( ۱۸ ) دیدگاه
دی
۳۰
من و عمو میثم
| داغ: |
(دو ماهگی) وقتی که مامان و بابا رفته بودن سفر علمی تفریحی به اروپا
(هفت ماهگی) اولین باری که رفتم خونه عمو میثم
(ده ماهگی) اولین سفرم به مشهد ( پارک کوه سنگی)

(یک سال و چهار ماهگی) با عمو میثم رفتیم پارک (طالقانی)
(یک سال و چهار ماهگی) با عمو میثم رفتیم پارک (طالقانی) سرسره بازی

(یک سال و نه ماهگی) با دوستای بابام رفتیم دشت لاله های واژگون


(+17 rating, 19 votes)











۳۰ دی ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
ایشالا تا صد سالگی همین طور ادامه بدی، ما هم بیاییم اینجا براتون کامنت بذاریم!
ما منتظریم عکس بقیه دوستان را هم تماشا کنیم، بخصوص اونهایی که این روزا به یمن خدمتگذاری! عکساشون تماشایی تر هم هست!!
۳۰ دی ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۰ ق.ظ
بد نیست بدونید که الان حسین آقا دو سال و پنج ماهشه اما باباش کلی از عکسارو پیش خودش گروگان گرفته و به کسی نمیده. هی کلاس میزاره و میگه فرمتش خامه!
تازه زیرمیزی هم میخواد!
۳۰ دی ۱۳۸۷ در ۱:۴۷ ب.ظ
چه تاریخچه تصویری جالبی. شاید باعث بشه پدر دست از گروگان گیری برداره یا حداقل رقم رو کمی بیاره پائین.
۳۰ دی ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۲ ب.ظ
با خانواده نشستیم و کلی قربون این بچه و عموش رفتیم! شمایل در گوشی که مطهره خانم، زن برادر محترمه نشنوه.:دی
۳۰ دی ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۷ ب.ظ
جان، عکسای این عسلچه کلی ذوق زدمون کرد، چقد یاد عمه جونش کردم و مامان بزرگ بی نظیرش
۰۱ بهمن ۱۳۸۷ در ۴:۲۶ ب.ظ
آقای مینایی
بازم همت شما،
من و علی مدتیه که می خوایم چند تا از عکسهای حسین رو بذاریم تو ماندگارترین ولی فرصت نمی کنیم.
۰۱ بهمن ۱۳۸۷ در ۵:۲۷ ب.ظ
نکته این است که عکسهای میثم با حسین بیشتر از عکسهای من و حسین است. از بدیهای عکاس بودن و داشتن دوربین اس ال آر که عکاسی با اون برای بقیه سخته همینه دیگه.
نگاه حسین تو اون عکس اول و دوم جالبه. شادیش تو اون عکس یکی مونده به آخر هم همینطور.
عکس هم مجانی نداریم. دیگه واضح تر از این نمی شه گفت. بالاخره عکاسی هم خرج داره باید یه جورایی تامینش کرد.
راستی زهرا خانم! در گوشی: امان از خواهر شوهر
۰۲ بهمن ۱۳۸۷ در ۷:۴۸ ق.ظ
وای علی! چه پسر نازنینیه این حسین اقای شما. حیف که ما تا کنون سعادت ملاقاتشونو نداشتیم! یه بوسه از طرف ما خدمتشون ببر.
۰۲ بهمن ۱۳۸۷ در ۹:۵۶ ب.ظ
چقدر این پسر نازه، هزار ماشالله، براش اسفند دود کنید. من هم عکس یکی مونده به آخر رو خیلی دوست دارم، از طرف من یک ماچ آبدار از لپش بگیرین و لطفا تند تند ازش عکس بذارین.
۰۳ بهمن ۱۳۸۷ در ۲:۱۲ ب.ظ
ممنون راستی شما کدوم مریم هستید؟
۰۳ بهمن ۱۳۸۷ در ۷:۰۷ ب.ظ
راستی یادم رفت در متن بنویسم با کلیک روی هر عکس میتونید اون رو با وضوح بیشتر و اندازه بزرگتر ببینید.
۰۳ بهمن ۱۳۸۷ در ۷:۲۷ ب.ظ
آدرس وبلاگم را که گذاشته بودم، گفتم پس معلوم میشه که کدوم مریم هستم.
۰۳ بهمن ۱۳۸۷ در ۹:۵۱ ب.ظ
من به شخصه در همه عکسهائی که با حسین داشتم، اولین عکس این پست خیلی به دلم میشینه، چون هر وقت میبینمش یاد اون لحظه ای که بغلش کرده بودم و اون محکم منو چسبیده بود میفتم. واقعا لحظه خیلی قشنگیه.
۰۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۹ ب.ظ
اون لحظه ای که برای اولین بار حسین رو دادم بغلت یادته. ترسیده بودی چرا اینقدر کوچیکه. عکسش هست.
گاهی چقدر زود می گذرد…
۰۴ بهمن ۱۳۸۷ در ۲:۵۱ ب.ظ
خدا نیگهش داره واسه ات، صابخونه!
۱۶ بهمن ۱۳۸۷ در ۴:۵۰ ب.ظ
پسر نازی بود.ایشالا که صدو بیست ساله شه.
۱۸ بهمن ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۶ ق.ظ
سلام؛ چه قدر این عکس ها با مزه اند، برای آقای حسین و عمو میثمش آرزو می کنم همیشه شاد باشند و خنده رو لبشون باشه،
که ما هم با دیدن چنین عکس هایی لبخندی بزنیم.
۲۸ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۱ ق.ظ
بعضی چیزها هر چی قدیمی تر می شوند بیشتر جا می افتند و خوشمزه تر می شوند. مثل آش، مثل خاطره مثل دوست