چی بگم
یا علی
الان از دفتر معاونت آموزشی دانشگاه می آم. دکتر زینالی. قبلش هم پیش معاونت آموزشی دانشکده بودم. موضوع صحبت پذیرفتن سمت سرپرستی مرکز تحقیقات بتن دانشگاه آزاد قزوین بود. جایی که حدود دو سال پیش ازش استعفا دادم. نمی خواهم راجع به حرفهایی که رد و بدل شد بگم. خلاصه اش اینکه گفتم به دلایلی نمی تونم بپذیرم و ایشون هم گفتند که حالا تا هفته بعد روش فکر کن تا دوباره با معاونت پژوهشی دانشگاه جلسه بگذاریم. این حرفها باعث شد یاد اون زمانی بیافتم که استعفا کردم. اون موقع تقریبا دو سال بود که توی آزمایشگاه با پچه ها کار می کردم. سختم بود که بخواهم بکنم و بیام بیرون. مثل این بود که کارهایی که توی این دو سال کردم رو ول کنم. بگذرم ازش. هیچی به هیچی…
ولی اون موقع شاید بیشترین چیزی که اذیتم می کرد این نبود که بابت این دو سال یک ریال هم درآمد کسب نکردم. این هم نبود که توی این مدت تقریبا هیچی مقاله ننوشتم. این هم نبود که تمام افتخاراتی که به دست اومده بود را باید ول می کردم. افتخاراتی مثل اینکه دانشگاه آزاد قزوین در اولین سال حضورش توی مسابقات انجمن بتن رتبه اول کل رو کسب کرد. این هم نبود که با تعدادی دانشجو کار کرده بودم و الان به مرحله ای رسیده بودند که تازه می شد از کارهاشون به نتیجه ای رسید و الان دارم میام بیرون.
فکر می کنم بیشترین چیزی که اذیتم می کرد این بود که دو سال عمرم رو با تعدادی از بچه ها کار کرده بودم که به زعم من بعضی هاشون … چی بگم حتما بخشی از ایراد از منه. شاید این بخش، بخش قابل توجهی باشه. حتما هم همینطوره. ولی خوب من هم آدمم. اشتباه می کنم. و به هر حال اذیتم می کنه. احساس اینکه با کسی کار کردی که قدر نمی دونه. احساس اینکه به کسی محبت کردی که حرفت رو نی فهمه. احساس اینکه …
چی بگم. بعضی حرفها رو نباید گفت. وقتی حرف دلت رنگ کلمات می گیره دیگه خودش نیست. به خاطر این نباید بگی. ببخشید که گفتم. الان که از پیش معاونت آموزشی اومدم یاد اون موقع افتادم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. ولی خوب شقشقه هدرت…
یا علی
۰۴ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
وجود شما به عنوان یک استاد دلسوز می تونه عامل مهمی باشه که موفقیت ها یکی پس از دیگری نصیب آدم بشه. اگر چه نمیدونم چه حرفایی رد و بدل شده که آدمی مثل شما اینقدر دلش پره اما به قولی میگن ” دریا باش که اگر کسی به سویت سنگ پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی” . خیلی از بچه ها مثل من آرزوی داشتن استادی که مانند یه رفیق دلسوز راهنمایی شون کنه رو دارن.امیدوارم کینه ها رو به دل نگیرین و دوباره ما رو با اومدنتون به مرکز تحقیقات خوشحال کنید.
۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۳ ق.ظ
چشمه باش
فواره نباش
در این روزگار
از کجا معلوم
آبی که می رود
بازگردد
«داستانهای کودک درون، جلد۳»
۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۴ ب.ظ
میدونی بدترین معلم دنیا کیه؟
زندگی، چون اول امتحان می گیره بعد درس میده.
اینها همش تجربه های تلخ و شیرین زندگی ما هستن.باید باهاشون کنار اومد. در عین اینکه بعضی وقتها نباید خیلی جدی بگیریشون، اما میشه ازشون درسهای خوبی هم گرفت.
به هر حال خدا قوت استاد.
یا علی
۰۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۰۷ ب.ظ
مهم اینه که تو، توی این دو سال به عنوان یه معلم دلسوز برای بچه ها از هیچ چیزی کم نذاشتی و از این جهت وجدانت راحته.