خوشا به حالت ای روستایی…
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب وهوایی
در تعطیلات نوروز سفری پنج روزه به چند روستا در استان خراسان جنوبی داشتم. تجربهها و دستاوردهای جالبی داشت.
وقتی در چنین محیطهایی قرار میگیریم از خیلی جهات حسرت میخوریم که چرا ما اینقدر ساده و راحت، خودمون رو از لذتهایی عمیق محروم کردیم. اما بعد از چند روز که سختیها و شاید به تعبیری کمبودهای چنین زندگیای برامون مکشوفتر میشه، احتمالاً دیگه زیاد نظر اول رو نخواهیم داشت.تناقض واقعاً پیچیدهایه. اینکه بخواهیم بین این رفاه و اون آرامش، یکیشو انتخاب کنیم.
حتی قبل این سفر، یک سوالی زیاد ذهنم رو مشغول کرده بود: اینکه چرا همیشه سطح رفاه و آسایش و آرامش ما (چه مادی، چه معنوی)، پایین تر از سطح مشغلهها و دوندگیها و آرزوهای ما هست؟
و حالا با کسب تجربه پنج روز زندگی کاملاً روستایی، بیش از پیش به دنبال جواب این سوال هستم.
۲۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۱۲ ب.ظ
در شهر ما نیست
جز داد و فریاد
خوشا به حالت
که هستی آزاد
۲۶ فروردین ۱۳۸۷ در ۸:۱۶ ق.ظ
جا افتاده بود!
ممنون که گفتید.
۰۹ فروردین ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۲ ق.ظ
خوشا به حالت که رفتی سفر
۲۵ فروردین ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ
چند روز پیش دو بوته رز در حیاط نقلی خانه کاشتیم .سرومان را هم هرس کردیم و چند تا گیاه سایه کاشتیم . با کلی سلام و صلوات و عشق و امید.بوته های رز تازه غنچه داده بودند که ….
برف امروز صبح خیلی نگرانم کرد.از آنجا که عمیقا اعتقاد دارم که گفتگوی عاشقانه با گیاه شدیدا در رشد آن تأثیر دارد از پشت پنجره باهاشون حرف زدم و تشویقشان کردم که قوی باشند و زنده بمانند ؛ اما نمی دونم صدامو شنیدن یا نه ! توی راه از خانه تا اداره از غصه و نگرانی درباره بوته گلهای رز داشت بغضم می گرفت به همین دلیل برای التیام دردم ، به یاد کشاورزان زحمتکش ، در دفتر ذهنم شعری سرودم و اکنون بر روی کاغذ نقش بستم .
امیدوارم بهار از اینهمه غافلگیری اش کمی بکاهد !
بدا به حالت ای روستایی
از این بهاری که شد زمستان
در شهر ما نیست جز برف و بوران
دلم گرفته از این و از آن
در فرودین ماه شد ناگهانی
گلها همه خشک درختها لرزان
بدا به حالت که گشتی نالان
از برف و بوران ، از یخ و باران
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می گشودم
می رفتم از خاک به آسمانها
آنجا که دارد هم نور و گرما
آنگه فرستم مهری برایت
تا سبز گردد هم باغهایت
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱ ق.ظ
akhey yadesh bekheir hanooz in sher ro hefzam ..
۱۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ق.ظ
روی دلم یک آه نشست و کلی خاطره ی زیبا و قشنگ.
اون عکس قشنگش هم هنوز یادمه.
ای کاش اون کتاب رو اون صفحش رو می شد گیر آورد.
۱۵ دی ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۵ ق.ظ
بیست و یک سال پیش…!!!
وقتی برا آخرین بار این شعرو توی دفتر تکلیفم مینوشتم، قلم از دستم افتاد… اما قلم نبود…؟!
مسلم ، فردین ، کریم ، جمشید، نعمت الله ، شیرین، لیلا،…و من؛سال اولیهای ۶۸ دبستان قائم روستای پرچستان در استان خوزستان بودیم… ؛چه قدر شاد، چه قدر خرم ، جه با صفا،…! حس میکردیم این شعرو فقط برا ما سرودن،…! و حالا اونهمه صفا ، شادی و خرمی برای من ، نه فقط یک خاطره ، بلکه تموم کودکی منه ، که آن روز… وقتی برا آخرین بار داشتم این شعرو تو دفتر تکلیفم مینوشتم ، ازدستم افتاد!
آه به چه امیدی، عمری برگ برگ گذشته رو به دنبال گمشده ای میگشتم که زیر غبار این سالا دیگه دفن شده بود …و این رو فقط ثانیه ها میدونستن، و یه نفر دیگه؛ به ثانیه اعتباری نبود ، چرا که…؟!
و اما اون یه نفر…؟!
بیست و یک سال پیش…!!!
بعد از اون …هر چند سالی یه بار ، ازکنار اون دبستان،میگذرم… ؛
هنوز سرشار از هیاهوی کودکانیه که انگار تو همین کودکی خلاصه شدن، انگار نمیدونن که این هیاهو همیشگی نیست ؛گهگاهی که کودکیا و شیطنت های خودم و همکلاسیامو توی این هیا هوا تصور میکنم نزدیکه از درد قفسه ی سینم بترکه.آه شاید اگه این بچه ها هم میدونستن…؟!
پشت همه ی این هیاهوا سریه که فقط من میدونم و او ، و چون هردو میدونیم،هردو غمگینیم ،هردو تنهاییم ؛او حتی از منم تنهاتر و غمگین تر ه…! بگذریم؛ میون بی تفاوتیه همه از او رد گمشده ای رو میگیرم: اثری ، دست نوشته ای ، شعری ،خاطره ای ، …اما تا به امروز همه ی اینها فقط خود او بوده، وتموم دلخوشی من!
و امروز…
من چقدر شادم و چقدر غمگین !
شادم ازینکه در بیست و یکمین سالگرد تنهاییم،آخرین یادگار کودکیم (شعر روستا) رو شما بهم دادین؛
و غمگینم چون تازه میفهمم که چقدر بین من وکودکیم فاصله افتاده! «کاش منم با کودکیم تموم میشدم»
ممنونم خیلی حال دادین! آرزومه که یه بار دیگه کتاب فارسی اول دبستان اون موقع یا حدأقل بعضی از عکسای اونو یه دل سیر ببینم .
۱۵ دی ۱۳۸۹ در ۳:۳۳ ب.ظ
عجیبه الان که به این شعر دقت میکنم میبینم از اول بچه گی ما رو با نارضایتی بار اوردن. یعنی چی که دلم گرفته از این و از آن ؟؟؟؟؟ چرا آدما باید دلشون بگیره؟ جرا وقتی دل آدم میگیره به جای اینکه دنبال راه حل منطقی باشه باید آرزو کنه پرنده بشه و پر بزنه؟ یعنی صورت مسئله پاک شه ؟؟؟؟؟ همینه؟ همیشه یادمون دادن حسرت بخوریم،یاد ندادن از داشته هامون لذت ببریم و دلمون نگیره و اگرم گرفت به فکر یه راه حل شدنی باشیم……
۱۶ دی ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۷ ب.ظ
جداچه دوران شیرینی داشتیم.من که خودیه روستایی زاده هستم.واون دوران سال۶۳تواون بهبوهه جنگ ونبودی بااون کوچه های خاکی ودیوارهای کاهگلی .من که خودازنزدیک مزه ی فقرراچشیدم خوب درک میکنم که باهمه ی نداشته های پایان ناپذیربازهم دورانخوبی داشتیم .صفاوصمیمیت باهمه ی دانش آموزانی که تقریبادریک سطح بودیم واندک معدودی مرفح که آنها هم نسبت به مامرفحبودندنه به شهریها…یادش بخیر
۱۵ تیر ۱۳۹۰ در ۹:۲۳ ب.ظ
من که تو ایران درس نخوندم … جون از کوجیکی هجرت کردیم … اما یادمه کتابهای برادرم را نکاه میکردم و مامانم درسهارا برام میخوند … که امده ام کند برای مدرسه … یادمه خیلی این شعر را دوستت داشتم … وقتی که مامان برام میخوند … با خیاللم برواز میکردم به روستای سبز و با صفا … همون روستای که شاعر ازش میکفت … و هر وقت دلم میکیره نمی دونم جرا بیاد این شعر میوفتم و دلم میخاد دباره مامانم برام بخونه … امشب که دلم کرفته بود و این شعر را باخودم میخوندم … کفتم بزار تو قووقل بنوسیمش … شاید بیدا شود … خیلی خوشحال شدم که شعر کودکیم را دیدم … به امید که یروزی برکردم ایران و خاطراتم را تجدید کنم ….واقعا دلم کرفته برای ایران…
۰۹ آبان ۱۳۹۰ در ۲:۲۳ ب.ظ
راستش من سنم به این شعر نمیرسه اما یادمه که یک سال قبل از اینکه به مدرسه برم این شعر رو حفظ کردم و با خیال خودم که با حفظ کردن این شعر خیلی راحت سال اول رو رد میکنم خوشحال بودم …
اما مثل اینکه از اون سال این شعر حذف و من همش به دنبالش توی کتاب فارسی بودم…
ولی هنوزم که هنوزه این شعر رو حفظم و دوستش دارم چون منو میبره به بهترین و آسوده ترین دوران زندگیم …
۲۱ آذر ۱۳۹۰ در ۱:۴۹ ب.ظ
یادش به خیر چه شعر قشنگی بود.دست شاعرش درد نکنه.
۲۰ اسفند ۱۳۹۰ در ۱۰:۳۹ ب.ظ
خوشا به حالت ، ای روستایی ، هم گاز داری ، هم برق داری
درود بر شما و مرسی
۳۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۱:۱۸ ق.ظ
ای خیلی عالیه همین الان من و همکارم رفتیم تو عالم بچگی و خاطرات حروف الفبای آخر کتاب فارسی واقعا یادش بخیر حیف که گذشت