دلم از غربت سنجاقک پر
سادگی
سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
حالا سالها گذشته است
و دیگر باران آبی نیست
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را
که هر لحظه درون سینه ام
شیطنت می کند
ترانه بخوان
غریبه را بخوان
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی
دعایت می کنم
با چشمانی خونین مجمر .
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
گذر می کنم بی تو
در انزوای شهرم
در سیاهی پایتخت
در فرار از خود
در بی قراری شیرین
گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
برای من که اینچنین فقیرم
همین سنجاقک کوچک ثروتی است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا
ولی افسوس
افسوس که برای دیدن پرواز سنجاقک تنهایم
چقدر هم تنها
امیر تیکنی، سهراب سپهری
عکس: حیاط دانشکده فنی، پنجشبه نهم خرداد هشتاد و هفت، بعد از کلاس حل تمرین فولاد

۱۱ خرداد ۱۳۸۷ در ۲:۵۵ ب.ظ
عکس زیباییه، فکر می کردم فقط آقای آشوری به عکس گرفتن از حشرات علاقه دارند، به هرحال یادم باشه عکس هایی رو که نوروز گذشته از زنبورها گرفتم در سایت بگذارم …
راستی نمی دونستم ۵شنبه کلاس فولاد تشکیل شده. آخرین جلسه حل تمرین فولاد، بود؟ اگه اشتباه نکنم این ترم ۱۱همین ترم بوده که فولاد درس می دادید
۱۱ خرداد ۱۳۸۷ در ۷:۲۳ ب.ظ
ششمین سال پی در پی (غیر از یک ترم)
یازدهمین ترم
و شاید آخرینش
۱۳ خرداد ۱۳۸۷ در ۱:۴۱ ب.ظ
علی آقا، عکس زیبائی از این حشره سبز گزفتی.
۱۳ خرداد ۱۳۸۷ در ۶:۰۰ ب.ظ
حشره سبز؟!!!
۲۰ فروردین ۱۳۸۸ در ۸:۵۳ ب.ظ
دلم گرفته بود پست های با موضوع ادبی و هنری و شعر رو باز کردم. تا اون وقتا که نبودم رو بخونم.
چه شعر زیبایی پیدا کردم.
دلم از غربت سنجاقک پر.
حالا سالها گذشته است
و دیگر باران آبی نیست
…
—————————-
واسه گرفتن این عکس باید خیلی آرام صبر کرده باشید!
—————-
فکر کنم جواب یک سوال رو دارم پیدا می کنم.
۳۰ فروردین ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ب.ظ
عجب شعری رو از زیر خاک بیرون کشیدید؟!!!
۳۱ فروردین ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
این زیر خاکی ها جز میراث فرهنگی ماندگارترین است یا حق مالکیت برای یابنده محفوظ است؟!