دی
۳۰

من و عمو میثم

میثم مینائی
منفیمثبت (+17 rating, 19 votes)
Loading ... Loading ...
داغ:

1

(دو ماهگی)    وقتی که مامان و بابا رفته بودن سفر علمی تفریحی به اروپا :getlost:

2

(هفت ماهگی)   اولین باری که رفتم خونه عمو میثم :tongue:

3

(ده ماهگی)    اولین سفرم به مشهد ( پارک کوه سنگی) :wub:

4
(یک سال و چهار ماهگی)  با عمو میثم رفتیم پارک (طالقانی) :angel:

51

(یک سال و چهار ماهگی)  با عمو میثم رفتیم پارک (طالقانی) سرسره بازی :biggrin:

6
(یک سال و نه ماهگی)  با دوستای بابام رفتیم دشت لاله های واژگون :smile:

به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Yahoo! Buzz
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed
  • Google Buzz

پستهای مرتبط

۱۸ دیدگاه

دیدگاهتان را بفرستید
  • احمد صداقت گفت :

    ایشالا تا صد سالگی همین طور ادامه بدی، ما هم بیاییم اینجا براتون کامنت بذاریم!

    ما منتظریم عکس بقیه دوستان را هم تماشا کنیم، بخصوص اونهایی که این روزا به یمن خدمتگذاری! عکساشون تماشایی تر هم هست!!

  • میثم مینائی گفت :

    بد نیست بدونید که الان حسین آقا دو سال و پنج ماهشه اما باباش کلی از عکسارو پیش خودش گروگان گرفته و به کسی نمیده. هی کلاس میزاره و میگه فرمتش خامه! :blink: تازه زیرمیزی هم میخواد! :cwy:

  • سید مهدی موسوی گفت :

    چه تاریخچه تصویری جالبی. شاید باعث بشه پدر دست از گروگان گیری برداره یا حداقل رقم رو کمی بیاره پائین.

  • زهرا مینائی گفت :

    با خانواده نشستیم و کلی قربون این بچه و عموش رفتیم! شمایل در گوشی که مطهره خانم، زن برادر محترمه نشنوه.:دی

  • مینو مینایی گفت :

    جان، عکسای این عسلچه کلی ذوق زدمون کرد، چقد یاد عمه جونش کردم و مامان بزرگ بی نظیرش

  • آرزو امدادی گفت :

    آقای مینایی
    بازم همت شما،
    من و علی مدتیه که می خوایم چند تا از عکسهای حسین رو بذاریم تو ماندگارترین ولی فرصت نمی کنیم.

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    نکته این است که عکسهای میثم با حسین بیشتر از عکسهای من و حسین است. از بدیهای عکاس بودن و داشتن دوربین اس ال آر که عکاسی با اون برای بقیه سخته همینه دیگه.

    نگاه حسین تو اون عکس اول و دوم جالبه. شادیش تو اون عکس یکی مونده به آخر هم همینطور.

    عکس هم مجانی نداریم. دیگه واضح تر از این نمی شه گفت. بالاخره عکاسی هم خرج داره باید یه جورایی تامینش کرد.

    راستی زهرا خانم! در گوشی: امان از خواهر شوهر

  • وحید گفت :

    وای علی! چه پسر نازنینیه این حسین اقای شما. حیف که ما تا کنون سعادت ملاقاتشونو نداشتیم! یه بوسه از طرف ما خدمتشون ببر.

  • مریم گفت :

    چقدر این پسر نازه، هزار ماشالله، براش اسفند دود کنید. من هم عکس یکی‌ مونده به آخر رو خیلی‌ دوست دارم، از طرف من یک ماچ آبدار از لپش بگیرین و لطفا تند تند ازش عکس بذارین.

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    ممنون راستی شما کدوم مریم هستید؟

  • میثم مینائی گفت :

    راستی یادم رفت در متن بنویسم با کلیک روی هر عکس میتونید اون رو با وضوح بیشتر و اندازه بزرگتر ببینید. :wink:

  • مریم ب گفت :

    آدرس وبلاگم را که گذاشته بودم، گفتم پس معلوم می‌شه که کدوم مریم هستم.

  • میثم مینائی گفت :

    من به شخصه در همه عکسهائی که با حسین داشتم، اولین عکس این پست خیلی به دلم میشینه، چون هر وقت میبینمش یاد اون لحظه ای که بغلش کرده بودم و اون محکم منو چسبیده بود میفتم. واقعا لحظه خیلی قشنگیه. :wub:

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    اون لحظه ای که برای اولین بار حسین رو دادم بغلت یادته. ترسیده بودی چرا اینقدر کوچیکه. عکسش هست.
    گاهی چقدر زود می گذرد…

  • بچه فنی گفت :

    خدا نیگهش داره واسه ات، صابخونه!

  • الهه گفت :

    پسر نازی بود.ایشالا که صدو بیست ساله شه.

  • تازه وارد گفت :

    سلام؛ چه قدر این عکس ها با مزه اند، برای آقای حسین و عمو میثمش آرزو می کنم همیشه شاد باشند و خنده رو لبشون باشه،
    که ما هم با دیدن چنین عکس هایی لبخندی بزنیم. :smile:

  • نیکلاس علی لیبر گفت :

    بعضی چیزها هر چی قدیمی تر می شوند بیشتر جا می افتند و خوشمزه تر می شوند. مثل آش، مثل خاطره مثل دوست

خوراک دیدگاه ها   نشانی بازتاب

دیدگاهتان را بیان کنید.

:alien: :angel: :angry: :blink: :blush: :cheerful: :cool: :cwy: :devil: :dizzy: :ermm: :face: :getlost: :biggrin: :happy: :heart: :kissing: :lol: :ninja: :pinch: :pouty: :sad: :shocked: :sick: :sideways: :silly: :sleeping: :smile: :tongue: :unsure: :w00t: :wassat: :whistle: :wink: :wub: