آخرین فرمان
بنام خدای خالق چهارفصل
این شعر از دوست و همکار عزیزم، مهندس موسوی است که نشاندهنده روح لطیف ایشان است، امیدوارم در مسیر راست زندگی موفق باشند:
آخرین فرمان
مرگ برگ زرد تنها
آخرین فرمان پائیز است
پادشاهی خسته از پیکارهای تن به تن
با کوه ها و دشت های حاصل از دست بهاری آمده بعد از زمستانی که سال پیش می خندید
زمستانی که می خندید و می آمد
و روی برگ های خفته بر تابوت خود
تنپوش نه
برف سپیدی را برای کفن و دفن خاطرات سبز و زرد رفته می بارید
و با این آمدن انگار
پادشاه فصل ها را خسته تر می کرد
.
.
.
و حالا پادشاه پیر
همان پائیز بی مانند
پس از آن آخرین فرمان
تو گویی تیشه بر فرمانروایی بزرگ خویش می کوبید
پس از افتادن آن برگ
تمام آرزوهایش، فتوحاتش
تمام قصه های نیمه پایانش
به پایانی پر از رفتن سرانجامیده است اکنون
همین اکنون که او فاتح ترین جنگاور دوران خویشش هست
همین حالا که دیگر هیچ چیزی به جز او نیست
درست از سرزمینی که شروع جنگ هایش بود
صدای شورش و فریاد می آمد
صدای خنده می آمد
زمستانی که روی برگ های خفته بر تابوت خود
تنپوش نه
برف سپیدی را برای کفن و دفن خاطرات سبز و زرد رفته می بارید، می آمد
…
نمی دونم شما هم به اینکه پائیز از همه فصل ها زیبا تره اعتقاد دارید یا نه. اما من فکر می کنم وقتی از دور به یه جنگل خیره میشی به جای اینکه کلی درخت سبز ببینی یه بوم نقاشی که هر رنگی توش پیدا می شه ببینی، حتما حس بهتری پیدا می کنی.
۰۹ آبان ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۵ ب.ظ
بابا حالا هر کی ندونه فکر می کنه چی گفتم که نشان دهنده ” روح لطیف”-م باشه.
من فقط گفتم تو فصل قشنگه پائیز، خوبه چیزی هم از پائیز تو ماندگارترین باشه.
این شعر سپیدم که به بی وزنی همون ” روح لطیف ” – م باشه، خیلی زیاد تحت تاثیر شعر بسیار زیبای اخوان ثالث گفته شده.
واقعا که ” باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟!”