عشق در فرهنگ یونان
مدت ها پیش کتابی که مولف آن بعضی از امثال ملل مختلف را گردآوری کرده بود و در ذیل هرکدام شرحی نوشته بود را مطالعه می کردم. یکی از این ها که به نظرم زیبا و پرمعنی آمد را همانجا برای خودم یادداشت کردم (و چه خوب که این کار را کردم). امروز نه نام آن کتاب را به خاطر دارم و نه نام گردآورنده و مولف محترمش را. ولی این مثل یونانی را می نویسم تا شما هم آنرا بخوانید:
روزی شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه گندم را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین خوشه تا انتهای گندم زار رفتم….
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید: چه شد؟
و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم…
استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین پسرم!

(No Ratings Yet)
۰۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱:۱۶ ب.ظ
بد جایی دست گذاشتی، باید در یک فرصت مناسب یک پاسخ مناسب برات بذارم
۰۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
حالا کو تا شما فرصت مناسب پیدا کنی برادر ؟!
۰۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۹:۴۲ ب.ظ
من پیشنهاد می دم کتاب رساله ضیافت افلاطون رو مطالعه کنید . این رساله مربوط می شه به یکی از مهمانی هایی که استاد منطق (سقراط ) همراه با بزرگان فلسفه گرد هم اآمده اند و بحث بر روی مفاهیم عشق می گرده.که سقراط عشق رو دسته بندی می کنه .و بحث زیبا شناسی اون رو مطرح می کنه.مقاله فوق العاده زیبایی محسوب می شه که البته جایگاه ویژه ای هم در فلسفه داره.همین طور مقاله جناب آقای عرفان ثابتی که در شرح و بسط این مقاله صورت گرفته می تونه مکمل خوبی براش محسوب بشه.مرجع اولی در تمامی کتاب فروشی هایی که کتاب های عرفان و فلسفه می فروشند موجود هست اما منبع دومی رو به دلیل اینکه متن یکی از سخنرانی های ایشون هست یه مقدار سخت گیر می آد.
دیدم بحث در رابطه با عشق در یونان باستان هست , گفتم این رساله هم مربوط به حکمای یونان باستان هست که در اصل پدر علم فلسفه محسوب می شه
شاد و پیروز باشید
۱۷ شهریور ۱۳۸۷ در ۹:۲۰ ب.ظ
جالب بود
http://www.shaereh.blogfa.com/
۲۱ مهر ۱۳۸۷ در ۶:۳۸ ب.ظ
سلام.
البته با این تعریف خیلی موافق نیستم. ( این و واسه این می گم که اگه یه وقت کسی از آشنایان این مطلب رو خوند و اتفاقا فرد مورد نظر رو هم دید چیزی نگه که به قیمت جونم تموم بشه! ) اما شعر زیرم همین و میگه:
.
.
.
هوسی شدم یه قصه وسط حرف هام بیارم
گوش بده خیلی بدک نیست، فکر نکن گیج و بیکارم
یکی بود یکی نبود و جزء خدا نبوده و نیست
از حکیمی کسی پرسید فرق عشق و زندگی چیست؟
گفت برو توی مزرعه، بهترین ساقه گندم
گندمی که تا به حالا مثلشم ندیده مردم
بچین و بیار ببینم، واستادم برو ببینم
یارو رفت و گفت تو دلش ، آس آسشو می چینم
چرخی زد توی مزرعه، پر ساقه های گندم
خداییش بعضیاشون آس ؛ طلایی از ساقه تا دم
رفت و رفت و هی نگاه کرد ، با چشاش همش جدا کرد
رد می شد از ساقه خوب، بهترم می شه پیدا کرد
خلاصه یهو تموم شد؛ رسید اونور مزرعه
حکیم اونجا منتظر بود ، می دونست که چه خبره
گفت چی شد ؟ کو پس گندمت؟ گفتی آسشو می چینی
می بینم چیزی نداری، ببینم اصلا می بینی؟
گفت حالا برو یه ساقه گندم سالم و تازه
بچین و بیار ببینم، واستادم برو ببینم
یارو رفت سریع اوردش ساقه گندم طلایی
توی راه نگاه به اون کرد، آخ چه گندمی چه رویی!
چقدر ناز و لطیفه، چقدر قشنگ و زیبا!
آفتم نداره به به ! سری قبل نبودی بابا!
می دونی اگه تو عشقم دنبال چیزی بگردی
یا کسی نیست اگرم هست، بگذره می بینی سردی
زندگی حس قشنگه اتفاق تازگی هاست
زندگی نه مثل شطرنج نه شبیه یک معماست
زندگی لطف یه لبخند از نگاه چشمه خیس
زندگی ساده تر از آب، کاخ آرزو و تندیس
زندگی مثل عبور از رفتن و رفتن و رفتن
تا ابد به آرزویی چشم و گوش و دل سپردن
زندگی گذشتن از رود پی رد پای پاکیست
عاشقی حس درونی ، کد رمز جاودانیست
عشق و زندگی حصاری از گل و سبزه و برگند
این دو تا ابد رفیقی از تولد تا به مرگند
شعر از شاعر
آقا راستی این شعر رو دوران جاهلیتم گفتم و گرنه آقا ازدواج که مثل کندن درخت و چه می دونم کندن گندم نیست. بین خودمون بمونه.