
    گفته بودی “در تاریخ، هر نسلِ آواره ای تقاص گناهان نسل قبل از خود را می دهد”

    نمیگویم نه .. که هنوز اسارت زیاد دارم! اما:
    آیا نبوده‌اند کسانی که نسلهای قبلیشان گناهکارترینها بوده‌اند و خود تن به آوارگی نداده‌اند و آزاده مانده‌اند؟
    آیا نداشتیم کسانی را که همه چیز را نسلهای قبلشان برایشان فراهم کرده‌اند و آنها آوارگی پیشه کردند؟

    یا کمی آرمانگرایانه تر:
    آیا توان انسان نباید بالاتر از آن باشد که اسیر گناهان دیگران شود؟

    همین ایرانی که آمریکا وطن دومش بود و فرانسه را بدون ویزا می‌رفت و … چه شد که این شد؟ آن تمدن بزرگ که جز نامی از آن نمانده پشتوانه‌ی خوبی از نسلهای پیشین نبود؟

    من افراد را حقیقی تر از جامعه می‌بینم و البته پر توانتر. (ان الله لا یغیر ما بقومٍ حتی یغیروا ما بانفسهم)

    پس‌نظر: البته مهاجرت برای پیشرفت که اصلا مصداق آوارگی نیست! راستش را بخواهی من مرزها رو هم چندان قبول ندارم. به قول سهراب با صدای شجریانها:
    هر سو مرز
    هر سو نام
    رشته کن … از بی شکلی
    گذران از مروارید زمان و مکان
    باشد که به هم پیوندد همه چیز
    باشد که نماند مرز
    که نماند نام

  • میثم مینائی گفت :

    شاید گوشه ای از دلایل کسانی که از سر شکم سیری انقلاب کردند در صحبتهای جان لیمبرت به خوبی نشان داده شود:

    س: در آن زمان وضعیت ایران چگونه بود؟ … ؟

    ج: … آمریکا و شاه رابطه بسیار نزدیکی با هم داشتند و با حمایت آمریکا بود که تاج و تخت شاه حفظ شده بود. شاه کاری را انجام می‌داد که آمریکا از او می‌خواست. از این رو ایران چیزی فراتر از یک هم‌پیمان آمریکا بود. اما مردم کشوری که او شاهش بود چنین چیزهایی را دوست نداشتند و نمی‌خواستند. از این رو در ایران نارضایتی وجود داشت.

    در مجموع مردم با سیستم موجود همراهی نمی‌کردند. با وجود اینکه مردم از این سیستم سود می‌بردند و زندگی نسبتا خوبی هم داشتند اما این احساس وجود داشت که انگار همه چیز بر وفق مراد نیست و یک جای کار می‌لنگد. خطرات زیادی وجود داشت و اعلامیه‌های مختلفی پخش می‌شد. اعتراضاتی بود که در ابتدا اکثر آنها زیرزمینی صورت می‌گرفت. فساد به خصوص در میان خانواده سلطنتی و اطرافیانشان کاملا قابل مشاهده بود. انتخاب ریچارد هلمز به عنوان سفیر آمریکا در ایران اقدامی سمبلیک بود که مورد استقبال ایران قرار نگرفت به خصوص که پیش از آن هلمز ریاست سازمان سیا را بر عهده داشت.
    … از سوی دیگر شاه هم در ایران به یک دکور تبدیل شده بود و فساد و تباهی بسیاری دیده می‌شد. آمریکایی‌های محدودی بودند که متوجه این نکته شده بودند اما ایرانی‌ها به خوبی آن را می‌فهمیدند. همچنین شاهد حملاتی به دانشگاه‌ها بودم … .
    متن کامل در همان منبع.

  • احمد صداقت گفت :

    خانم مینایی گرامی؛

    از پاسخ همدردانه شما متشکرم. واقعیت این است که من، شخصا، در جایی هستم که نژاد پرستی تقریبا در حد صفر است. زندگی مردم به غایت شاد، سالم و اخلاقی است. و طبیعت چنان سخاوتمند است که اینجا را رسما “بهترین جای زمین” نامیده اند. اما به هیچ وجه در همه جا وضع چنین نیست. در بخش بزرگی از کشورهای دنیا، مردم براساس آنچه از رسانه های جمعی و از زبان روسای یک جامعه می شنوند درباره مردم آن جامعه قضاوت می کنند.
    درد اصلی، بلایی است که در این سالها بر سر هویت مشترک ما یعنی ایرانی بودن، آمده است. آن اطلاعیه را دوباره ببینید. آنهایی که حاضرند صد وهفتاد و پنج هزار دلار بدهند تا فقط دیگر ایرانی محسوب نشوند،حالا هر “چیز” دیگری باشد باشد، ابدا مشکل زندگی روزمره ندارند. الزاما انسانهای بد و بی فرهنگ و نادانی هم نیستند. اما کسانی هستند که نمی خواهند یک عمر در بدنامی زندگی کنند و به خاطر اشتباهات دیگران در بلخ، در شوشر گردنشان زده شود. آری، درد، بلایی است که بر سر هویت مشترکمان آمده است.
    *******************************

    نگارنده گرامی،
    ممنونم. کاش همه مردم مثل این شاعر عزیز فکر می کردند…
    البته آنگونه که من درباره ایرانی هایی که می شناسم می دانم، معمولا یک توالی برای مهاجرت و آوارگی و… وجود دارد. آنها اول برای تحصیل یا دلایل کوتاه مدت دیگر خارج می شوند و بعد از مدتی که به عمق فاجعه پی می برند، به اینکه چقدر ایرانی بودن در دنیا هزینه دارد، تصمیم می گیرند به دنبال هویت دیگری باشند و این دردناکترین بخش است.
    اگر موضوع، به عده ای از مرفهان بی درد و بی فرهنگ محدود می شد، می شد توجیهاتی آورد. اما وقتی بزرگان فرهنگی ای مثل محمد قائد سردبیر مجله لوح این موضوع را روایت می کنند، دیگر نمی توان مساله را محدود به عده ای غربزده و بی فرهنگ دانست. شاید اگر سهراب هم این روزها می خواست آن جهانگردی ها را بکند، همین حرف ها را می زد که قائد زده است. این مطلب را ببین:
    http://www.mghaed.com/essays/observation/persia_%20persian_%20perchic.htm

    ***********************************
    میثم خان عزیز

    راستش را بخواهی وقتی من این پست را نوشتم، خودم را آماده کردم که تو با یک تی پا مرا از ماندگارترین بیرون بیندازی. از این پاسخ ملایمی که دادی ممنونم. می دانم که رعایت حال کردی.
    به هر حال از پاسخت نفهمیدم که با من مخالفت کرده ای یا نه. یعنی لحنش مخالفانه بود ولی محتوایش نه.
    من بحث چندانی درباره انقلاب ندارم. حتی همین آقای دکتر لیمبرت هم در مصاحبه می گوید:

    “به او [معصومه ابتکار] گفتم که کارتان باعث خجالت و شرمندگی است در حالی که انقلاب خوبی داشتین اما دارین خرابش می‌کنین.”

    یعنی او هم چندان بحثی درباره انقلاب ندارند. انقلاب ایران تا روز پیروزی اش تقریبا بدون خونریزی محسوب می شد. حتی دولت موقت مستقر در ایران آنچنان دولتی بود که هنوز هم برای بسیاری از ایرانی از جمله همین امثال خانم ابتکار یک آرزوی دست نیافتنی است. در حالی که آن روزها باعث سرنگونی اش شدند و کار را به اینجا که هستیم کشاندند، بدون آنکه حتی معذرت خواهی خشک و خالی کرده باشند. در واقع می خواهم بگویم بحثی بر سر انقلاب و اوضاع پیش از آن نیست. ضمن آن که به نظرم باید این جمله اوباما در مراسم تحلیف را چند بار خواند:
    ” رهبرانی در سراسر جهان که به دنبال بحران هستند و می خواهند ناکامی های جوامع خود را به گردن غرب بیاندازند، بدانند که مردمشان در مورد آنها بر مبنای آنچه بنا کرده اند قضاوت خواهند کرد، نه بر اساس آنچه از میان برده اند.”

    از مشارکتت در بحث، باز هم ممنونم.

  • میثم مینائی گفت :

    احمد عزیز
    یعنی ما اینقدر :devil: ؟؟؟
    شاید یکی از دلایلی که در اینجا می نویسم همین مسئله بود که بتونم در عمل با غیر همفکرام گفت و گو کنم. شاید نوشته ها و جوابهای قبلیم خیلی تند بوده اما بالاخره در اینجا باید کسب تجربه کرد و تمرین شنیدن حرف مخالف.

    “به هر حال از پاسخت نفهمیدم که با من مخالفت کرده ای یا نه. یعنی لحنش مخالفانه بود ولی محتوایش نه. ” شاید چون با قسمتهایی موافقم و با قسمتهایی مخالف. و فقط در مورد اصل انقلاب نوشتم. راستش صحبت در این زمینه یه بحث مفصله.
    فقط در زمینه مسائل فرودگاه باید اینو اضافه کنم که یکم روغن داغشو زیاد کردن. اما به هر حال انگشت نگاری و تفتیش ایرانیها در دبی کاری تاسف باره.

  • سید مهدی موسوی گفت :

    تو بحث نیومدم به این دلیل که بهتر می دونم در مورد سیاست و از این دست امور صحبت نکنم.

    اما خوب دیدم اینطوری که نمی شه.

    در رابطه با اینکه هوا بس ناجوانمردانه سرد است، موافقم. اما از وضعیت هوا در زمان های پیشین هم اطلاعی ندارم.

    در رابطه با اون قضیه دبی باید بگم اون سایت آخری که معرفی کرده بودید، به نظرم خبرش خنده دار بود. البته اصل خبر ( آش با پیاز روغن معقول) تاسف باره.

    ———-

    آقا نوشته ای که نوشتی تلخ بود
    یادآور فرازو فرود بلخ بود

    در کار سیاست هیچ ندارم نظری
    هم از برادر و دیوار سفارت خبری

    یعنی نمی شود که بگوئیم در برفم
    smalltalk ‌جالبی نیست واسه حرفم

    چون جای گروهی و از این حرفاست
    بیا بگیم از هوا، غذا، از ماست

    دیدی که پریشب آسمون بارید؟
    راستی اون گربه هه بود؟! زائید

    همسایمونم حسن قلی میرزا
    دیروز یه ماشین خریده از مزدا

  • مینو مینایی گفت :

    پست بعدی من یه سوپرایزه مخصوصه کودک درون احمد تا کمی حال و هواش پروازی شه، غمگین ننویسه خودم که الان به وجد اومدم از دیدن عکسا

  • نگارنده گفت :

    احمد عزیز اون مطلب رو خوندم.
    لذت بردم از ناصرخسرو!

    فکر میکنم نظر قبلیم خیلی آرمانی شد!
    این تفکرات قومی قبیله ای عالمی دارد! یاد یکی از دوستانم افتادم که تهرانی اند و پدر و مادرش حاضر نیستند به خواستگاری دختر هم دانشگاهیش که در یکی از شهرستانها زندگی میکند بروند و خانواده دختر هم داماد تهرانی نمی خواهند! از طرفی هم پسر و هم دختر در حال گرفتن پذیرش از آمریکا هستند. چند روز پیش به من میگفت که بگذار اینها در تفکر قومیشان بمانند. جایی که من میروم دیگر مهم نیست تهرانیم یا …. حتی مهم نیست ایرانیم، به عنوان یک آسیایی شناخته می شوم.
    در مقیاس بزرگتر این تفکر در مورد ایرانی و آمریکایی و اسرائیلی و لبنانی هم تفکر بی خودیست! اما خب هست!

    راهکار ما برای نسل بعدیمون چی باید باشه؟

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
    طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
    آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
    هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
    در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
    لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
    در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است
    که در ساحل دریای عدن نیست
    در پیکر گلهای دلاویز شمیران
    عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
    آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
    هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
    آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
    دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
    من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
    در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
    هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
    بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
    پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
    لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
    هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
    چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
    این کوه بلند است ولی نیست دماوند
    این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
    این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
    این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

    دکتر خسرو فرشید ورد

  • میثم مینائی گفت :

    به! به! بسیار حظ بردیم از این شعر. :heart:

  • احمد صداقت گفت :

    از کوه و در و دشت و لب لعل نوشتی
    اما ز دل شاد در این شعر سخن نیست

    آنجا که سر سبز سر چوبه ی دار است
    زندان بزرگی است که در شان وطن نیست

    آزادی و آزادگی از شعر تو جاماند
    این شعر چه زیباست ولی مرهم من نیست

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    نگرفتی احمد!

  • احمد صداقت گفت :

    ای بابا، رئیس جان، من که امپراطور نیستم که چیزهای نامرئی رو ببینم. من بیشتر دوست دارم اون بچه کوچیکی باشم که بر حسب ظاهر قضاوت می کنه و نظرش رو میگه.

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    معلمها و استادهایی که داشتم در طول این بیست و سه سال تحصیلم زیاد برام حرف زده اند. در این میان جمله ای از مرحوم دکتر قالیبافیان در ذهنم بسیار مانده است.
    یادم است بچه هایی بودیم سال سوم لیسانس، مشغول ساخت بتن برای مسابقه. به روال اینکه گاهی به ما سر می زدند جلوی راه پله های آزمایشگاه بغل جک بزرگه جمع شده بودیم که گفتند این کشور را شماها باید بسازید. ژاندارک را در فرانسه آتش زدند اما ماند و فرانسه را ساخت. و این شعر را خواندند که بالا برایت نوشتم.

    مشکلات را همه می بینیم و می دانیم اما راه حل چیست؟

  • احمد صداقت گفت :

    درباره نظر مهدی خان موسوی عزیز!

    این بحث ما سیاسی نیست. یعنی من دست کم رویکرد سیاسی ندارم. بیشتر مساله ای فرهنگی است و درباره هویت مخدوش شده مان است که گمان نکنم در واقعیت داشتن مساله اختلاف نظر چندانی داشته باشیم. ممکن است اشاره من به موضوع سفارت را ورود به اختلافات سیاسی تعبیر کنید. توجه داشته باشید که در این موضوع دست کم امروزه دیگر اختلاف نظر سیاسی وجود ندارد. آنهایی که این کار را کرده اند، این روزها یا دیگر صدایش را هم در نمی آورند یا تلویحا ابراز تاسف می کنند(هرچند هنوز جربزه معذرت خواهی از مردم را ندارند) مخالفان آنها هم که در همین هفته های گذشته رسما از دانشجویان خواستند که از این کارها نکنند. به هر حال اگر هم زمانی حمایتی شده، باید به این حساب گذاشت که بچه ای از یک خانواده، بچه همسایه را کتک زده، بالاخره اعضای آن خانواده، آن هم در اوضاع بحرانی، به جانبداری بچه خودشان می روند، هرچند در واقع کار او را درست ندانند. وقتی این روزها، که حکومت کاملا مستقر است، این رفتارها تایید نمی شود، چگونه ممکن است در آن روزگار که اوضاع کاملا متزلزل بوده، آن بحران سازی ها واقعا مورد تایید بوده باشد.

    به هر حال می خواهم بگویم من منظورم بحث سیاسی نیست و تنها بیان مساله ای بغرنج است که بیش از ۸۰ درصد دوستان صمیمی مرا درگیر خودش کرده است. شما هم اگر کلاهتان را قاضی کنید، می بینید که ممکن است در مورد دوستان خود شما از این هم بیشتر باشد. کم لطفی است اگر فکر کنید درخور طرح نیست.

    ******************************
    درباره نظر دکتر لیبر:

    این مساله آخری که رئیس مطرح کردند، به نظر من از آن شعر قبلی بسی عمیق تر و تفکر برانگیزتر است.
    به نظرم یک طرفه نمی توان به قاضی رفت.

    عده ای از فرانسوی ها ماندند و فرانسه امروز را ساختند. عده ای هم مهاجرت کردند و تمدن های جدیدی را پی افکندند. انسان به سادگی نمی تواند قضاوت کند کدامشان موفق تر بوده اند.

    در خیابان های پاریس هنوز تبعیض نژادیِ محسوس وجود دارد، رئیس جمهور آن شخصیتی اخلاقی! به نام سارکوزی است که در یک دستش لایحه “مبارزه با اقوام مهاجر” را دارد و دست دیگرش بر گیسوی مدلی ایتالیایی است که بانوی اول فرانسه محسوب می شود و تصویر کاملا برهنه اش زینت بخش محافل شبانه پاریس است.
    از آن سو، در آمریکا، یک سیاه پوست آفریقایی تبار که در اندونزی به مدرسه رفته و در هاروارد فارغ التحصیل شده، رئیس جمهور است و اولین فرمانش تعطیلی گوانتانامو بوده است.

    البته هدفم از این جملات قضاوت و صدور حکم کلی نیست. اتفاقا برعکس، می خواهم بگویم که با یک اشاره تاریخی مثل ماجرای ژاندارک، نمی توان چیزی را ثابت کرد.

    *******************************
    در مجموع:

    من در برابر این دو سوال پاسخی ندارم:

    نگارنده: راهکار ما برای نسل بعدیمون چی باید باشه؟

    دکتر لیبر: مشکلات را همه می بینیم و می دانیم اما راه حل چیست؟

    فکر می کنم هر کدام از آن ها آنقدر مهم هستند که بحثی جدی می طلبند. جای هادی، طاهره، مهدی و مینا خالی. رئیس باید این چهار نفر را احضار کند تا چنین بحثی را بتوان به نتیجه رساند.

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    احضار نمودیم :angel:

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    جدای از شوخی بحث عمیقی است.
    ماندن،‌ کوشش کردن و ساختن
    یا
    رفتن کوشش کردن و ساختن

  • سید مهدی موسوی گفت :

    کشیشی در حال گذر از مسیری بود و به مزرعه بسیار زیبا و سرسبزی رسید. از ماشین پیاده شد و به مزرعه خیره شد، پس از لحظه ای کشاورز را دید که در حال کار کردن است. به او گفت ” خدا را سپاس کن که چنین مزرعه خوش باری به تو عطا کرده ” کشاورز با خونسردی گفت ” این کار را هر روز می کنم اما تو باید این مزرعه را وقتی دست خدا بود می دیدی”

    شاید گفتنش راحت باشه. مثل خیلی از حرفایی که می زنیم. اما تلاش می تونه کلمه مقدسی باشه.

    خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمی کند، مگر به دست خودشان.

  • الوند گفت :

    به قول یه عزیزی که می گفت در طول تاریخ ۹۹ درصد مردم هرگز فکر نکرده اند وگر نه الان سرشونو زیر برف نمیکردند

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.

:alien: :angel: :angry: :blink: :blush: :cheerful: :cool: :cwy: :devil: :dizzy: :ermm: :face: :getlost: :biggrin: :happy: :heart: :kissing: :lol: :ninja: :pinch: :pouty: :sad: :shocked: :sick: :sideways: :silly: :sleeping: :smile: :tongue: :unsure: :w00t: :wassat: :whistle: :wink: :wub: