خواستگاری
دیروز میلی به دستم رسید، مربوط می شد به مقاله ای که سال ۱۳۸۱ در سایت شخصیم گذاشته بودم. اون زمان تازه وب سایتم رو راه اندازی کرده بودم و این مطلب رو فرستادم نت. اصلا فکر نمی کردم که این خاطره این همه بازخورد داشته باشه اونم در سایتی بی نام و نشون. خلاصه اینکه کلی میل به دستم رسید هم حاوی فحش و ناسزا و هم تشکر و تشویق. جالب اینجا بود میلهایی که از کشورهای عربی اومده بود همگی مثبت بود. حالا بعد از چند سال دوباره یک میل به دستم رسید. بد ندیدم اون مطلب رو در ماندگارترین بزارم تا بمونه یادگاری. ضمنا اگه دوستان هم نظرشون رو بگن خوشحال میشم.
« خواستگاری »
داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل

آقای حداد عادل تعریف می کردند:« سال ۷۷، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که: می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند که اگر امکان دارد ما بیاییم دختر خانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.
بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند که اصلا شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود:« ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.
بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند:« خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است».
یک سال از این قضیه گذشت. مجددا خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم.خانم بنده پرسیده بودند که چطور تصمیمتان عوض شده؟ آقا گفته بودند:« خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند:« چون دخترتان، دختر محجبه،فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم.»
آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند.
بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند:« آقای دکتر! داریم خویش و قوم می شویم.» گفتم:« چطور؟» گفتند:«خانواده آمدند و پسندیدند و در گفتگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟» گفتم:« آقا! اختیار ما دست شماست.»
آقا فرمودند:« نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من اینطور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولین در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه ای اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتا خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو، بداند.»

من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوریشان، در جنوب تهران خانه ای داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورد؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.
هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و … آقا فرمودند:«در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه ی عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از ۱۴ سکه ، عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از ۱۴ سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم.»
من گفتم آقا! این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند:« می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم:« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»
فرمودند :« می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از ۲۰۰-۱۵۰ نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اولمان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.
آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.قبل از اینها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خوام و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند: خوب نیست. من هم گفتم:« حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند: «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.» قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش ۶۰۰ تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد ۶۰۰ تومان شد.
به آقا گفتیم در همه این مسایل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند.
خلاصه قبل از اینکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند: «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت ۱ طول کشید.
خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهرا کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند که عروس را بیاورند. فرمودند: « من اخلاقا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوش آمد بگویم.»
ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند: «دکتر! امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم: همان را بیاورید. می خوریم.»
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه ای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوش آمد گفتند. رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست.
ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند.
منبع: نشریه « اشراق اندیشه » به نقل از حجت السلام پاینده، از اعضای دفتر مقام معظم رهبری

(1 rating, 3 votes)
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۵ ق.ظ
خدا شانس بده، کاش دختر میشدیمو پسر رهبر می یومد خاستگاری! آدم دلش می سوزه! خانه اجاره ای و یه جور غذا و یه فرش و … فکر کنم اون هایی که قبلا بد و بیرا نوشتن خیلی بد ننوشتند!
اینکه سایت تونو تو شکورهای عربی هم می خونند هم جالبه، سایت منو ایرانی های خودمون هم نمی خونند!
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۳ ب.ظ
به صورت طبیعی وقتی کسی در جایگاهی قرار می گیره که قدرتی داره، کاری انجام می ده یا در هر صورت صاحب نفوذه حرف و حدیث پیرامونش زیاد می شه. بعضی هاش راستن و بعضی هاش دروغ. هر چه قدر مقام اون شخص بزرگتر و یا ارتباط مستقیمش با مردم کمتر، حرف و حدیث هم بیشتر. معمولا خیلی بعید می شه که در مورد شخصی شایعه نباشه و یا در مورد خاصی براش حرف در نیارند.
من خودم با اینکه رقمی نیستم ولی یه مواقعی یه حرفهایی می شنوم که پشت سرم گفته می شه که سرم سوت می کشه. تازه این اونهایی که من شیندم و تازه این حالتیه که با این جامعه کوچکی که من باهاشون سر و کار دارم تقریبا با همه ارتباط مستقیم دارم. خدا رحم کنه اگه کسی از دور تعریفی از من شنیده باشه. دیگه حرفهای عجیب و غریب سر به فلک می زنه. یه چند تاشو در مورد خودم که خودم شنیدم باشه سروقت تعریف کنم.
حالا منظورم چی بود. حرف و حدیث دور و بر مسئولین مملکتی خیلی زیاده. مثلا آقای هاشمی می گن پولداره. یا قالیباف فلانه یا … به راست و درستش کار ندارم. خودم چند مورد از ریخت و پاشهای وزرا رو دیدم که خیلی متاسف شدم.
ولی بسیار بسیار به ندرت در مورد آقای خامنه ای گفته می شه که ایشون آدم پولداریه و یا زندگی خاصی داره. به بقیه موارد کار ندارم فقط در این یک مورد.
و این خیلی عجیبه که در مورد آدمی به جایگاه ایشون که قاعدتا خیلی بیشتر از وکلا و وزرا دستشون بازه شایعات مالی گفته نشه. و یا حتی در مورد فرزندانشون حرفی زده بشه. اگر کمی منطقی فکر کنیم ممکنه دلیلش این باشه که ایشون واقعا در این مورد مراعات می کنند. نمی گم زندگیشون بدبخت بیچارگیه یا اینکه نون ندارند بخورند و مجلس عروسیشون هکذا ولی احتمالا ممکنه که به این دلیل باشه که مراعات می کنند که و سعی می کنند سطح زندگیشون رو در حد کفایت نگه دارند. البته این چیز عجیبی نیست. بسیاری از مراجع یا چرا راه دور بریم امام هم زندگیهای مشابه داشتند. البته من عروسی پسر آقا نرفتم و نمی تونم قطعا تائید کنم که مثل چیزیه که میثم نوشته ولی برام عجیب و دور از ذهن هم نیست. تا نظر شما چی باشه!
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۸:۲۶ ب.ظ
راستی وقت کردید توصیه می کنم کتاب داستان سیستان رضا امیرخانی رو هم یه نگاهی بندازید شاید نظرتون عوض شه.
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۵۲ ب.ظ
منم پیشنهاد می کنم داستان سیستان رو بخونید
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۰۴ ق.ظ
در این دوره و زمانه که همه فکر و ذکر مردم مادیات و پول و دنیا شده البته باور یک همچین زندگی ساده دور از ذهن هست. از این دست زندگیها کم نیست اما ما به کدام طرف می رویم که دنیا را دیار باقی می دانیم و باور کرده ایم در حالی که دنیا محل گذر است و آنچه باقی می ماند خوبی به دیگران و اعمال صالح و یاد خدا است. البته این مطالب را بسیار در کتابها خوانده ایم اما تنها کسی که بتواند به آن یقین پیدا کند می تواند به آن عمل کند و باید دانست اینگونه زیستن بسیار بسیار سخت است. مخصوصا اگر تنها نباشی و مسئولیت خانواده بر دوشت باشد.
۰۷ شهریور ۱۳۸۷ در ۱:۴۳ ق.ظ
halaa aghaa shab naan e khaali bekhorand injaaye daastan ghabol kardanesh chandaan door az zehn nist
vali shoma paasdari raa dide ee ke shab naan e khali bekhorad
aakhar khaali bandi ham este’daad mikhaahad baraadar jaan
۰۹ شهریور ۱۳۸۷ در ۸:۴۴ ق.ظ
به شما پیشنهاد می کنم کتاب ” خاکهای نرم کوشک ” رو بخونی. اونوقت معنی پاسدار واقعی رو می فهمی. کسی که فقط برای رضای خدا پاسدار شده نه به عنوان یک شغل.
۱۳ شهریور ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۰ ق.ظ
خوردن نان خالی در اوایل انقلاب چیزی بود که بسیاری از پاسدارها به آن افتخار می کردند.
الان هم پاسداران واقعی تغییری نکردند ماییم که تغییر کرده ایم. به قول سید مرتضی زمانه ما را با خود برده است برادرجان
۰۷ آذر ۱۳۸۷ در ۳:۰۲ ب.ظ
همش رو خوندم
ولی بخدا اصلا باورش برام مشکله
یعنی نمیتونم این داستان رو قبول کنم
چون فقیر ترین مردم این مملکت هم نه برای پسرشون اینطوری زن میگیرن نه دخترشون رو اینطوری رد میکنند بره
۰۹ آذر ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۱ ق.ظ
فرهنگ ازدواج ربطی به فقیر و پولدار نداره!
۱۷ فروردین ۱۳۸۸ در ۳:۱۲ ب.ظ
جشن ازدواج منهم همه اش ۱۵ هزار تومان هزینه دشت ۶ هزار تومان پول شام شد ۱۰۰۰ تومان پول عاقد شد لباس عروس را همسریم از دوستش قرض کرد آرایشگاه هم به عنوان عروس نرفت و هرکس همراهش بود از جمله خواهرم پول آرایشگاهش را خودشان دادند
بقیه هم طلا و زیور آلات خریدیم تازه ۶ هزار تومان پول شام را هم از رفیقم قرص کرده بودم که همسرم که شاغل بود بعدا از حقوقش داد
۱۸ فروردین ۱۳۸۸ در ۹:۵۶ ق.ظ
جناب خ چه سالی ازدواج کردید.
الان با شش هزار تومان دو تا ساندویچ هم نمی دهند. هزار تومان هم کف دست عاقد بگذاری که دیگر …
۲۷ فروردین ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۱ ب.ظ
آقای دکتر لیبر و خانم دکتر امدادی
سلام
من چهار – پنج سال پیش دانشجوی شما بودم دوره کارشناسی عمران – آزاد قزوین.
امروز که به صورت کاملا اتفاقی با نام و برخی نوشته هاتون برخوردم خیلی خوشحال شدم و یاد خاطرات خوب اون زمان افتادم . فروتنی ، اخلاق قابل تحسین و مودبانه خانم دکتر و سخت گیری های بیمورد و عجیب غریب آقای دکتر ( البته اون موقع اولین سالی بود که ایشون تدریس می کردند . خدا می دونه شاید واسه اون کارها دلایلی هم داشته باشند ولی من که بعد این همه سال هیچ توجیهی واسش پیدا نمی کنم – یادتون هست یه بار برای بدخطی !! از من نمره کم کردید اونم تو بحثی مثل طراحی ساختمان بتن آرمه ؟؟؟ ) در کنار تسلط کامل به مطالب درسی در مورد هر دوتاشون
راستش بدجوری دلم هوای درس و بحث و دانشگاه کرد .
از تحقیقات بتنی تون چه خبر ؟
آیا سایت تخصصی هم دارید ؟
آدرس ایمیلتون ؟
( لطفا تو همین سایت جواب بدید )
به امید روزی که از نزدیک ببینمتون
۲۷ فروردین ۱۳۸۸ در ۲:۲۳ ب.ظ
جالبه.
الان دانشجویانم می گویند سختگیر تر شده ام اما من موافق نیستم.
به آدرس وبلاگ دقت کنید آدرس سایت شخصی در آن آمده.
ایمیل هم در بخش تماس با ما سایت هست.
موفق باشید
۰۹ تیر ۱۳۸۸ در ۳:۳۲ ب.ظ
سایت شما واقعا حرف نداره
(م.ب)
۰۹ تیر ۱۳۸۸ در ۳:۳۸ ب.ظ
جناب آقای ………….. مبارک باشه. : : : :
۲۲ مرداد ۱۳۸۸ در ۶:۲۰ ب.ظ
خیلی جالب بود
۲۴ دی ۱۳۸۸ در ۲:۰۷ ق.ظ
همه را خواندم. جالب بود و پند آموز .اما آنچه بیش از هر چیزی ذهنم را مشغول ساخته این است :به راستی آیا تجملگرایی یک شخصیت سیاسی هر چقدر هم که باشد چه لطمه ی ملموسی به چرخه اقتصادی کشور میتواند بزند؟
شاید بهتر باشد قبل پر کردن چاله به چاه بپردازیم!
۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۸ ب.ظ
ایشان می توانند هر روز از ګرانترین رستوران غذا بخورن ، یا عروسی شاهانه برای تمامی اولادشون به راه بیاندازن ولی سرمایه ملی را به صورت موشک به هوا یا نیروګاه اتمی مخفیانه زیر زمین یا حمایت مالی از ګروهکهای مبارز روی زمین هدر ندن !
۲۲ بهمن ۱۳۸۸ در ۶:۵۴ ب.ظ
نمیدونم شما معنی غرور ملی رو میدونید یا نه؟
آیا ورود به باشگاه فضایی پول هدر دادنه؟
آیا دستیابی به تکنولوژی لیزر پول هدر دادنه؟
آیا دستیابی به انرژی هسته ای پول هدر دادنه؟
آیا دستیابی به علم سلولهای بنیادی پول هدر دادنه؟
آیا ……
۲۳ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۷ ب.ظ
آیا شما معنی اولویت بندی رو میدونید یا نه ؟
آیا
-بهره برداری هرچه بیشتر از میدانهای نفتی مشترک با کشورهای همسایه
-حمایت از بنګاهای اقتصادی خصوصی
و موارد دیګر / اولویت اول / نیستند ؟
؛آیا ورود به باشگاه فضایی پول هدر دادنه؟ ؛
غول اقتصادی مانند آمریکا قادر به محیا کردن بودجه ی کافی برای ناسا نشده است حال این اقتصاد بیمار ایران می تواند از بس این هزینه ها برآید ؟
؛آیا دستیابی به انرژی هسته ای پول هدر دادنه؟؛
اینطور بلی . شما را تشویق به مطالعه ی قرارداد اولیه ی نیروګاه بوشهر و قرارداد کنونی میکنم.
با بقیه ی موارد ذکرشده توسط شما مخالفتی نکرده بودم و الان هم مخالفتی ندارم!
۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۵:۵۷ ب.ظ
پس با توجه به کامنت اولتون اولویت شکم بالاترین اولویت میتونه باشه؟!؟
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۲:۲۴ ق.ظ
واقعا چنین استنباطی از کامنت های من می کنید ؟
+
سعی در مغلطه کردن و استفاده از عنصر تمسخر شیوه ی جالبی برای مباحثه نیست.
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۶ ب.ظ
” هر روز از ګرانترین رستوران غذا بخورن”
” عروسی شاهانه برای تمامی اولادشون به راه بیاندازن ”
“بهره برداری هرچه بیشتر از میدانهای نفتی مشترک با کشورهای همسایه … ”
این مسائلی که شما مطرح میکنید بوی لیرالیسم میدهد. در حالیکه در حکومت اسلامی اولویت توسعه به تنهایی نیست.
با توجه به قرآن و احادیث یک مسوول جمهوری اسلامی نباید مانند مترفین رفتار کند و مانند شاهان بخورد و بنوشد. در اسلام به جز زندگی دنیایی که باید پیشرفت کند مسائلی نظیر دفاع از مظلوم . مقابله با ظالم . حفظ استقلال . و در نهایت مبارزه با استکبار و طاغوت هم وجود دارد. حتی اگر انجام این وظایف در تقابل با پیشرفت جامعه اسلامی باشد.. چون هدف در امت اسلامی فقط توسعه علمی و فناوری و مالی و … نیست بلکه به کمال رسیدن انسانها است. و هر کس توانست به این سوال جواب دهد که :
” از کجا آمده ام؟
آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم و … ”
آنوقت اولویتهایش تغییر میکند و اولویت او رسیدن به حداکثر سود نیست بلکه رسیدن به حداکثر رضایت خداوند است.
اما در مورد مصداقهایی که ذکر کردید اگر با دیدی که من مطرح کردم به آن بنگرید میبینید که سرمایه گذاری و حمایت از بخش خصوصی اگر انجام نمیشود (که میشود) این مسئله ربطی به شاهانه زندگی کردن ندارد.( اولویت شکم ) یعنی پس از اولویت اول که اهداف اسلامی است میتوان همه مواردی که ذکر کردید را انجام داد و در همان حال شخص مدیر انجام اینگونه کارها را برای رضایت خداوند انجام دهد و نه برای مطامع دنیایی که اگر اینگونه باشد وقتی سود و منفعت در مقابل اولویتهای اول قرار گیرد آنوقت این اهداف اسلامی است که قربانی میشود و نه اولویتهای بعدی.
در مورد بقیه موارد هم حرف بسیار است که در اینجا نمی گنجد.
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
چند دقیقه است دارم فکر می کنم چه طوری وارد بحث بشوم نمی شود.
اصلا موضوع بحث آنقدر گسترده است که با یک کامنت نمی شود پاسخ داد ولی به صورت کلی:
در این که اولویت بندی برای مسایل مختلف نظامی، فناوری، عمرانی، فرهنگی و نظایر آن لازم است بحثی نیست اما:
۱- این که توسعه سیستم موشکی برای بازدارندگی یا توسعه انرژی هسته ای برای صرفه جویی منابع در اولویت است یا نه قابل بحث است. به نظر من که هست نظر شما هم قابل احترام است.
۲- اصولا این دیدگاه که رهبری مسول تمام کارها است اشتباه محض است. این همه مدیر و مسئول و دستگاه و …
پی نوشت: تمام اینها چه ربطی به ساده زیستی رهبر دارد!
۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱:۲۱ ب.ظ
خوب بنده خیلی خلاصه بګم که :
- دوران طلایی حکومت اسلامی تا موقعی بود که سرمایه زیادی از غنایم جنګی ( غارت شهرها ) و دریافت جزیه ( از غیر مسلمانان مغلوب ) بدست می آمد و زوال آن از شکست در اسبانیا شروع شد تا برسد به جنګ جهانی اول.
و البته که حکومتی که بر بایه ی غنایم جنګی بنا شود به فکر توسعه و بیشرفت نخواهد بود چون اصولا درآمدش باد آورده است.
( درآمد حکومت اسلامی کنونی ایران نیز بیش از ۹۰٪ به نفت وابسته است )
ونهیتا باید بګویم که حکومت های ایدیولوزیک در جهان مدرن قادر به حیات نیستند چراکه منافع ملی را قربانی آرمانهای خود می کنند.
- یک دولت مستقر فقط و فقط وظیفه ی تامیین رفاه و امنیت مردم خود را دارد ( درست است بوی لیبرالیسم میدهد و بسیار هم منطقی است )
- استاد ، تمامی اموال مصادره شده در اختیار نهاد رهبری ( بګویید شخص رهبر ) قرار دارد و هیچګونه نظارتی بر آن از طرف هیچ نهادی صورت نمی ګیرد. آیا هنوز هم با تکیه به یک عمل تبلیغاتی به ایشان می توان ګفت ساده زیست ؟
۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۷:۰۵ ب.ظ
” از کجا آمده ام؟
آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم و … ”
پس مشکل از اینجاست!
۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۷:۵۱ ب.ظ
این رو بهتره محول کنیم به فلاسفه.